۱۰ پاسخ

ای جووووووونم🥺♥

فاصله سنی شون چند ساله

عزیزدلمممم

عزیزم خداحفظش کنه .مبگم همیشه بوس میکرد ک بچت عادت کرده یا همینطوری گفت

هزار ماشالا به این پسر مهربون

الهی عزیزم

ای خدا قلبم رفت ک 🙂🥹🩷🤍

وایی🥺❤️

خدا حفظش کنه عزیزم چشم نخوره

عاخیییییی اکلیلی شدم ماشاالله بهش🤭❤

سوال های مرتبط

مامان nika مامان nika ۱۱ ماهگی
امروز عصر گلفروشی بودیم دخترم تو کالسکه ش بود
یه پسر بچه ۳ساله هم با مامانش اونجا بود
این پسر هی کالسکه دخترمو هل میداد میگف دست به گلا نزن در حالیکه دخترم فقط داشت نگاه می‌کرد
یکی دوبار بهش تند گفتم نکن نکن
دیدم ول نمیکنه گفتم این گل مال تو اینم برا دخترم
میگفت نه مال اون نیست دست نزن
منم از قصد گل رو نزدیک دخترم کردم که دست بزنه بدتر شد منم داشت بدم میومد از اون بچه پررو
بعد مامانش اومد کشید بردش گفت چیکار داری
دوباره اومد با اخممم به دخترم میگف به مامان من نگاه نکن هی تکرار می‌کرد
مامانش دوباره اومد بردش گفت مامان تورو نگاه نمیکنه
دوباره موقع رفتن یه ضربه پشت دست دخترم زد زهرشو ریخت رفت محکم نبود ک دخترم گریه کنه مامانش تندی اومد کلی دست دخترمو بوسید معذرت خواهی از دخترم کرد منم نگاه کردم :(
بعدا که اومدم خونه و فکر میکردم بهش دلم به مظلومیت بچه م سوخت که فقط نگاه می‌کرد
بنظرتون باید چیکار میکردم
ناراحتم یه جوری ام حس میکنم از بچه م دفاع نکردم
مامان سهیل مامان سهیل ۱۳ ماهگی
خیلی دلم گرفته پسرم تا صبح دیشب نزاشت بخوابم دیروز ظهز هم دریغ از ی ساعت خواب از دیشب ب شوهرم گفتم فردا بچه میدم خودم چند ساعت بخوابم خستم بی‌خوابی شدید دارم طرف رفت سرکار تا ۱۱ برگشت ی چیزی خورد خوابید تا ۴/۵لا ب لاش هرچه بیدار کردم بچه بگیر. بخوابم خودش زد ب مرگ .منم بچه بغل کارام میکردم ی سره نق میزد مرتب بالا می آورد هرساعت ی بار لباس ی با پوشک عوض میکردم میشستم ۴/۵بیدار شد ی چیزی خورد رفت اتاق گفت برم بخونم وقت ندارم وقت شام هم گقت گزسنم نیست برای پسرم گرم کردم نخورد باز بالا نی آورد تا ساعت ۹خورده ک باباش رفت بیروت گفتم زودتر بیا خیلی خستم بچه همش بغلم بود مرتب لباس شستم بدن درد دارم گفت باشه رفت تا اومد ی ربع به یازده بچه ده دیقه با گوشی مشغول. کرد بعد گفت این‌نمی‌خوابه ییا بگرش گفتم باهاش یکم بازی کن ی چیزی بخورم بازی نکرد آخرش بچه برادر شوهرم اومد بالا ۳ سالش جیغ جو پسرم سر عروسکش دستش کشید اون جیغ زد وپسرم ب لگد. گرفت شوهرم صداش ردر اومد تو سرش چند بار زد انگار ما بهش فشار آوردیم بنده خدا بچه ها ترسیدن لباس پوشیدم بردم پایین بچه هی تعریف می‌کرد من میپیچوندم آخر پسرم آوردم بالا ی چیر دادم خورد بازی کرد پی پی کرد شستم شیر دادم الان بزور خوابید فرش پهن کردم زمین دوست ندارم با آدم بی مسولیت بخوابم ولی خوابم نمیاد با توجه ب اینگه خیلی خستم
همش دارم فکر بکنم خونه بابام چی کم داشتم ک تلف شدم رابطه جنسی هم درست حسابی نداریم از اول ازدواج کار میکردم تا الان صبح ام بابد بدم سرکارتصمبم گرفتم تا چند. رور. بهش فرصت بدم خودش درست کته نکرد از کار میزنم بیرون خر ک نیستم روری ۱۹ ساعت کار کنم