امروووز تولد پسرمهههه😍پارسال این موقع من تو آزمایشگاه بودم چون مشکوک به دفع پروتئین بودم بعد آزمایشگاه مامانم منو زوووووری برد بیمارستان چون شب قبلش کمرمم درد میکرد و مامانم میگفت به تو باشه درد تحمل میکنی وقتی رفتیم بیمارستان گفتن سه سانت فری بازی دهانه رحمتم نرمه وقت زایمانته من ک شوکه شده بودم فقط گریه میکردم اخه ۳۸ هفتم بود و وسایلمو با خودم نبرده بودم به شوهرمم زنگ زدم بره وسایلمو بیاره باورش نمیشد میگفت تو ک صبح خوب بودی و بامن شوخی نکن و....اولش با استرس و ترس و نگرانی و... شروع شد اتاقم خصوصی بود و مامانم دنبال کارام وقتی تنها شدم ترسم بیشتر شد انقدر گریه کرده بودم فشارم افتاده بود فقط یه پرستاره بود خیلیییی مهربون بود اومد پیشم تو اتاق دستمو گرفت باهام حرف زد تا مامانم و ماماهمراهم اومدن تا آروم شدم🥺🥺
امشبم برای پسرم تو خونه میخوایم جشن بگیریم الان دلم میخواست مامانم اینجا بود کمکم میکرد ولی سرکااارههههه😫😫😫😫😫😫

تصویر
۹ پاسخ

تولدش مبارک عزیزم 😍🥹

یادش بخیر من ۳۷ هفته زایمان کردم
تولدش پر تکرار عزیزم انشالله دامادیش😍

ای جان😍
تولدش مبارک🩵✨️

تولدش مبارکک😍😍

تولدش مبارک باشه عزیزم

تولدش مبارک عزیزم 🎉🎊😍
خدا حفظش کنه
انشا..برسه به تمام آرزوهاش

عزیزم🥺 تولدش مبارک باشه😍 زیر سایه پدر مادر بزرگ شه❤

خداروشکر جفتتون سالمین عزیزم
مبارکتون باشه🤍✨

یادش بخیر وبه عشق🥰بازهم خداراشکر سایه مامان جان هست،انشللله شب خوبی داشته باشی 👩‍❤️‍👩🥰

