گفتم چیکار کردن باهام داد زد وسط سالن ک این مریض مال منم کسی حق نداره نزدیکش بشه آمپول هام تموم شد ولی چون طول سرویکس کم بود منو تو اتاق ایزوله بستری کردن با پارتی دکتر مامانم اومد پیشم چون استراحت مطلق شده بودم علی وقتی دکتر دید گفت بچه ها می مونن کفت یکی ۷۰۰ گرمه شاید بمونه ولی یکی ۵۰۰ گرمه نمی مونه .ولی این قضیه رو ب من نگفت ..دکتر گفت مراقبت کن خودتو ب ۲۸ هفته برسونی تمومه.منو انتقال دادن اتاق ایزوله دسشویی خراب بوی تعفن میداد ی تخت برای من بود ی تخت مثل تخت معاینه کنارم ک مامانم شبا روش می‌خوابید اونم حالت نشسته.بمیرم برای مامانم ک باهزار مریضی دیسک و گردن درد زانو کمر درد تا همین الان ثانیه ب ثانیه پام بود.خلاصه ۱۳ روز تو اتاقی بودم ک مثل اتاق عمل بودنه پنجره نه تهویه نه تخت مناسب ب ی شیاف حساسیت دادم نفسم از ساعت۴ بالا نمی اومد ساعت۹ شب اومدن بهم اکسیژن زدن به دادم رسیدن
.شدم ۲۸ هفته منو بردن بخش ک مرخص کنن باز دکتر نجاتم داد برام اتاق تکی جور کرد.هر یک روز درمیون سونو میدادم ترشح داشتم نگو کیسه آبم سوراخ بود دکتر نمیگفت بهم.ساعت۳ صبح خواب بودم پرستار می‌پرید دور دستم کش می‌بست خون می‌گرفت.۶ صبح دانشجو ها میریختن سرم پرستارا بد خلقی میکردن اتاقی بودم ک بزور دوتا تخت جفت هم بود اون مریض هم مشابه من بود من خودم آروم دسشویی میرفتم ولی اونو لگن میگرفتن بوی گند و گوهش کل اتاق می‌گرفت هرچی میگفتم
پنجره باز کن می‌گفت سرده میگفتم پس من میام کنار پنجره تخت هارو عوض کنیم می‌گفت نه ما اینجا عادت کردیم یک هفته بود حس میکردم بچه تو شکمم می‌پره نبض میزنه هرچی میگفتم بهشون می‌گفت بچه بازی می‌کنه خلاااصه شد۲۱ اسفند شب رفتم حمام خودمو حسابی شستم

۶ پاسخ

عزیزم یاد زایمان خودم افتادم خیلی سخت بود
خدا رو شکر ب خیر گذروندی

عزیزم ان شاء الله همیشه گل دخترات سالم و تندرست باشن

باورت میشه چیزایی که میگی پارسال بهمن و اسفند تجربه کردم یکماه بیشتر اونجا بستری بودم سرکلاژ بخاطر طول سرویکس پایین بتا گرفتم مجبثرشدم بمونم چن روز یکبار معاینهو سونو که اگه سرکلاژ تحت فشاربود بکشن نخشو ولی مقاومت کردم با رضایت خودم از اون جهنم مرخص شدم اومد خونه واقعا یاد اونجا میوفتم پنیک میشم

وای عزیزم چقدر اذیت شدی😓 ایشالا گل دخترات همیشه صحیح و سلامت باشن و سایت بالاسرشون باشه♥️ منتظر ادامشیم خیلی خوش قلم نوشتی

