اینجا می‌نویسم بمونه یادگاری
اون روزهام خیلی تلخ بود
سه سال برای داشتن تون جنگیدم دکترا حرف از ناامیدی میزدن ب هر دری میزدم باز نمیشد یادمه وقتی تو ریکاوری بیهوشی بودم دکتر اومد بالا سرم گفت خانم دیگه ادامه نده برو دنبال تخمک اهدایی.با هر بار منفی شدن تستم هزااااربار از داخل فرو میریختم می‌دیدم علی با ناراحتی من چطور میشکنه .دکترهای کل شهرو رفتم دکتر آزمایشگاه همش بهم امیدواری میداد با همون دکتر شعله امید تو دلم روشن نگه داشتم علی می‌گفت انقد غصه نخور صبر داشته باش خدا بهترین شو برات کنار گذاشت ب وقتش می‌زاره تو دامنت کیف کنی.رسید روزی ک رفتم بتا بدم چند روز تعطیل رسمی بود من تو ماشین بودم ب علی گفتم برو جواب آزمایش بگیر من دیگه توان نه شنیدم ندارم.علی رفت تو آزمایشگاه دکتر باعلی روبوسی کرد تبریک گفت.ولی من روحم خبر نداشت دیدم برگه آزمایش تو دستش نیست گفتم ولش کن منفیه چیزی نگم ناراحت میشه.ی کم تو خیابون دور زدیم دوباره رسید جلو در آزمایشگاه گفتم چرا اومدی اینجا می‌خوام برم خونه بخابم حوصله هیچی رو ندارم.گفت نمی‌دونم چجوری بهت بگم قول بده هیجانی نشی آزمایشگاه شیفته عدد بتا بالا بود دکتر بهم تبریک گفت ولی برای عدد باید بزاریم بعد از تعطیلات.ولی تو مثبت بودن شکی نیست .تو بارداری الان.من باور نمی‌کردم انگار چیزی نمیشنیدم میزدم رو دوشش چشمام و صورتم خیسه خیس شد گفتم چی میگی منو دست ننداز پس کو جواب پس کو برگه با من بازی نکن خسته ام از همه دنیا.گفت بخدا بارداری اول بهت نگفتم چون نمی‌دونستم چجوری این خبر بهت بدم هیجانی نشی.بغلم کرد آروم ک شدم دوباره چرخی زدیم تو خیابون

۱۲ پاسخ

چون نمی‌دونستیم باید چیکار کنیم دلمون میخواست مثل همه با جواب آزمایش بیایم بیرون ولی بازم باید صبر میکردیم.از طرفی مادر خونه ما بود خونه ترکیده تا ما بیایم و برگردیم فقط ی گوشه نشسته بود ب دیوار سفید خیره بود.نمیدونستم این خبر چجوری بدم خلاصه رفتیم ی دسته گل بزرگ گرفتیم و توش دوتا استیکر دختر پسر گذاشتیم بردیم خونه.مادر تو آشپزخونه الکی راه می‌رفت گل دید شروع کرد گریه کردن خم شد خداروشکر میکرد بغلش کردم تو همون بغل فقط دستاش ب آسمون بود خدارو شکر می‌کرد...شد بعد از تعطیلات و جواب گرفتن.علی رفت گفت مهسا گل کاشتی گفتم چی شد گفت قول بده هیجانی نشی دختر گفتم خدا خوب شو برات کنارگذاشت.دل تو دلم نبود گفت عدد بتا بالا هست دکتر گفت دوقلو بارداری زود برو پیش پزشکت‌ تحت نظر باش.باورم نمی‌شد بهترین خبر عمرم بود.

