سلام مامانا عزیز روزتون بخیر💖
امروز پسرم رو بردم برای چکاب خیلی میترسیدم ولی دیگه انجامش دادم🫠چند روز پیش زنگ زدم آزمایشگاه بهم گفتن سه روز قبلش اهن و مولتی ویتامین ندم
صبح هم تا از خواب بیدار شد شیر خورد تا آماده شدیم رفتیم یک ساعتی شد
اونجا اتاق بچه ها جدا بود و یه خانم اومد خیلی سریع و با دقت رگ پسرم رو گرفت یه خانم دیگه هم کمکش بود و دست پسرم رو گرفت من هم پیشش بودم خیلی گریه کرد چون اصلا از اینکه دستش رو بگیریم خوشش نمیاد البته درد هم داشته حتما من جلوش اسباب بازی و کلید گرفتم باهاش صحبت میکردم اما فایده نداشت انگار منو میدید بیشتر گریه میکرد،کلی هم خون گرفتن🥺🥺دلم کباب شد
بعدش دیگه گریه نکرد یکم کسل بود اومدیم خونه مادر شوهرم به خاطر نیکان حلیم پخته بود چون خیلی دوست داره بعد هم باباش کلی دورش داد امروز خونه بود.
فقط نمونه ادرار هنوز نگرفتم
الان خوابید
اینجا عکس مواردی که دکتر برای آزمایش گذاشت رو می‌زارم
پسرمم وزنش کمه🥲

تصویر
۵ پاسخ

چقدتوضیح چرت وپرت دادی انگار داستان تعریف کردی چته خوب

منم دکتر نوشت هنوز نبردمش میترسم

چقد شد ازمایشش؟
ازمایش گاز های خونی هم داشت؟

‌پسر من دو روز پیش چکام کامل داد هنوز نمونه ادرار و مدفوعشو نتونستم بگیرم ازش😂
منم پسرم وزنش کمه نوشت

به خاطر وزن‌کم ازمایش نوشته؟

سوال های مرتبط

مامان 🪽لَـیان🪽 مامان 🪽لَـیان🪽 ۱۷ ماهگی
سلام مامانا دخترم شیر خودمو میخوره و خیلی شب بیدار میشه برا شیر بدعادت شده سیر سیر هم ک باشه بازم شیر میخوره خلاصه تصمیم گرفتم از شیر بگیرمش پریشب خیلی بد شد برام ساعت ۱۲خابید با سیری کامل ۲ونیم بیدار شد بهش ندادم گذاشتم رو پام تکون دادم خابید بعد ۴ونیم بیدار شد اول باباش گذاشتش رو پاش چون عادت نکرده لج کرد گریه کرد بعد بهش اب دادم خیلییییییییی گریه کرد منم مقاومت کردم که شیر ندم خلاصه با کلی گریه اخرم رو پام ساکت شد ولی با چشم باز اصلا نمیخابید منم عذاب وجدان گرفتم ساعت ۵(نیم ساعت گریه و بیتابی میکرد)بهش شیر دادم بازم تا ۶نخابید انگار ترسیده بود دیگه خلاصه دیشب خیلی بدتر شده بود بازم هر دوساعت بیدار میشد و خیلی بد گریه میکرد و هربار هم بهش شیر کامل دادم صبح ک بیدار شد مای بیبیش انقد جیش داشت ک پس داده بود دیگه منم از خستگی زیاد چکش نکرده بودم الان نمیدونم چرا انقد ادرارش زیاد بود از شیر زیاد از ترس از سرما ؟😔😔😔😔
چکار کنم برا قطع شیر شب
فرزندپروری
مامان فندق🫂 مامان فندق🫂 ۱۳ ماهگی
امروووز تولد پسرمهههه😍پارسال این موقع من تو آزمایشگاه بودم چون مشکوک به دفع پروتئین بودم بعد آزمایشگاه مامانم منو زوووووری برد بیمارستان چون شب قبلش کمرمم درد میکرد و مامانم میگفت به تو باشه درد تحمل میکنی وقتی رفتیم بیمارستان گفتن سه سانت فری بازی دهانه رحمتم نرمه وقت زایمانته من ک شوکه شده بودم فقط گریه میکردم اخه ۳۸ هفتم بود و وسایلمو با خودم نبرده بودم به شوهرمم زنگ زدم بره وسایلمو بیاره باورش نمیشد میگفت تو ک صبح خوب بودی و بامن شوخی نکن و....اولش با استرس و ترس و نگرانی و... شروع شد اتاقم خصوصی بود و مامانم دنبال کارام وقتی تنها شدم ترسم بیشتر شد انقدر گریه کرده بودم فشارم افتاده بود فقط یه پرستاره بود خیلیییی مهربون بود اومد پیشم تو اتاق دستمو گرفت باهام حرف زد تا مامانم و ماماهمراهم اومدن تا آروم شدم🥺🥺
امشبم برای پسرم تو خونه میخوایم جشن بگیریم الان دلم میخواست مامانم اینجا بود کمکم میکرد ولی سرکااارههههه😫😫😫😫😫😫