پارسال دقیقااا یه همچین روزی من چهل هفته بارداری رو در کرده بودم و خبری از درد و انقباضات زایمان نبود بهداشت زنگ زد و گفت بیا نامه بدم ببر بیمارستان رفتمدنامه گرفتم و آخرین مراقبت هارو هم انجام دادم چون بیمارستانم شهر دیگه ایی بود با مامانم راه افتادیم رفتیم بیمارستان و نامه دادم بهشون بهد منو پیش دکتر متخصص فرستادن و معاینه تحریکی کردن به محض اینکه از تخت اومدم پایین انقباضام شروع شد تا بیمارستان پیاده روی کردیم دردا هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شد بیمارستان بستری نکردنم و گفتن هنوز زوده برو خونه دوباره بیا چون خونه ایی اونجا نداشتیم با مامانم رفتیم ناهار ساندویج خوردیم اونجا دیگ درد امونم بریده بود بعدش تو حیاط بیمارستان نشستیم و من داشتم از درد میمردم بعد از چند ساعت برگشتم شهر خودمون خونه که دردام به اوج رسید و شوهرم اومد ساعت ۱ شب بود بیمارستان منو بستری کردن و گفتم کیسه آبت پاره شده ولی قطره قطره ساعت ۴ دهانه رحمم ۱۰ سانت بود و ساعت ۶:۱۵صبح پسرم به دنیا اومد خیلی سخت بود اما شیرینی که داره همچی برات قشنگ تموم میشه خداروشکر میکنم بابت داشتنت پسرم فردا تولدت عزیزم بهترین هدیه خدا🥺🥰😍 بمونه به یادگار ۱۴۰۵/۳/۴

۳ پاسخ

و چقدر خوب ک نموندی تو بیمارستان
منو بستری کردن و نابود شدم
واقعا تجربه شده ک تا درد به اوج نرسید بیمارستان نرم

مبارک باشه گلم تولد دختر منم ۱۷خرداد هست ۱۳روز مونده 🥹

دقیقا من یک روز بخاطر پاره شدن کیسه آب نگه داشتن کلی آمپول و سروم زدن که درد بکشم طبیعی بشه نشد مجبور شدن سزارین کردن

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه ۱۶ ماهگی
پارت اول
دو سه روز قبل از تاریخ انتی فشار رفت بالا خلاصه که من خانم دکتر گفتش وقتی تاریخ این انتی رد کردی بیا جام
رفتم چون خانم دکتر موهبتی
که نامه بستری داد برای ساعت ۷ صبح
خلاصه من روزش رفتم بیمارستان
قرار بود که ساعت ۱۲ بیاد منو معاینه کنه یک حالمو ببینه چطوریم فلان هیچی نیومد قرار بود بعد عملش بیاد
باز یک بار ساعت ۶شب بود قرار بود بیاد نیامد
در صورتی که من همونجا بودم بعضی از دکترا اومدن بالا سر مریضاشون برای چکاپ که وضعیتشون در چه قراره..
خلاصه ۴ سانت بودم بدون هیچ دردی و بهم آمپول فشار زدن قرص شیاف تو همون ۴ سانت بودم
بازم قرار بود ساعت ۸ بیاد که نیومد
من از این ناراحتم که منو مسخره کردن
و منم فکر کنم توی بیمارستان که هی فشار منو می‌گرفتن همونجا فشارم بالا بود بهم نمی‌گفتن فکر کنم
خانم دکتر از تو منو مسخره خودش کرد تا آخر ساعت ۱۲ شب که گفتش سزارین باید بشه
خانم رفتش به همه عملاش رسید به مطبش رسید بعد اومد
حدوداً من ۱۴ ساعت بیمارستان بودم منتظر😐
خلاصه که عمل کردیم سزارین
بعدم قرار بود بعدش بیاد جام پرستار گفت ساعت ۱۲ظهر خانم دکتر می‌خواد بیاد جا مریضش اونجام نیومد😂😐
مامان اهورا💙 مامان اهورا💙 ۱ سالگی
یک سال پیش....🤔🤔🤔🤔🤔🤔
دیشب ساعتای ۱۲شب دردم شروع شد. ننظم بود ولی خفیف و قابل تحمل. کم کم زیاد شد و تا ۷صبح خودمون رو رسوندیم بیمارستان.
این موقعا منتظر بودم سونوگرافی بشم. ۴۰ هفته و ۳روزم بود.
دردم داشت زیاد میشد ولی باید تو صف بخش سونوگرافی بیمارستان میموندم. با کلی مکافات سونو شدم باز دوباره رفتم بلوک زایمان برای ان اس تی و بهم گفتن برو تا ساعت ۱ راه برو بعد بیا
داشت برف ریزی میومد من و مامانم تو محوطه بیمارستان راه میرفتیم. گشنه بودم ولی از ترس چیزی نمیتونستم بخورم.😱
ساعت ۴ بالاخره پذیرش شدم رفتم لباس مخصوص پوشیدم و وارد بلوک شدم....و چقدر بد بود که دیگه ساعت نداشتم.😥😥😥😥
فقط حس کردم باید نصف شب باشه و دردی که امونم رو بریده بود و بچه ای که حتی با وجود پاره کردن کیسه اب توسط ماما قصد دنیا اومدن نداشت... چند نفر همراهم بودن که پیشرفت کردن و رفتن اتاق زایمان اما من....😭😭
فقط گریه میکردم. ۵.۳۰ صبح دکتر گفت بره برای سزارین‌
از خوشحالی میخواستم بال دربیارم اونقدر درد داشتم که به زور رو ویلچر نشستم. 😖
امپول بی حسی رو که برام زرن سبک شدم و بعدش صورت نوزادی که روی صورتم بود. ۲۰ آذر ساعت ۶.۳۰ صبح اهورا به دنیا اومد🥰🥰🥰🥰
مامان فندق🫂 مامان فندق🫂 ۱۳ ماهگی
امروووز تولد پسرمهههه😍پارسال این موقع من تو آزمایشگاه بودم چون مشکوک به دفع پروتئین بودم بعد آزمایشگاه مامانم منو زوووووری برد بیمارستان چون شب قبلش کمرمم درد میکرد و مامانم میگفت به تو باشه درد تحمل میکنی وقتی رفتیم بیمارستان گفتن سه سانت فری بازی دهانه رحمتم نرمه وقت زایمانته من ک شوکه شده بودم فقط گریه میکردم اخه ۳۸ هفتم بود و وسایلمو با خودم نبرده بودم به شوهرمم زنگ زدم بره وسایلمو بیاره باورش نمیشد میگفت تو ک صبح خوب بودی و بامن شوخی نکن و....اولش با استرس و ترس و نگرانی و... شروع شد اتاقم خصوصی بود و مامانم دنبال کارام وقتی تنها شدم ترسم بیشتر شد انقدر گریه کرده بودم فشارم افتاده بود فقط یه پرستاره بود خیلیییی مهربون بود اومد پیشم تو اتاق دستمو گرفت باهام حرف زد تا مامانم و ماماهمراهم اومدن تا آروم شدم🥺🥺
امشبم برای پسرم تو خونه میخوایم جشن بگیریم الان دلم میخواست مامانم اینجا بود کمکم میکرد ولی سرکااارههههه😫😫😫😫😫😫