اخي بغضي شدم🥹خدا حفظشون كنه برات سايتون بالاسرشون❤️

نوشته هاتو ک میخونم خود ب خود اشکم سرازیر میشه

جانممم قشنگم شکر خدا معجزه ینی این♥

اخی عدد بتای منم بالا بود آزمایشگاه می‌گفت احتمالا دو قلوئه ولی یه دونه بود😍

الهی شکر
الهی همه خانم ها این حس شیرین رو تجربه کنن و برای کسی حسرت نشه ❤️🌿🤍🫂

اشکم درومد خدا حفظشون کنه 😍😍

وای عزیزممم مو ب تنم سیخ شد خدا حفظشون کنه برات

آخی عزیزم🥺خدارو شکر
خدا حفظشون کنه واستون❤️

اخی ، چشام اشکی شد 🥹

آخی عزیزم خدارنگهشون داره براتون😍😍😍

ای خدا عزیزم خداروشکر خداحفظشون کنه😍

سوال های مرتبط

مامان یسنا💕 مامان یسنا💕 ۱ سالگی
بعد ۵ سال اقدام اولین بی بی چک های بارداریم🥹 چقد اون روز گریه کردم و باور نمیکردم باردار بودم امیدمو از دست داده بودم عقب انداخته بودم و یه روز بارونی بود گفتم برم آمپول بزنم ک پریود بشم چون من پریودیم نامنظم بوده همیشه و هست به همین دلیل گفتم دیگه تست نمیدم خستم شده اینبارم باردار نیستم ولی یه حسی نمیزاشت آمپول رو بزنم زنداداشم گفت رقیه برو حالا یه تست بده خدابزرگه منم گفتم باشه طبق معمول باز منفی میشه زیر بارون قبل از اینکه تست بدم گفتم خدایا منو ناامید نکن تست دادم دیدم مفیه گفتم رقیه بیخیال اینم مثل همیشه اس داشتم میرفتم داخل خونه گفتم یه نگاهی بندازم 🥹 دیدم خدایاااا این که هاله داره قبلشم من سینه درد داشتم سینه هام عین پروتزی ها شده بود🤣سفت شده بودن و درد میکردن بعد باور نمیکردم انقد گریه کردم سر تست سفیده بعد گفتم برم یکی دیگه هم بگیرم زن داداشم گفت رقیه بزار فردا بگیر فردا برو آزمایش بده صبح سر راهتونم یه تست بگیر بعد شوهرم آبادان بود و من کاشان بودم واسه دیدن خانواده بعد آزمایش دادم جوابشو که گرفتم گفتن مشکوک به بارداری هستی و زیاد امید نداشته باش عدد بتام زیر ۴۰۰ بود بعد گفتم حالا تستم بگیرم دوباره رفتم گرفتم اون زرده دیدم نه هاله انداخت😍 بعد فرداش دوباره رفتم آزمایش دادم عدد بتام ۴۰۰ شده بود و گفتن بارداری و تازه است😁 و این گونه شد که یسنا خانوم تو دلم بود بعد ۵ سال قربونش برم
مامان دوقلوها مامان دوقلوها ۱۵ ماهگی
شب شد رفتیم دکتر گفت ی قل جاش خوبه کیسه زردش تشکیل شد ی قل دیگه پایینه کیسه زرده هنوز تشکیل نشده گفتم یعنی چی می مونه دیگه دکتر گفت حالا یدونه جاش محکمه یکی دیگه شانسیه یک روز درمیون تاسه روز بتا نوشت‌.اومدم خونه هم خوشحال بودم ک یکیش حداقل اکی هست هم ناراحت اون یکی بودم.هر دفعه ک میرفتیم آزمایش عدد بتا کمتر می‌شد دلداریم میدادن توکل ب خدا. منی ک برای ب اینجا رسیدن از جون مایه گذاشتم توکل ب خدا گفتن خیلی برام سخت بود.تو مطب با ی خانم باردار هم صحبت شدم گفت نذر خانم ام البنین بکن ۷۰ تا صلوات بفرست خانم خیرخواهه.و در کمال ناباوری دکتر سونو کرد دید کیسه زرد اون هم تشکیل شد گفت پس چرا عدد پایینه.ماماش بهم گفت عدد ول کن قلب بچه میزنه حله دیگه نسخه داد برای تشکیل شدن قلب بریم.تا صبح خوابم نبرد.وقتی اولین بار صدای قلبتونو شنیدم نمیتونم حسمو توصیف کنم.انقد بگم علی گوله گوله اشک می‌ریخت تو اتاق پیش دکتر فقط سجده شکر می‌کرد.منشی دکتر گفت بیا رفتم پیشش گفت تا سه ماه نشدی ب کسی نگو کلی داشت نصیحتم میکرد..ظهر دوتا جوراب کوچولو خریدیم بابا رو ناهار خونه دعوت کردیم وقتی اومد غذا خورد جورابارو نشون دادیم لبخندی زد صورتش سرخ شد تبریک گفت خداروشکر کرد کلی دعای خیر کرد.(بابام خیلی سیاست داره لبخندش برای ما یک دنیا هست).
