۵ پاسخ

تولدش مبارک عزیزم

سلام عزیزم من آتلیه آنلاین دارم کلی تمای جذاب وقشنگ دارم تم ماهگرد بارداری دندونی آشپزباشی حمام پاییزه یلدایی عیدنوروزو...کسی خواست روبیکا پیام بدین ۰۹۹۳۵۸۵۷۲۹۳

تولدش پرتکرار عزیزم بهترین هارومیخوام براش قشنگ زندگی ب ساده بودنشه ببوس گل پسرو

مبارکهههه😍😍😍😍😍

دکتر جراح اومدن گفت با دکتر دیگه تماس بگیرید که اون دکتر گفت چون سه سانت بازه بذارید طبیعی بزاد🤣🤣
دکتر جراح هم گفت ول کن اونو بابا سریع ببرینش اتاق عمل
اومدن سوند وصل کردن و رفتیم
ووی یادم اومد استرسی شدم
ساعت ۱ و ۴۵ دقیقه پسر خوشگلم نفس مامان بدنیا اومد❤️❤️
میخوام از اینجا بگم جون پسرم و خودم رو اول مدیون خدا بعد خانم دکتر عشقی هستم
چون خونریزی داشتم معلوم نبود چی میشد

سوال های مرتبط

مامان آریشا👶🏻🐣 مامان آریشا👶🏻🐣 ۱۵ ماهگی
پارسال دقیقااا یه همچین روزی من چهل هفته بارداری رو در کرده بودم و خبری از درد و انقباضات زایمان نبود بهداشت زنگ زد و گفت بیا نامه بدم ببر بیمارستان رفتمدنامه گرفتم و آخرین مراقبت هارو هم انجام دادم چون بیمارستانم شهر دیگه ایی بود با مامانم راه افتادیم رفتیم بیمارستان و نامه دادم بهشون بهد منو پیش دکتر متخصص فرستادن و معاینه تحریکی کردن به محض اینکه از تخت اومدم پایین انقباضام شروع شد تا بیمارستان پیاده روی کردیم دردا هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شد بیمارستان بستری نکردنم و گفتن هنوز زوده برو خونه دوباره بیا چون خونه ایی اونجا نداشتیم با مامانم رفتیم ناهار ساندویج خوردیم اونجا دیگ درد امونم بریده بود بعدش تو حیاط بیمارستان نشستیم و من داشتم از درد میمردم بعد از چند ساعت برگشتم شهر خودمون خونه که دردام به اوج رسید و شوهرم اومد ساعت ۱ شب بود بیمارستان منو بستری کردن و گفتم کیسه آبت پاره شده ولی قطره قطره ساعت ۴ دهانه رحمم ۱۰ سانت بود و ساعت ۶:۱۵صبح پسرم به دنیا اومد خیلی سخت بود اما شیرینی که داره همچی برات قشنگ تموم میشه خداروشکر میکنم بابت داشتنت پسرم فردا تولدت عزیزم بهترین هدیه خدا🥺🥰😍 بمونه به یادگار ۱۴۰۵/۳/۴
مامان محمدحسن💙🇮🇷 مامان محمدحسن💙🇮🇷 ۱ سالگی
چقدر این روزا تو حس و حال پارسالم🥹 پارسال مثل امشبی از دکتر برگشتم شام خوردم خابیدم صبح ساعت ۱۰ با خیس شدن و درد از خاب بیدار شدم!
کیسه ابم سوراخ شده بود
چون دکتر معاینم کرده بود تو ۳۷ هفته و ۵ روز🥲
باکمک شوهرم رفتم حموم وسایلم رو جمع کردم
تا ساعت ۱۲ خودمو رسوندم بیمارستان
و با معاینه ۱ ثانت بستری شدم...
چقدر زود دردای شدیدم شروع شد
چه دردای وحشتناکی بود و خبری از پیشرفت نبود
هر مامایی دردام رو زیر ان اس تی چک میکرد تعجب میکرد
میگفت دردایی داری میکشی که بقیه زنا تو فول شدن میکشن و تو فقط ۱ ونیم ثانتی😢
وقتی سرم فشار بهم وصل شد دردام ثانیه ب ثانیه وحشتناک تر میشدن ساعت هااا از فشار درد زور میزدم
همه پرستارا دعوام میکردن خانم زور نزن دهانه رحمت داره پاره میشه ولی اصلااا دست خودم نبود زور خودش میومد... همش خونریزی داشتم و ولی پیشرفت نه...
ماماهمراهمم اومد و فایده ای نداشت
ورزش کردم و فایده ای نداشت
فقط گاز انتوکس و مخدر برای چند دقیقه کوتاه گیجم میکرد و...
پیشرفت اصلا نمیکردم فقط دردای شدید...
اخر سر بعد ۲۴ ساعت یعنی روز ۲۰ ام ساعت ۱۰ صبح ضربان قلب بچم افت کرد من صداشو میشنیدم ک داره کم میشه و میخاستم از استرس دق کنم
امااا من هنوز ۴ ثانت بودم
سریع سوند وصل کردن و بردنم برای سزارین... بعد اون همه درد کشیدن علکی
وقتی امپول بی حسی رو زدن و دردام موند بهترین حس بود😭وقتی بچمو از شکمم خارج کردن...🥹
صدای گریه شو شنیدم... ناخوداگاه زدم زبر گریه و قربون صدقش رفتم باورم نمیشد ک تموم شد... تموم شد🥲 و من وقتی وارد بخش شدم همه ی اون سختی هارو فراموش کردم... چیه این مادر شدن؟ چیه واقعا؟
حتی الان ک ب اون روز فکر میکنم زوق میکنم چون بعدش پسرم رو تحویل گرفتم
شکر واقعا🥹❤
مامان محمد مامان محمد ۱ سالگی
پارسال این موقع ساعت 2 بعداظهر همسرم بهم پیام داد بریم بازار منم بهش گفتم باشه بعد ی دقیقه در جواب پیامم کیسه آبم پاره شد فک کردم ترشح دارم باز دوباره آب ریخت منم ب گریه افتادم گفتم مامان کیسه آبم پاره شد مامانم گفت ناراحت نشو هیچی نیس سریع ب همسرم زنگ زدم رفتیم بیمارستان اخه من هنوز ۳۵ هفته بودم خیلی ترسیدم پرستار گفت باید معاینه بشی نزاشتم انقد استرس داشتم اونم عصبانی شد گفت نمیزاره یکی دیگه منو معاینه کرد با بدبختی گذاشتم گفت هنوز ی سانت بازی برو بالا آمپول فشار میدیم بچه بیاری خلاصه من فقط گریه میکردم من تا اون شب فقط آب خارج میشد ازم با خون یهو نصفه شب ضربان قلب پسرم افت کرد پرستار ترسید گفت این دکتر کی میاد دوبار ضربان قلب پسرم افت کرد منم فقط گریه میکردم تا بالاخره صبح روز بعدش ساعت ۸ گفتن برو اتاق عمل اورژانسی باید عمل بشی ومن از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم چون از طبیعی میترسیدم خلاصه نگرانی خونواده هامون و خودم ک اون شب هیچکس نخوابید پسرم ساعت ۸ صبح بدنیا اومد تو این ی سالی ک گذشت خیلی چالش خیلی استرس داشتم ولی خداروشکر بابت وجودم پسرم تولد پسرم مبارک باشه😘😘😘