پارت ۴
بوسید... بعدش پرستارا زیاد اجازه ندادن ملاقات کنیم فرستادن بیرون همشونو بعد گف فقد ینفر میتونه بمونه همراه مامانم چون درد داشت نتونست بمونه.. رفتن همه خونه خواهر شوهرم موند داشت بهم ابمیوه میداد ک پرستارا اومدن سوال بپرسن و رسیدگی کنن گفتن زیاد خونریزی داری.. نگاه کردن یجا باز مونده بود😣باز دوباره بساط اوردن بخیه زدن خیلی درد داشتم همش دسته خواهر شوهرم و فشار میدادم میگفتم نکنین تورخدا گفتن میزنیم و تمام... خلاصه شبو ب زور صبح کردیم مامانم اومد پیشم منتظر موندیم عصر شد شوشو اومد اوردمون خونه.... نگم از اون شب ک خیلی خسته بود اون چهار شب اول ک درد داشتم شدید... هم خوشحال بودم هم ناراحت ک چی میشه.. نمیدونم شمام مث من بودید یا نه من چون خیلی درد داشتم اصلا انگار نزاییده بودم افسرده بودم الان ک فک میکنم میگم چرا اون شب بیدار نموندم ک فقد بالا سره بچه باشم چرا فقد بفکر خواب بودم.. بیدار میشدم شیر بدم اما کدوم شیر؟!... 🥲💔دخترم۲۹٠٠دنیا اومد اما چون من شیر نداشتم دخترم زردی داشت کم کرد شد۲۴٠٠💔اول زردی نداشت بعد متوجه شدیم.. بردیم دکتر گف کم ابه بدنش شیرخشکـ تجویز کرد هشت روزگی...خلاصه من همون هشت روزگی فهمیدم بخیه هام باز شده🥲💔روز دهم باز رفتم بخیه زدن کلی درد داشتم... کلی گریه کردم افسرده شده بودم.. بخیه ک زدن اومدیم ک این ده روز اول ک خونه خودم بودم همه چیو جمع کردن مامانو خواهرم رفتیم خونه مامانم... اونجا استراحت مطلق بودم ک بعد چند روز باز فهمیدم بخیه هام باز شدن🥲💔داداشم زود رسوند بیمارستان گفتن اگه بزنیم فایده نداره بازم باز میشن... دارو دادن با دارو خوب شد بعد دوماه...

۲ پاسخ

اخ یادم میاد حالم بد میشه
من 5رور اول اصلا درد نداشتم میگفتم چقد خوب بود زایمانم ولی اخ از بعدششش
بچمم سینه نگرف بابابزرگم شب اول زایمانم مرد
وای یادم میاد قلبم میگیره چهل روز بود ولی من چهل سال پیر شدم انگار
چ روزای سخت و بدی بود