مامان نازپسروتودلی مامان نازپسروتودلی ۱۳ ماهگی
توضیح تاپیک قبل:
بعدازظهر رفتم خونه خالم داییم بهشون گفته بود ک حاملم
هم از در رفتم تو گفت خاک تو سرت میگن حامله ی من چیزی نگفتم در صورتی ک خودش دخترش 1سال و 8 ماهش بود حامله شد ناخواسته خودش میدونه چقد بده اطرافیان حرف بزنن ولی همش میگفت چطوری میخای باهم بزرگشون کنی
منم خیلی ناراحت شدم هیچی نگفتم
بعد دیگه رفت سمت خط قرمزم ب آراد گفت تو چرا هنو راه نمیری 13 ماهته گفتم 13 ماهش هنو نیس ک داری میگی 13 ماه بعدم همه بچها ک مثله هم نیستن آراد از چهارماهگی میگرفتیش پاهاشو فشار میداد ب زمین بچه خودش 6ماهشه گفتم ولی محمد رضا رو میگیری پاهاشو خم میکنه پس نباید بچه رو مقایسه کرد خیلی ازش ناراحت شدم و دیگ باهاش حرف نزدم اومدیم بیرون
دخترش و دختر داییم موهای آرادو هی می‌کشیدن ک با اوناهم تند برخورد کردم ناراحت شدن
دختر داییم خورد زمین جلو زن داییم گفتم آرادو میزنی ک از تو کوچیکتره حالا خدا زدت🥲
اعصابم خورد بود ب هرکی ی حرفی میزدم
شیرخشک
فرزندپروری
غذایی کمکی
آپتامیل
مامان فندق🫂 مامان فندق🫂 ۱۳ ماهگی
امروووز تولد پسرمهههه😍پارسال این موقع من تو آزمایشگاه بودم چون مشکوک به دفع پروتئین بودم بعد آزمایشگاه مامانم منو زوووووری برد بیمارستان چون شب قبلش کمرمم درد میکرد و مامانم میگفت به تو باشه درد تحمل میکنی وقتی رفتیم بیمارستان گفتن سه سانت فری بازی دهانه رحمتم نرمه وقت زایمانته من ک شوکه شده بودم فقط گریه میکردم اخه ۳۸ هفتم بود و وسایلمو با خودم نبرده بودم به شوهرمم زنگ زدم بره وسایلمو بیاره باورش نمیشد میگفت تو ک صبح خوب بودی و بامن شوخی نکن و....اولش با استرس و ترس و نگرانی و... شروع شد اتاقم خصوصی بود و مامانم دنبال کارام وقتی تنها شدم ترسم بیشتر شد انقدر گریه کرده بودم فشارم افتاده بود فقط یه پرستاره بود خیلیییی مهربون بود اومد پیشم تو اتاق دستمو گرفت باهام حرف زد تا مامانم و ماماهمراهم اومدن تا آروم شدم🥺🥺
امشبم برای پسرم تو خونه میخوایم جشن بگیریم الان دلم میخواست مامانم اینجا بود کمکم میکرد ولی سرکااارههههه😫😫😫😫😫😫
مامان دلسا💞 مامان دلسا💞 ۲ سالگی
مامان نیم وجبی ها❤️ مامان نیم وجبی ها❤️ ۲ سالگی
سلامممم خبببب بریم داستان و تجربه زایمان سزارین دوم بگم براتون😁
آماده ایدددد؟؟؟
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
چن روزی بود خونه مامانم اینا بودم
۳۳هفتم بود درد شکمم شروع شد اما باخودم گفتم طبیعیه و اهمیت ندادم تااینکه دیدم نه واقعا انقباض دارم و دردم زیاده منم که جزو مادران دیابتی و فشارخونی بودم برگشتم خونمون ب شوهرم گفتم علی درد دارم سر رضا اینجوری نبودم نکنه ایلیا چیزیش بشه دیگه علی ام ترسید گف بریم پیش دکتر ک از شانس بد من دکتر بخاطر ج*ن*گ رفته بود و نبود دیگه رفتم بیمارستان گفتم اینجوریه شرایطم گفتن بخواب نوار قلب بگیریم از جنین
گرفتن گفتن دردی ثبت نشده
گذشت تا شب
خونه مادرشوهرم بودم رفتم خونه
برادرشوهرم تماس گرف میای پارک و اینا
اولش گفتم نه حوصله ندارم رضاام اذیت میکنه ولی دیدم دارن پدافند میزنن و ترسیدم علی ام نبود زنگ زد بهم گف برو پارک بعد میام دنبالت
دیگه رفتم و اونجا یکی از فامیلای علی اونجا بود بستنی گرف اونو خوردن همانا و مسموم شدن من همانا
