عزیزم یاد زایمان خودم افتادم خیلی سخت بود
خدا رو شکر ب خیر گذروندی
عزیزم ان شاء الله همیشه گل دخترات سالم و تندرست باشن
باورت میشه چیزایی که میگی پارسال بهمن و اسفند تجربه کردم یکماه بیشتر اونجا بستری بودم سرکلاژ بخاطر طول سرویکس پایین بتا گرفتم مجبثرشدم بمونم چن روز یکبار معاینهو سونو که اگه سرکلاژ تحت فشاربود بکشن نخشو ولی مقاومت کردم با رضایت خودم از اون جهنم مرخص شدم اومد خونه واقعا یاد اونجا میوفتم پنیک میشم
وای عزیزم چقدر اذیت شدی😓 ایشالا گل دخترات همیشه صحیح و سلامت باشن و سایت بالاسرشون باشه♥️ منتظر ادامشیم خیلی خوش قلم نوشتی
وای چه سخت و وحشتناک 😔😔😔
تا صبح شکم درد عجیب داشتم نمیدونستم درد زایمانه پرستار دکتر کسی رد نمیشد میخواستم جیغ بزنم معذب بودم ک همه باردارن نصف شب بیدار میشن تحمل کردم صبح هم گفتم ب دکتر گفت عادیه دانشجو ها اومدن nstبگیرن از آوین گرفتن قلبش خوب بود میخواستن واسه آترین بگیرن جا بجا ک شدم انگار بادکنک پر از آب پاره شد کل هیکلم خیس شد جیغ زدم کل سالن ریختن سرم من فقط میگفت زنگ بزن الناز بیاد زنگ بزن الناز بیاد (الناز همون همسایه مون بود)خلاصه آمپول ریه سریع زدن منو فرستادن زایشگاه .اونجا الناز اومد گفت هستم تا آخر پیشت نگران نباش خدایی تا آخر پیشم بود سرکلاژمو باز کرد دهن رحم چک میکرد صدا قلب بچه کنترل میکرد ک یهو وسط سالن داد زد اتاق عمل آماده کنید اومد گفت میریم زایمان هستم پیشت نگران نباش .علی خودشو رسوند رفتیم اتاق عمل از استرس خیلی چرت و پرت میگفتم دیگه بیهوشم کردن باز وسط عمل هوش اومدم انگار داشتن بخیه میزدن باز بیهوشم کردن ..اون نبضی گفته بودم بچه دو دور بند ناف دور گردنش بود باز ب من نگفتن استرسی نشم .ب هوشم آوردن علی بابا مامانم عمه هام دورم بودن مثل چی میلرزیدم کل تخت تکون میخورد سریع هر چی پتو داشتن گذاشتن روم.بردنم بخش داداشم زن داداشم با ی سبد گل بزرگ اومدن.فرداش خاله ام اومد ک راه برم.چون میدونستم زود دنیا اومدن میرن تو دستگاه زیاد ناراحت بچه نبودم الناز بود سه ماه هم خودم بودم کل دکتر پرستارا رفیقمون شدن جیب همه شون از قبل پر کردیم میدونستم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.