۹ پاسخ

تولدم منم هست😅🫂🫀

آخی بسلامتی پسر منم فردا تولدشه 🥰🥰خداااایا خیلی حس خوبیه انشالله قسمت همه چشم انتظارا

مامانای اصفهانی چرا اینقد صدای آتش نشانی میاد

مال کدوم شهر از ایلامی گلم؟

چقدر منی اما با یک روز اختلاف قرار بود 21بهمن باشه 21دی شد. تولدش مبارکا

دختر منم قراره امروز به دنیا بیاد تولدش با خالش یکی میشه🤗

مگه ۲۰ دی هست ؟
ای توف به این شانس من
تولدمه شوهرم بخاطر اتفاقات اخیر فراموش کرد کلا

مبارکه زیر سایه پدر ومادر ۱۲۰ ساله بشه
اوضاع امن شد اونور

اخی عزیزم تولدش مبارکتون باشه
تولد دختر منم ۱۸ بود🥹🥹چ‌زود میگذره و خاطره ها میمونه

سوال های مرتبط

مامان آریشا👶🏻🧸 مامان آریشا👶🏻🧸 ۱۵ ماهگی
پارسال دقیقااا یه همچین روزی من چهل هفته بارداری رو در کرده بودم و خبری از درد و انقباضات زایمان نبود بهداشت زنگ زد و گفت بیا نامه بدم ببر بیمارستان رفتمدنامه گرفتم و آخرین مراقبت هارو هم انجام دادم چون بیمارستانم شهر دیگه ایی بود با مامانم راه افتادیم رفتیم بیمارستان و نامه دادم بهشون بهد منو پیش دکتر متخصص فرستادن و معاینه تحریکی کردن به محض اینکه از تخت اومدم پایین انقباضام شروع شد تا بیمارستان پیاده روی کردیم دردا هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شد بیمارستان بستری نکردنم و گفتن هنوز زوده برو خونه دوباره بیا چون خونه ایی اونجا نداشتیم با مامانم رفتیم ناهار ساندویج خوردیم اونجا دیگ درد امونم بریده بود بعدش تو حیاط بیمارستان نشستیم و من داشتم از درد میمردم بعد از چند ساعت برگشتم شهر خودمون خونه که دردام به اوج رسید و شوهرم اومد ساعت ۱ شب بود بیمارستان منو بستری کردن و گفتم کیسه آبت پاره شده ولی قطره قطره ساعت ۴ دهانه رحمم ۱۰ سانت بود و ساعت ۶:۱۵صبح پسرم به دنیا اومد خیلی سخت بود اما شیرینی که داره همچی برات قشنگ تموم میشه خداروشکر میکنم بابت داشتنت پسرم فردا تولدت عزیزم بهترین هدیه خدا🥺🥰😍 بمونه به یادگار ۱۴۰۵/۳/۴
مامان رها کوچولو♥️😘 مامان رها کوچولو♥️😘 ۱۲ ماهگی
تولد گل دختری
دو ماه زودتر از موعد به دنیا اومدی، فسقلیِ مامان… 🥹❤️
هنوز هم وقتی به اون روز فکر می‌کنم، دلم می‌لرزه. زایمان زودتر از موعد، با تمام ترس و نگرانی‌هاش شروع شده بود و من فقط به یک چیز فکر می‌کردم؛ اینکه نکنه هنوز برای اومدن به این دنیا خیلی کوچیک باشی…
اما سخت‌ترین لحظه، لحظه‌ای بود که به دنیا اومدی و من منتظر شنیدن گریه‌ات بودم…
اون چند ثانیه برای من اندازه‌ی یک عمر گذشت. نفس توی سینه‌م حبس شده بود، قلبم دیوونه‌وار می‌زد و هزار تا فکر ترسناک از سرم می‌گذشت. فقط دعا می‌کردم صدات رو بشنوم… فقط می‌خواستم بدونم نفس می‌کشی، سالمی و پیش منی.
و بعد… صدای گریه‌ات اومد. 🥹
همون صدایی که شاید برای خیلی‌ها فقط یک گریه‌ی نوزاد بود، برای من صدای دوباره نفس کشیدن خودم بود. انگار با اولین گریه‌ات، تمام ترس و اضطرابی که توی وجودم جمع شده بود، یک‌دفعه فرو ریخت.
دو ماه زودتر اومدی، اما از همون اولین لحظه نشون دادی چقدر قوی‌ای.
تولدت مبارک فسقلیِ مامان؛ تو قشنگ‌ترین دلیلِ اشک‌هایی هستی که آخرش به لبخند ختم شدن. 🤍🩷