سوال های مرتبط

مامان آریشا👶🏻🐣 مامان آریشا👶🏻🐣 ۱۴ ماهگی
پارسال دقیقااا یه همچین روزی من چهل هفته بارداری رو در کرده بودم و خبری از درد و انقباضات زایمان نبود بهداشت زنگ زد و گفت بیا نامه بدم ببر بیمارستان رفتمدنامه گرفتم و آخرین مراقبت هارو هم انجام دادم چون بیمارستانم شهر دیگه ایی بود با مامانم راه افتادیم رفتیم بیمارستان و نامه دادم بهشون بهد منو پیش دکتر متخصص فرستادن و معاینه تحریکی کردن به محض اینکه از تخت اومدم پایین انقباضام شروع شد تا بیمارستان پیاده روی کردیم دردا هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شد بیمارستان بستری نکردنم و گفتن هنوز زوده برو خونه دوباره بیا چون خونه ایی اونجا نداشتیم با مامانم رفتیم ناهار ساندویج خوردیم اونجا دیگ درد امونم بریده بود بعدش تو حیاط بیمارستان نشستیم و من داشتم از درد میمردم بعد از چند ساعت برگشتم شهر خودمون خونه که دردام به اوج رسید و شوهرم اومد ساعت ۱ شب بود بیمارستان منو بستری کردن و گفتم کیسه آبت پاره شده ولی قطره قطره ساعت ۴ دهانه رحمم ۱۰ سانت بود و ساعت ۶:۱۵صبح پسرم به دنیا اومد خیلی سخت بود اما شیرینی که داره همچی برات قشنگ تموم میشه خداروشکر میکنم بابت داشتنت پسرم فردا تولدت عزیزم بهترین هدیه خدا🥺🥰😍 بمونه به یادگار ۱۴۰۵/۳/۴
مامان خانوم کوچولو ❤️ مامان خانوم کوچولو ❤️ ۱۵ ماهگی
پارسال این موقع تو بیمارستان بودم تو اتاق عمل
با کلی شوق و استرس داشتم زیر لب ایت الکرسی میخوندم و منتطر شنیدن گريه کوچولوت بودم وقتی صدای گریتو شنیدم یه احساسی از ته قلبم جوشید ک تا حالا تجربش نکرده بودم
وقتی یادش میوفتم اصلا باورم نمیشه انقد زود گذشت
زایمان خیلی یهویی و اورژانسی داشتم من اصلا واسه زایمان نرفته بودم بیمارستان یه هفته ای بود درگیر فشار بالا بودم و همش دست و پاهام مثل بادکنک پف می‌کرد همش ازین دکتر به اون دکتر ازین آزمایشگاه به اون آزمایشگاه گفتن میری بستری میشی فشارت میاد پایین مرخصت میکنن
من رفتم بیمارستان 4 ساعت بعدش زایمان کردم 😂
نمیدونم چرا با وجود همه اینا اصلا نمی‌ترسیدم همچی تو بیمارستان برام جالب بود وقتی داشتن سوزنو میزدن تو کمرم شاید عجیب باشه من خیلی خوشحال بودم همش دوس داشتم زودتر این پروسه ها بگذره تا بتونم نینی کوچولومو ببینم
خداروشکر که بخیر گذشت
خداروشکر ک دارمت دخترم
خداروشکر که خدای مهربون منو لایق مادرشدن دونست
خدايا شکرت که یکساله کنارمی ضُحی جانم ❤️
🥰🦋
مامان دوقلوها مامان دوقلوها ۱۷ ماهگی
گفتم چیکار کردن باهام داد زد وسط سالن ک این مریض مال منم کسی حق نداره نزدیکش بشه آمپول هام تموم شد ولی چون طول سرویکس کم بود منو تو اتاق ایزوله بستری کردن با پارتی دکتر مامانم اومد پیشم چون استراحت مطلق شده بودم علی وقتی دکتر دید گفت بچه ها می مونن کفت یکی ۷۰۰ گرمه شاید بمونه ولی یکی ۵۰۰ گرمه نمی مونه .ولی این قضیه رو ب من نگفت ..دکتر گفت مراقبت کن خودتو ب ۲۸ هفته برسونی تمومه.منو انتقال دادن اتاق ایزوله دسشویی خراب بوی تعفن میداد ی تخت برای من بود ی تخت مثل تخت معاینه کنارم ک مامانم شبا روش می‌خوابید اونم حالت نشسته.بمیرم برای مامانم ک باهزار مریضی دیسک و گردن درد زانو کمر درد تا همین الان ثانیه ب ثانیه پام بود.خلاصه ۱۳ روز تو اتاقی بودم ک مثل اتاق عمل بودنه پنجره نه تهویه نه تخت مناسب ب ی شیاف حساسیت دادم نفسم از ساعت۴ بالا نمی اومد ساعت۹ شب اومدن بهم اکسیژن زدن به دادم رسیدن
.شدم ۲۸ هفته منو بردن بخش ک مرخص کنن باز دکتر نجاتم داد برام اتاق تکی جور کرد.هر یک روز درمیون سونو میدادم ترشح داشتم نگو کیسه آبم سوراخ بود دکتر نمیگفت بهم.ساعت۳ صبح خواب بودم پرستار می‌پرید دور دستم کش می‌بست خون می‌گرفت.۶ صبح دانشجو ها میریختن سرم پرستارا بد خلقی میکردن اتاقی بودم ک بزور دوتا تخت جفت هم بود اون مریض هم مشابه من بود من خودم آروم دسشویی میرفتم ولی اونو لگن میگرفتن بوی گند و گوهش کل اتاق می‌گرفت هرچی میگفتم
پنجره باز کن می‌گفت سرده میگفتم پس من میام کنار پنجره تخت هارو عوض کنیم می‌گفت نه ما اینجا عادت کردیم یک هفته بود حس میکردم بچه تو شکمم می‌پره نبض میزنه هرچی میگفتم بهشون می‌گفت بچه بازی می‌کنه خلاااصه شد۲۱ اسفند شب رفتم حمام خودمو حسابی شستم
مامان نیکان مامان نیکان ۱ سالگی
سلام مامانا عزیز روزتون بخیر💖
امروز پسرم رو بردم برای چکاب خیلی میترسیدم ولی دیگه انجامش دادم🫠چند روز پیش زنگ زدم آزمایشگاه بهم گفتن سه روز قبلش اهن و مولتی ویتامین ندم
صبح هم تا از خواب بیدار شد شیر خورد تا آماده شدیم رفتیم یک ساعتی شد
اونجا اتاق بچه ها جدا بود و یه خانم اومد خیلی سریع و با دقت رگ پسرم رو گرفت یه خانم دیگه هم کمکش بود و دست پسرم رو گرفت من هم پیشش بودم خیلی گریه کرد چون اصلا از اینکه دستش رو بگیریم خوشش نمیاد البته درد هم داشته حتما من جلوش اسباب بازی و کلید گرفتم باهاش صحبت میکردم اما فایده نداشت انگار منو میدید بیشتر گریه میکرد،کلی هم خون گرفتن🥺🥺دلم کباب شد
بعدش دیگه گریه نکرد یکم کسل بود اومدیم خونه مادر شوهرم به خاطر نیکان حلیم پخته بود چون خیلی دوست داره بعد هم باباش کلی دورش داد امروز خونه بود.
فقط نمونه ادرار هنوز نگرفتم
الان خوابید
اینجا عکس مواردی که دکتر برای آزمایش گذاشت رو می‌زارم
پسرمم وزنش کمه🥲
مامان آنیل🐣 مامان آنیل🐣 ۱ سالگی
پارسال این موقع دخترم تو شکمم بود و همش تو فکر خیال بودم ک نکنه قبل سزارینم کیسه ابم پاره شع ببرن طبیعی زایمان کنم یا دردم بگیره یا بچمو عوض کنن داخل بیمارستان یا جفتو تو شکمم جا بزارن و.....دهم آبان پنجشنبه بود ساعت دونیم ظهر دخترم به دنیا اومد و دنیامو رنگی کرد
باورم نمیشد این بچه منه من باید مراقبتش کنم بزرگش کنم..از اون لحظه به بعد من دیگه برای خودم نبودم و یه مسئولیت جدید و شیرین به من داده شد و مادر شدم🥺✨الهی من فدای اون چشمای خوشگلت بشم دختر نازم🐥روزی ک زایمان کردم تا ساعت سه نصف شب دخترم پیشم بود من شیرنداشتم و شبرخشک بهش دادیم مامانم انقدر بهش داده بود ک بالا اورد و پرت شد داخل ریش و شش روز بستری شد بچم🥲دو روزشو ک خودم بستری بودم کسی پیشش نبود و درحد سرزدن بهش زدم بچم انقدر زجه زده بود ک صداش گرفته بود یعنی هیچوقت دوسندارم اون خاطره.های تلخ یادم بیان ولی دیگه گذشت امیدوارم همیشه سالم و سلامت و پایدار باشن همه‌ی بچه‌هامون❣️


