شب شد رفتیم دکتر گفت ی قل جاش خوبه کیسه زردش تشکیل شد ی قل دیگه پایینه کیسه زرده هنوز تشکیل نشده گفتم یعنی چی می مونه دیگه دکتر گفت حالا یدونه جاش محکمه یکی دیگه شانسیه یک روز درمیون تاسه روز بتا نوشت‌.اومدم خونه هم خوشحال بودم ک یکیش حداقل اکی هست هم ناراحت اون یکی بودم.هر دفعه ک میرفتیم آزمایش عدد بتا کمتر می‌شد دلداریم میدادن توکل ب خدا. منی ک برای ب اینجا رسیدن از جون مایه گذاشتم توکل ب خدا گفتن خیلی برام سخت بود.تو مطب با ی خانم باردار هم صحبت شدم گفت نذر خانم ام البنین بکن ۷۰ تا صلوات بفرست خانم خیرخواهه.و در کمال ناباوری دکتر سونو کرد دید کیسه زرد اون هم تشکیل شد گفت پس چرا عدد پایینه.ماماش بهم گفت عدد ول کن قلب بچه میزنه حله دیگه نسخه داد برای تشکیل شدن قلب بریم.تا صبح خوابم نبرد.وقتی اولین بار صدای قلبتونو شنیدم نمیتونم حسمو توصیف کنم.انقد بگم علی گوله گوله اشک می‌ریخت تو اتاق پیش دکتر فقط سجده شکر می‌کرد.منشی دکتر گفت بیا رفتم پیشش گفت تا سه ماه نشدی ب کسی نگو کلی داشت نصیحتم میکرد..ظهر دوتا جوراب کوچولو خریدیم بابا رو ناهار خونه دعوت کردیم وقتی اومد غذا خورد جورابارو نشون دادیم لبخندی زد صورتش سرخ شد تبریک گفت خداروشکر کرد کلی دعای خیر کرد.(بابام خیلی سیاست داره لبخندش برای ما یک دنیا هست).

۲ پاسخ

خاک تو سرشون بایذ دعوا راه مینداختی

روزها رفتن اومدن شد روزی که ماه سوم رفتم سونو تعیین جنسیت.من گفتم پسرن حالت‌هام ب پسر میخورد.وقتی دکتر گفت دوتا دخترن قشنگگگگ باااال در آوردم علی خیلییی خوشحال شد.منو علی خواهر نداریم.گفتم خدایا دمت گرم من صبرم کم بود .خواهر ندادی ولی دوتا رفیق و خواهر پناه دادی بهمون.زنگ زدیم ب مامانم گفتم مادر خواهر دار شدم.دکتر گفت طول سرویکس کم شد حتما الان برو پیش دکترت.دنیا رو سرم خراب شد.من دورم باردار پرخطر ندیدم اصلا این چیزایی ک میگفتن نمی‌دونم چی بود.دکتر نامه داد با دوتا دکتر دیگه مشورت کردن فرداش اول وقت تو۱۶ هفته بود فکر کنم سرکلاژ شدم دیگه شدم استراحت مطلق و داستان‌هایی ک داره.تاشدم ۲۴ هفته حس کردم ی چیزی افتاد تو مثانه ام.جدی نگرفتم شب یلدا شد و منم رفتم دکتر گفتم دکتر تو مثانه ام سنگینه اول جدی نگرفت بعد سونو کرد بعععععله آترین خانوم ک کیسه زردش یک هفته دیر تر تشکیل شد پایین افتاد.فوری اورژانسی نامه داد بیمارستان بستری بشم آمپول ریه بزنم.اومدم خونه وسایلم جمع کردم رفتم ک رفتم ...
قرار بود سه روزه مرخص بشم سه ماه موندگار شدم همون شب اول چون بیمارستان امام آموزشی هست و فقط nicuامام مجهزه باید اونجا میرفتم.همون اول جوجه دکتر اومد ک معاینه ات کنم گفتم سرکلاژم چیو معاینه کنی با دوستاش دوتا پامو ب زور گرفتن اینم انگشت انداخت تو گفت ولش کنید بسته هست
فرداش ب خون ریزی افتادم رفتم سونو طول سرویکس کوتاه تر شد یک سانت شده بود کلا.گریه کردم کلی زنگ زدم ب علی ک بیا منو ببر اینا دارن منو میکشن اینجا کشتارگاهه تو شیفت عوض شدن شون همسایه مون که پزشکه دیدم آشنایی دادم