وای چه سخت و وحشتناک 😔😔😔

تا صبح شکم درد عجیب داشتم نمی‌دونستم درد زایمانه پرستار دکتر کسی رد نمیشد میخواستم جیغ بزنم معذب بودم ک همه باردارن نصف شب بیدار میشن تحمل کردم صبح هم گفتم ب دکتر گفت عادیه دانشجو ها اومدن nstبگیرن از آوین گرفتن قلبش خوب بود میخواستن واسه آترین بگیرن جا بجا ک شدم انگار بادکنک پر از آب پاره شد کل هیکلم خیس شد جیغ زدم کل سالن ریختن سرم من فقط می‌گفت زنگ بزن الناز بیاد زنگ بزن الناز بیاد (الناز همون همسایه مون بود)خلاصه آمپول ریه سریع زدن منو فرستادن زایشگاه .اونجا الناز اومد گفت هستم تا آخر پیشت نگران نباش خدایی تا آخر پیشم بود سرکلاژمو باز کرد دهن رحم چک میکرد صدا قلب بچه کنترل میکرد ک یهو وسط سالن داد زد اتاق عمل آماده کنید اومد گفت میریم زایمان هستم پیشت نگران نباش .علی خودشو رسوند رفتیم اتاق عمل از استرس خیلی چرت و پرت میگفتم دیگه بیهوشم کردن باز وسط عمل هوش اومدم انگار داشتن بخیه می‌زدن باز بیهوشم کردن ..اون نبضی گفته بودم بچه دو دور بند ناف دور گردنش بود باز ب من نگفتن استرسی نشم .ب هوشم آوردن علی بابا مامانم عمه هام دورم بودن مثل چی میلرزیدم کل تخت تکون میخورد سریع هر چی پتو داشتن گذاشتن روم.‌بردنم بخش داداشم زن داداشم با ی سبد گل بزرگ اومدن.فرداش خاله ام اومد ک راه برم.چون میدونستم زود دنیا اومدن میرن تو دستگاه زیاد ناراحت بچه نبودم الناز بود سه ماه هم خودم بودم کل دکتر پرستارا رفیقمون شدن جیب همه شون از قبل پر کردیم میدونستم

سوال های مرتبط

مامان فندق🫂 مامان فندق🫂 ۱۳ ماهگی
امروووز تولد پسرمهههه😍پارسال این موقع من تو آزمایشگاه بودم چون مشکوک به دفع پروتئین بودم بعد آزمایشگاه مامانم منو زوووووری برد بیمارستان چون شب قبلش کمرمم درد میکرد و مامانم میگفت به تو باشه درد تحمل میکنی وقتی رفتیم بیمارستان گفتن سه سانت فری بازی دهانه رحمتم نرمه وقت زایمانته من ک شوکه شده بودم فقط گریه میکردم اخه ۳۸ هفتم بود و وسایلمو با خودم نبرده بودم به شوهرمم زنگ زدم بره وسایلمو بیاره باورش نمیشد میگفت تو ک صبح خوب بودی و بامن شوخی نکن و....اولش با استرس و ترس و نگرانی و... شروع شد اتاقم خصوصی بود و مامانم دنبال کارام وقتی تنها شدم ترسم بیشتر شد انقدر گریه کرده بودم فشارم افتاده بود فقط یه پرستاره بود خیلیییی مهربون بود اومد پیشم تو اتاق دستمو گرفت باهام حرف زد تا مامانم و ماماهمراهم اومدن تا آروم شدم🥺🥺
امشبم برای پسرم تو خونه میخوایم جشن بگیریم الان دلم میخواست مامانم اینجا بود کمکم میکرد ولی سرکااارههههه😫😫😫😫😫😫
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۵ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....
مامان علی 👶🏻🫀🍓 مامان علی 👶🏻🫀🍓 ۱ سالگی
خب خب سلام و شبتون بخیر 🌙✨️💛
من اومدم پارت آخر زایمان طبیعی رو بزام🙂
اگه تازه میخوای بخونی 😊
بیا دوتا تاپیک قبل هم بخون 🫂
# پارت آخر