همون شب (گلاب ب روتون)کلی بالا آوردم 😬فرداش هم همین طوری بودم مجبوری رفتم خونه مادرشوهرم چون واقعا حالم بد بود
شنبه همون روز زایمان رفتم پیش دکتر قلب(خانم دکتر ایمانی)رفتم نامه گرفتم برای عمل بخاطر فشار خون و بعد رفتم پیش دکتر زنان(دکتر خودم نبود)ب ایشون گفتم ک مسموم شدم گف اگ مسموم شدی خطر داره باید بستری شی نامه زد برای بیمارستان فیروز آبادی علی گف اگ حالت خوبه نریم
مامان علی اصغر وتودلی مامان علی اصغر وتودلی ۱ سالگی
مامانا اون سریع داخل تاپیک قبلی گفتم دختر طبقه بالا خیلی میاد پایین نمیزار درست بچه ام بخوابه همش تو سرمه چند روز پیش اومد خونمون با مامانش هی علی اصغر اذیت میکرد بچه ام میرفت سمت ماشینش میرفت هولش میداد خودش سوار میشد هر اسباب بازی ک علی اغر میگرفت اونم میگرفتش بعد علی اصغر هی گریه میکرد دختر خودش ۳ سالشه هی میگه من میخام علی اصغر بغل کنم من دیکه اعصابم خراب شد داد زدم گفتم الان بچه ام میندازی مامان هم هی نگاش میکرد کاری باهاش نداشت من بهش گفتم دیکه نیای پیش پسرم اذیتش میکنیاز اون روز مامانش قهر کرده گفتم بدرک ک قهر ببخشید بچه ام انداخت خدایی نکرده بالایی سرش انداخت خوبه اون سری هم بزوز بغلش کرد زورشو نداشت افتاد رو علی اصغر سر علی اصغر خورد زمین پیشونیش باد کرد منم ب مامانش گفتم اگه شوهرم بفهمه کل ساختمون ب آتیش میکشه یخ گذاشتم روش بادش خوابید حالا من دیکه دیدم بچه پرو بچه ام اذیت میکنه بهش گفتم دیگه حق نداری بیای پایین بچه ام تو خونه خودمون هم آسایش نداره حالا مامان بدش اومد قهر کرد گفتم بدرک بهش بر خورده به بچه اش گفتم نیا خوب گفتم ؟؟؟
مامان وروجکم🐣🍫 مامان وروجکم🐣🍫 ۲ سالگی
پارسال همین روز و همین ساعت ک کوچولو بدنیا آمد وساعت ۱۱:35دقیقه بدنیا آمد من ۷ خرداد رفتم بیمارستان قبل از اینکه برم بیمارستان مراقبت داشتم رفتم بهداشت و ماما وزنم گرفت گفت وزنت خیلی رفته بالا تو یک هفته ۸ کیلو اضافه کردم و گفت خطرناکه باید الان بری متخصص من ساعت ۱۰رفته بودم بهداشت و گفت عصر برو و برام نامه نوشت و ومن وقتی که از بهداشت برگشتم خیلی ترسیده بودم و عصر شد ورفتم متخصص نبود و یه متخصص دیگه هم رفتم گفت الان نوبت نمیدم برگشتم صبح شد و بهداشت زنگ زد جواب ندادم و به شوهرم زنگ زدن و گفتن ب همسرت بگو بیاد بهداشت و من رفتم بهداشت بعد ماما گفت رفتی متخصص و من گفتم بله گفت پس نامه کو اون نامه ک برام نوشت باید بدم متخصص و متخصص جوابش تو نامه بنویسه ببینه ج مشکلی دارم و من بش گفتم آره رفتم ولی نامه تو خونه موند یادم رفته ببرمش با خودم و بعد ماما داد زد چرا نرفتی مگه من بخاطر خودم بت میگم برو برا سلامتی تو وبچه میخوام ومن ساکت هیچی نگفتم و خلاصه گفت باید عصر بری و من رفتم و متخصص بود و قبلا من خ ماما خصوصی هم گرفته بودم و رفتم برا ماما خصوصی قبل از اینکهبرم متخصص و جریان بشگفتم و برا سونو و آزمایش نوشت سونو و آزمایش انجام دادم ورفتم متخصص آزمایش و سونو نشونش دادم و سونو گفت خوبه فقط آزمایش گفت پلاکت خونت ‌پایینه اگه همین امروز زایمان نکنی خونریزی میگیری وخطرناکه هم واسه تو هم واسه بچه گفت الان پاتو میزان بیرون مستقیم میری بیمارستان من برگشتم خونه وسایلام جمع کردم رفتم بیمارستان و وجریان گفتم بعد آزمایش ازم گرفتن و من خیلی ترسیده بودم و دوست داشتم شوهرم پیشم بمونه بعد گفت شوهرت صدا بزنن ک بیاد امضا