سوال های مرتبط

مامان محمد مامان محمد ۱ سالگی
پارسال این موقع ساعت 2 بعداظهر همسرم بهم پیام داد بریم بازار منم بهش گفتم باشه بعد ی دقیقه در جواب پیامم کیسه آبم پاره شد فک کردم ترشح دارم باز دوباره آب ریخت منم ب گریه افتادم گفتم مامان کیسه آبم پاره شد مامانم گفت ناراحت نشو هیچی نیس سریع ب همسرم زنگ زدم رفتیم بیمارستان اخه من هنوز ۳۵ هفته بودم خیلی ترسیدم پرستار گفت باید معاینه بشی نزاشتم انقد استرس داشتم اونم عصبانی شد گفت نمیزاره یکی دیگه منو معاینه کرد با بدبختی گذاشتم گفت هنوز ی سانت بازی برو بالا آمپول فشار میدیم بچه بیاری خلاصه من فقط گریه میکردم من تا اون شب فقط آب خارج میشد ازم با خون یهو نصفه شب ضربان قلب پسرم افت کرد پرستار ترسید گفت این دکتر کی میاد دوبار ضربان قلب پسرم افت کرد منم فقط گریه میکردم تا بالاخره صبح روز بعدش ساعت ۸ گفتن برو اتاق عمل اورژانسی باید عمل بشی ومن از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم چون از طبیعی میترسیدم خلاصه نگرانی خونواده هامون و خودم ک اون شب هیچکس نخوابید پسرم ساعت ۸ صبح بدنیا اومد تو این ی سالی ک گذشت خیلی چالش خیلی استرس داشتم ولی خداروشکر بابت وجودم پسرم تولد پسرم مبارک باشه😘😘😘
مامان دوقلوها مامان دوقلوها ۱۵ ماهگی
اینجا می‌نویسم بمونه یادگاری
اون روزهام خیلی تلخ بود
سه سال برای داشتن تون جنگیدم دکترا حرف از ناامیدی میزدن ب هر دری میزدم باز نمیشد یادمه وقتی تو ریکاوری بیهوشی بودم دکتر اومد بالا سرم گفت خانم دیگه ادامه نده برو دنبال تخمک اهدایی.با هر بار منفی شدن تستم هزااااربار از داخل فرو میریختم می‌دیدم علی با ناراحتی من چطور میشکنه .دکترهای کل شهرو رفتم دکتر آزمایشگاه همش بهم امیدواری میداد با همون دکتر شعله امید تو دلم روشن نگه داشتم علی می‌گفت انقد غصه نخور صبر داشته باش خدا بهترین شو برات کنار گذاشت ب وقتش می‌زاره تو دامنت کیف کنی.رسید روزی ک رفتم بتا بدم چند روز تعطیل رسمی بود من تو ماشین بودم ب علی گفتم برو جواب آزمایش بگیر من دیگه توان نه شنیدم ندارم.علی رفت تو آزمایشگاه دکتر باعلی روبوسی کرد تبریک گفت.ولی من روحم خبر نداشت دیدم برگه آزمایش تو دستش نیست گفتم ولش کن منفیه چیزی نگم ناراحت میشه.ی کم تو خیابون دور زدیم دوباره رسید جلو در آزمایشگاه گفتم چرا اومدی اینجا می‌خوام برم خونه بخابم حوصله هیچی رو ندارم.گفت نمی‌دونم چجوری بهت بگم قول بده هیجانی نشی آزمایشگاه شیفته عدد بتا بالا بود دکتر بهم تبریک گفت ولی برای عدد باید بزاریم بعد از تعطیلات.ولی تو مثبت بودن شکی نیست .تو بارداری الان.من باور نمی‌کردم انگار چیزی نمیشنیدم میزدم رو دوشش چشمام و صورتم خیسه خیس شد گفتم چی میگی منو دست ننداز پس کو جواب پس کو برگه با من بازی نکن خسته ام از همه دنیا.گفت بخدا بارداری اول بهت نگفتم چون نمی‌دونستم چجوری این خبر بهت بدم هیجانی نشی.بغلم کرد آروم ک شدم دوباره چرخی زدیم تو خیابون
مامان دوقلوها مامان دوقلوها ۱۵ ماهگی
گفتم چیکار کردن باهام داد زد وسط سالن ک این مریض مال منم کسی حق نداره نزدیکش بشه آمپول هام تموم شد ولی چون طول سرویکس کم بود منو تو اتاق ایزوله بستری کردن با پارتی دکتر مامانم اومد پیشم چون استراحت مطلق شده بودم علی وقتی دکتر دید گفت بچه ها می مونن کفت یکی ۷۰۰ گرمه شاید بمونه ولی یکی ۵۰۰ گرمه نمی مونه .ولی این قضیه رو ب من نگفت ..دکتر گفت مراقبت کن خودتو ب ۲۸ هفته برسونی تمومه.منو انتقال دادن اتاق ایزوله دسشویی خراب بوی تعفن میداد ی تخت برای من بود ی تخت مثل تخت معاینه کنارم ک مامانم شبا روش می‌خوابید اونم حالت نشسته.بمیرم برای مامانم ک باهزار مریضی دیسک و گردن درد زانو کمر درد تا همین الان ثانیه ب ثانیه پام بود.خلاصه ۱۳ روز تو اتاقی بودم ک مثل اتاق عمل بودنه پنجره نه تهویه نه تخت مناسب ب ی شیاف حساسیت دادم نفسم از ساعت۴ بالا نمی اومد ساعت۹ شب اومدن بهم اکسیژن زدن به دادم رسیدن
.شدم ۲۸ هفته منو بردن بخش ک مرخص کنن باز دکتر نجاتم داد برام اتاق تکی جور کرد.هر یک روز درمیون سونو میدادم ترشح داشتم نگو کیسه آبم سوراخ بود دکتر نمیگفت بهم.ساعت۳ صبح خواب بودم پرستار می‌پرید دور دستم کش می‌بست خون می‌گرفت.۶ صبح دانشجو ها میریختن سرم پرستارا بد خلقی میکردن اتاقی بودم ک بزور دوتا تخت جفت هم بود اون مریض هم مشابه من بود من خودم آروم دسشویی میرفتم ولی اونو لگن میگرفتن بوی گند و گوهش کل اتاق می‌گرفت هرچی میگفتم
پنجره باز کن می‌گفت سرده میگفتم پس من میام کنار پنجره تخت هارو عوض کنیم می‌گفت نه ما اینجا عادت کردیم یک هفته بود حس میکردم بچه تو شکمم می‌پره نبض میزنه هرچی میگفتم بهشون می‌گفت بچه بازی می‌کنه خلاااصه شد۲۱ اسفند شب رفتم حمام خودمو حسابی شستم