پیشاپیش تولدت مبارک جوجه رنگیم🐥✨
مامان دلانا مامان دلانا ۱ سالگی
پارت یک
۱۸ مهر ۱۳۰۳ شبش شوهرم زنگ زدگفت دلم قورمه سبزی خودتو مبهاد چون ابن۸ ماه خونه مادرم بودیم چون خونه خودمون طبثه ۳ و من ۳۲ هفته بودم شب شروع کردم غذا اماده کردم و خابیدم صبح ک بیدارم شدم برای نماز حس کردم شکمم شل میشه سفت میشه سوزش ادرارم داشتم نمازمو خوندم و خابیدم اما حالم اوکی نبود ساعت ۹ بیدار شدم دردپریودی داشتم شدید شدیدزنگ زدم شوهرم گفتم دارم میمیرمگفت باز ادا دراوردی تو فعلا ۸ ماهته خلاصه شوهرم اومد و نهار خورد شد ساعت ۱ ولی دیگ تحمل نداشتم گفتم بریم بیمارستان وقتی اومدم بیمارستان چون من سرکلاژ بودم گفت داری زایمان میکنی ۲ سانت بازی سرکلازم پاره شده برو ایلام ولی من دزفول نزدیک تر بود سریع مامانم برداشتیم رفتیم دزفول وقتی رسیدیم درجا ماینه کردن گفت شدی ۳سانت وبستری شدم بدبختی من تازه شروع شده بوداسترس ابنه بچم چیزیش نشه و اینکه من از طبیعی متنفر بودم داشتم از درد میمیردم ب خودم میپیچیدم التماس میکردم منو سزارین کنید کی گوش بده شب تا صبح فقد گریه کردم صبح ساعت ۶ مابنه کردن گفت ۵ سانتی من شروع ک ورزش گفتم فقدمامانمو بیارید برام هیچی نمیخام مامانمو ساعت۸ اوردن مامانم مامانم با اب داغ کمرمو ماساژ میداد لاخر ساعت ۲ شدم ۸ سانت واحساس مدفوع داشتم ک زور بزنم سریع تخت اماده کردن و من زور میزدم جوری زور میزدم ک حس میکردم چشمام داره از کاسه در مباد💔🤣
بعد ۵ دقیقه دختر نازم ب دنیا اومدساعت ۳ و۲۰ دقیقه ب دنیا اومد ک ۲ کیلو بود من بخیه خوردم اما سریع دخترمو بردن ان ای سیو