آخی دلم برا تجربه زایمان تنک شده بود
مبارک باشه تولدش

سوال های مرتبط

مامان دلانا مامان دلانا ۱ سالگی
پارت یک
۱۸ مهر ۱۳۰۳ شبش شوهرم زنگ زدگفت دلم قورمه سبزی خودتو مبهاد چون ابن۸ ماه خونه مادرم بودیم چون خونه خودمون طبثه ۳ و من ۳۲ هفته بودم شب شروع کردم غذا اماده کردم و خابیدم صبح ک بیدارم شدم برای نماز حس کردم شکمم شل میشه سفت میشه سوزش ادرارم داشتم نمازمو خوندم و خابیدم اما حالم اوکی نبود ساعت ۹ بیدار شدم دردپریودی داشتم شدید شدیدزنگ زدم شوهرم گفتم دارم میمیرمگفت باز ادا دراوردی تو فعلا ۸ ماهته خلاصه شوهرم اومد و نهار خورد شد ساعت ۱ ولی دیگ تحمل نداشتم گفتم بریم بیمارستان وقتی اومدم بیمارستان چون من سرکلاژ بودم گفت داری زایمان میکنی ۲ سانت بازی سرکلازم پاره شده برو ایلام ولی من دزفول نزدیک تر بود سریع مامانم برداشتیم رفتیم دزفول وقتی رسیدیم درجا ماینه کردن گفت شدی ۳سانت وبستری شدم بدبختی من تازه شروع شده بوداسترس ابنه بچم چیزیش نشه و اینکه من از طبیعی متنفر بودم داشتم از درد میمیردم ب خودم میپیچیدم التماس میکردم منو سزارین کنید کی گوش بده شب تا صبح فقد گریه کردم صبح ساعت ۶ مابنه کردن گفت ۵ سانتی من شروع ک ورزش گفتم فقدمامانمو بیارید برام هیچی نمیخام مامانمو ساعت۸ اوردن مامانم مامانم با اب داغ کمرمو ماساژ میداد لاخر ساعت ۲ شدم ۸ سانت واحساس مدفوع داشتم ک زور بزنم سریع تخت اماده کردن و من زور میزدم جوری زور میزدم ک حس میکردم چشمام داره از کاسه در مباد💔🤣
بعد ۵ دقیقه دختر نازم ب دنیا اومدساعت ۳ و۲۰ دقیقه ب دنیا اومد ک ۲ کیلو بود من بخیه خوردم اما سریع دخترمو بردن ان ای سیو
مامان Ꭺ𝚝𝚞𝚜𝚊🌸 مامان Ꭺ𝚝𝚞𝚜𝚊🌸 ۱ سالگی
پارت ۳
نشتی داد... من یهو جیغ زدم ازم یکم لکه هم اومد ترسیدم ساعت دو بود ک مامانم اینا خونه خواهر شوهر کوچیکه ک تو حیاط ماس ناهار خوردن ساعت دو بود ک شوهرم ساک من و کوچولو رو برداشت و مامانم خواهر شوهر وسطی نشستن پشت ماشین منم وسطشون ک از هر دو طرف جرشون میدادم از درد رسیدیم بیمارستان نزدیکای ساعت سه بود معاینه کردن گفتن بله پنج سانت شدی گفتن دکتر پاینده همون دکتر خودم نیس مددی هس اگه میخای دکتر خصوصی داشته باشی پول رو واریز کنین بیاد بالا سرتون.. شوهرم زود رف بیرون واریز کرد مددی اومد منو برد اتاق زایمان دارو..سرم وصل کردن گف چ عالی داری پیش میری شدی ۷سانت دیگه بعد دوساعت.. تلاش دخترم ساعت پنج دنیا اومد🥹🥹گریه نکرد من خیلی ترسیدم اصن صداش در نیومد گفتم چرا خانوم دکتر صداش نمیاد ک یکم بعد گریه کرد نافشو برید گذاشت تو بغلم داغه داغ بود🥹🥹ای مادر بفداش گفتن بده بزاریم لای حوله گفتم بزارین بمونه بغلم دکتر گف باید بخیه هاتو بزنم... بخیه رو زد رف اومدن منو تمیز کردن... گفتن شیرینی بیارین اجازه بدیم بیاین داخل ک بابام جعبه شیرینی رو داده بود گذاشتن مامانم و خواهر شوهرم بیاد داخل لباس نینی رو عمه اش تنش کرد من زدم زیره گریه از خوشحالی با دستم اتوسا رو با مامانم نشون دادم... بعدش شوهرم و خواهر زاده اش اومد ک شوهرم اومد سراغم گل رو داد بهم و از لبام بوسید🥹😂
مامان ماهلین💕🍓 مامان ماهلین💕🍓 ۱۲ ماهگی
طبیعیه چند وقته دلم برای بارداری و زایمان و نوزادی بچم تنگ شده و دوباره میخوام این روزا تکرار شن ؟🫠🤣 نمیدونم چرا خیلی دوس دارم دوباره همه اشو تجربع کنم با اینک یک ماه اخر بارداریم واقعا سخت گذشت ۳۴ هفته زایشگاه بستری شدم بخاطر زایمان زود رس و بعد دو روز ک مرخص شدم شب در میون امپول سرم داشتم و هفته ای یک امپول دیگع و کلی قرص و استراحت مطلق اخر هم ۳۷ هفته به دنیا اومد کوچولوم 🥲😂 بعد زایمانم بخیه هام عفونت کرد و ی تیکه باز شد یا از نوزاد خیلیی میترسیدم اگه مامانم نبود اصلا نمیتونستم تنهایی چون تاحالا بچع نوزاد دورم نبوده طوری ک عذاب وجدان داشتم و پشیمون بودم ک منی ک بلد نیستم و میترسم چرا بچع بیچاره رو اوردم به این دنیا و سرش افسردگی گرفتم یا خانواده شوهرم خیلیی اذیتم کردن سر بچمو… یعنی راحتم نبود واسم ولی نمیدونم چرا دوس دارم برگردم به اون روزا 😂
یه بچه دیگه رو میخوام اصلا تک فرزندی دوس ندارم اما به همین زودی میخوام دیگه دیوونه شدم 😂