روی ویلچر بودم و خدارو شکر میکردم
درد داشتم اما خب حس خوبی داشتم، از اینکه دارم واقعا مادر میشم، داره علیم به دنیا میاد🫠🥲
منو برد به اتاق زایشگاه
خوشبختانه تو کلاس های بارداری اتاق زایشگاه رو دیده بودم
خلاصه که کمکم کرد دراز کشیدیم روی تخت و گفت صبر کن که دکترت بیاد
منم تو حال خودم بودم
خسته بودم و خوابم میمود
تخت زایشگاه کنار پنجره بود
نور ، و آفتابِ گرم و خوبی روم افتاده بود
منم بابت این نور گرم خیلی خوشحال بودم
همش توفکرم این بود که
خدا چقدر منو دوست داره و چقدر قشنگ داره میچینه برام
درحالی که من، از زایمان یه غول بزرگ تصور میکردم و کلی ترس داشتم
خودمو رها کردم تو آغوش گرم خدا،آغوشی که با نورِ زیبایش منو بغل کرده بود

خلاصه، هر ۱۰ دقیقه مبودن فقط نگام میکردن میرفتن
منم با هر درد یه ناله ریز میزدم
تو ایام فاطمیه بود
متوسل شدم به حضرت زهرا و اشک میریختم واسه اون خانوم بزرگوار 🥲
و گفتم که خودت هوامو داشته باش🥹🙂

تو اتاق ساعت بود
از رو ساعت که یازده نیم بود رو تخت دراز کشیدم تا ۱۲ ظهر روی تخت بودم
دردام رفته رفته بیشتر میشد
و هیچکس نمی اومد سراغم
تنها بودم تو اتاق
با اعصبانیت داد زدم
من خیلی درد دارم چرا دکترم نمیاااد
🤦🏻‍♀️والا

