۷ پاسخ

من کنارم یه پیرمرد بود😂😂
تو یه روز تعطیل زایمان کردم هیچکس به جز من سزارین نشده بود اون روز 😂

آخییی😂😂

😅😅😅

حالا بازم با دقت نگاه کن ببین بچه بیتون هست یا ن🤣🤣🤣🤣خواهر کاره دیگه 😅😅🤣🤣🤣🤣

من تو بارداری انتی واسم ریسک زدن بعد با اینکه آمینو دادم اما انگار یه ترسی داشتم موقع زایمان تو ریکاوری یه زنه بود فامیلش بی دست بود هی میگفتن بی دسته بی دسته من فک میکردم دور از جون بچمو میگه انقدر سرمو تکون داده بودم تا یه هفته سرگیجه داشتم

من سزارین اورژانسی بودم تو ریکاوری نصف شب تنها بودم

🤣🤣🤣

سوال های مرتبط

مامان a❤❤ مامان a❤❤ ۱۴ ماهگی
بخدا انگار دیروز بود که بیدار شدم رفتم بیمارستان ان اس تی گرفتن رفتم که بستری بشم با کارشناس مامایی بحثم شد چون بد حرف میزد همه دستگاهارو از شکمم کشیدم لباسامو پوشیدم گفتم میرم یه بیمارستان دیگه ،رفت دکترمو اورد ،دکترم گفت چیشده چرا میخای بری گفتم کسی که میاد اینجا زایمان کنه خودش به اندازه کافی استرس و ترس داره چرا بجای اینکه دلداری بدن ب ادم ،بدتر پدر کشتگی دارن ،دیگه ارومم کرد دوباره خوابیدم رو تخت دکترم گفت سوزن فشار میزنیم ک دردت بیاد منم ترسیدم پریدم بیرون به شوهرم گفتم من میخام سزارین شم میترسم طبیعی نمیخاااام
دیگه دکترم گفت پول بریز بحسابم تا ساعت چهار بیام سزارینت کنم،خلاصه ساعت چهار امادم کردن برم اتاق عمل ،اونجا ک رفتم بدترررررر ترسیده بودم تیغو قیچی و ویوار سبز ،هیچ راه فراری نبود،نشستم رو تخت بی حسی ک زدن تو کمرم یه برق از پاهام رد شد یهو تکون خوردم خیلی بد بود ،دیگه خوابوندنم رو تخت و شروع کردن،منم در حین عمل همش بالا میوردم انقدم گرسنم بود ،دیگه منتظر گریه نینی بودم تا اوردنش بیرون بعد تمیزش کردن اوردنش پیشم ،قربونش برم الهی با موهای مشکیش،پرستارای مرد میگفتن چ نی نیش خوشکله،خلاصه بعد ک از ریکاوری بردنم بخش همش دلم بحال خودم میسوخت گریه میکرد مادرشوهرم میگفت چرا گریه میکنی محل به هیچکس نمیدادم خخخ

خلاصه که انگار مثلا هفته پیش این اتفاقا افتاد الان یازده ماه میگزره و ماه دیگه تولد پسر کوچولومه


شیرخشک کولیک زایمان سزارین مولتی رفلاکس
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱۴ ماهگی
بعد داروگیاهی رفتم سراغ ی دکتر زنان اونجا گفت دخترم شما باید بری آی وی اف خیلی جالب بود اتفاقی وقتی تو نوبت بودم شنیدم از ی دکتر خیلی تعریف کردن بعد به دکتر گفتم شما کجا رو پیشنهاد می‌دین گفت فلان دکتر گفتم نمیشه برای این دکتر ک میگم نامه بدین گفت مریض جدید نمی‌بینه گفتم حالا شما نامه بدین میرم امتحان میکنم وقتی از مطب اومدم بیرون تو خیابون تنها بودم خیلی گریه کردم فک نمیکردم روزی برسم به آخر خط که چون میگفتم ای وی اف آخر خطه
دقیقا اردیبهشت ۱۴۰۳ بود رفتم و برای ماه بعدش بهم نوبت داد کفش آهنی مو پام کردم و شیش ماه تموم رفتم و اومدم تخمک کشی کردم امپولا رو با هزار زحمت هر روز رفتم درمانگاه جا خونه زدم یکم قبل تر از این که برم اینکارو انجام بدم مادرشوهرم اینا خیلی گفتن چرا بچه نمیاری خیلی حرفای مفت گفتم خیلی ناراحتین برین پسرتونو داماد کنین گفت حالا دیگه الان ک دیره 😐😐😐شوهرم اون موقع ۳۲سالش بود گفتم هم سن این میرن داماد میشن تازه خلاصه‌ بعد ی عالمه دوندگی درد و آمپول های هر روزه رفتم تخمک کشی بعد اربعین بود شوهرم رفت کربلا