فرزندپروری نوزاد شیرخشک رفلاکس کولیک بی قراری دلدرد گریه بچه پوشک شیردهی بارداری
مامان دوقلوها مامان دوقلوها ۱۷ ماهگی
گفتم چیکار کردن باهام داد زد وسط سالن ک این مریض مال منم کسی حق نداره نزدیکش بشه آمپول هام تموم شد ولی چون طول سرویکس کم بود منو تو اتاق ایزوله بستری کردن با پارتی دکتر مامانم اومد پیشم چون استراحت مطلق شده بودم علی وقتی دکتر دید گفت بچه ها می مونن کفت یکی ۷۰۰ گرمه شاید بمونه ولی یکی ۵۰۰ گرمه نمی مونه .ولی این قضیه رو ب من نگفت ..دکتر گفت مراقبت کن خودتو ب ۲۸ هفته برسونی تمومه.منو انتقال دادن اتاق ایزوله دسشویی خراب بوی تعفن میداد ی تخت برای من بود ی تخت مثل تخت معاینه کنارم ک مامانم شبا روش می‌خوابید اونم حالت نشسته.بمیرم برای مامانم ک باهزار مریضی دیسک و گردن درد زانو کمر درد تا همین الان ثانیه ب ثانیه پام بود.خلاصه ۱۳ روز تو اتاقی بودم ک مثل اتاق عمل بودنه پنجره نه تهویه نه تخت مناسب ب ی شیاف حساسیت دادم نفسم از ساعت۴ بالا نمی اومد ساعت۹ شب اومدن بهم اکسیژن زدن به دادم رسیدن
.شدم ۲۸ هفته منو بردن بخش ک مرخص کنن باز دکتر نجاتم داد برام اتاق تکی جور کرد.هر یک روز درمیون سونو میدادم ترشح داشتم نگو کیسه آبم سوراخ بود دکتر نمیگفت بهم.ساعت۳ صبح خواب بودم پرستار می‌پرید دور دستم کش می‌بست خون می‌گرفت.۶ صبح دانشجو ها میریختن سرم پرستارا بد خلقی میکردن اتاقی بودم ک بزور دوتا تخت جفت هم بود اون مریض هم مشابه من بود من خودم آروم دسشویی میرفتم ولی اونو لگن میگرفتن بوی گند و گوهش کل اتاق می‌گرفت هرچی میگفتم
پنجره باز کن می‌گفت سرده میگفتم پس من میام کنار پنجره تخت هارو عوض کنیم می‌گفت نه ما اینجا عادت کردیم یک هفته بود حس میکردم بچه تو شکمم می‌پره نبض میزنه هرچی میگفتم بهشون می‌گفت بچه بازی می‌کنه خلاااصه شد۲۱ اسفند شب رفتم حمام خودمو حسابی شستم