که دیگه اومدن
تا منو دیدن گفت افرین مامان موهای نینی تو میبینم😍
زور بزن
موقع درد زور بزن
منم هرچی میگفت رو انجام میدام
ولی خب دیگه نفسم بالا نمیومد
سریع واسم اکسیژن گذاشتن
شروع کردن به بریدن
و نینی به دنیا اومد🥹🥲🫠🫠
...
تو کامنتا ادامش.
مامان Ꭺ𝚝𝚞𝚜𝚊🌸 مامان Ꭺ𝚝𝚞𝚜𝚊🌸 ۱ سالگی
پارت ۴
بوسید... بعدش پرستارا زیاد اجازه ندادن ملاقات کنیم فرستادن بیرون همشونو بعد گف فقد ینفر میتونه بمونه همراه مامانم چون درد داشت نتونست بمونه.. رفتن همه خونه خواهر شوهرم موند داشت بهم ابمیوه میداد ک پرستارا اومدن سوال بپرسن و رسیدگی کنن گفتن زیاد خونریزی داری.. نگاه کردن یجا باز مونده بود😣باز دوباره بساط اوردن بخیه زدن خیلی درد داشتم همش دسته خواهر شوهرم و فشار میدادم میگفتم نکنین تورخدا گفتن میزنیم و تمام... خلاصه شبو ب زور صبح کردیم مامانم اومد پیشم منتظر موندیم عصر شد شوشو اومد اوردمون خونه.... نگم از اون شب ک خیلی خسته بود اون چهار شب اول ک درد داشتم شدید... هم خوشحال بودم هم ناراحت ک چی میشه.. نمیدونم شمام مث من بودید یا نه من چون خیلی درد داشتم اصلا انگار نزاییده بودم افسرده بودم الان ک فک میکنم میگم چرا اون شب بیدار نموندم ک فقد بالا سره بچه باشم چرا فقد بفکر خواب بودم.. بیدار میشدم شیر بدم اما کدوم شیر؟!... 🥲💔دخترم۲۹٠٠دنیا اومد اما چون من شیر نداشتم دخترم زردی داشت کم کرد شد۲۴٠٠💔اول زردی نداشت بعد متوجه شدیم.. بردیم دکتر گف کم ابه بدنش شیرخشکـ تجویز کرد هشت روزگی...خلاصه من همون هشت روزگی فهمیدم بخیه هام باز شده🥲💔روز دهم باز رفتم بخیه زدن کلی درد داشتم... کلی گریه کردم افسرده شده بودم.. بخیه ک زدن اومدیم ک این ده روز اول ک خونه خودم بودم همه چیو جمع کردن مامانو خواهرم رفتیم خونه مامانم... اونجا استراحت مطلق بودم ک بعد چند روز باز فهمیدم بخیه هام باز شدن🥲💔داداشم زود رسوند بیمارستان گفتن اگه بزنیم فایده نداره بازم باز میشن... دارو دادن با دارو خوب شد بعد دوماه...
مامان محمد مامان محمد ۱ سالگی
پارسال این موقع ساعت 2 بعداظهر همسرم بهم پیام داد بریم بازار منم بهش گفتم باشه بعد ی دقیقه در جواب پیامم کیسه آبم پاره شد فک کردم ترشح دارم باز دوباره آب ریخت منم ب گریه افتادم گفتم مامان کیسه آبم پاره شد مامانم گفت ناراحت نشو هیچی نیس سریع ب همسرم زنگ زدم رفتیم بیمارستان اخه من هنوز ۳۵ هفته بودم خیلی ترسیدم پرستار گفت باید معاینه بشی نزاشتم انقد استرس داشتم اونم عصبانی شد گفت نمیزاره یکی دیگه منو معاینه کرد با بدبختی گذاشتم گفت هنوز ی سانت بازی برو بالا آمپول فشار میدیم بچه بیاری خلاصه من فقط گریه میکردم من تا اون شب فقط آب خارج میشد ازم با خون یهو نصفه شب ضربان قلب پسرم افت کرد پرستار ترسید گفت این دکتر کی میاد دوبار ضربان قلب پسرم افت کرد منم فقط گریه میکردم تا بالاخره صبح روز بعدش ساعت ۸ گفتن برو اتاق عمل اورژانسی باید عمل بشی ومن از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم چون از طبیعی میترسیدم خلاصه نگرانی خونواده هامون و خودم ک اون شب هیچکس نخوابید پسرم ساعت ۸ صبح بدنیا اومد تو این ی سالی ک گذشت خیلی چالش خیلی استرس داشتم ولی خداروشکر بابت وجودم پسرم تولد پسرم مبارک باشه😘😘😘
مامان دوقلوها مامان دوقلوها ۱۵ ماهگی
شب شد رفتیم دکتر گفت ی قل جاش خوبه کیسه زردش تشکیل شد ی قل دیگه پایینه کیسه زرده هنوز تشکیل نشده گفتم یعنی چی می مونه دیگه دکتر گفت حالا یدونه جاش محکمه یکی دیگه شانسیه یک روز درمیون تاسه روز بتا نوشت‌.اومدم خونه هم خوشحال بودم ک یکیش حداقل اکی هست هم ناراحت اون یکی بودم.هر دفعه ک میرفتیم آزمایش عدد بتا کمتر می‌شد دلداریم میدادن توکل ب خدا. منی ک برای ب اینجا رسیدن از جون مایه گذاشتم توکل ب خدا گفتن خیلی برام سخت بود.تو مطب با ی خانم باردار هم صحبت شدم گفت نذر خانم ام البنین بکن ۷۰ تا صلوات بفرست خانم خیرخواهه.و در کمال ناباوری دکتر سونو کرد دید کیسه زرد اون هم تشکیل شد گفت پس چرا عدد پایینه.ماماش بهم گفت عدد ول کن قلب بچه میزنه حله دیگه نسخه داد برای تشکیل شدن قلب بریم.تا صبح خوابم نبرد.وقتی اولین بار صدای قلبتونو شنیدم نمیتونم حسمو توصیف کنم.انقد بگم علی گوله گوله اشک می‌ریخت تو اتاق پیش دکتر فقط سجده شکر می‌کرد.منشی دکتر گفت بیا رفتم پیشش گفت تا سه ماه نشدی ب کسی نگو کلی داشت نصیحتم میکرد..ظهر دوتا جوراب کوچولو خریدیم بابا رو ناهار خونه دعوت کردیم وقتی اومد غذا خورد جورابارو نشون دادیم لبخندی زد صورتش سرخ شد تبریک گفت خداروشکر کرد کلی دعای خیر کرد.(بابام خیلی سیاست داره لبخندش برای ما یک دنیا هست).