بخدا انگار دیروز بود که بیدار شدم رفتم بیمارستان ان اس تی گرفتن رفتم که بستری بشم با کارشناس مامایی بحثم شد چون بد حرف میزد همه دستگاهارو از شکمم کشیدم لباسامو پوشیدم گفتم میرم یه بیمارستان دیگه ،رفت دکترمو اورد ،دکترم گفت چیشده چرا میخای بری گفتم کسی که میاد اینجا زایمان کنه خودش به اندازه کافی استرس و ترس داره چرا بجای اینکه دلداری بدن ب ادم ،بدتر پدر کشتگی دارن ،دیگه ارومم کرد دوباره خوابیدم رو تخت دکترم گفت سوزن فشار میزنیم ک دردت بیاد منم ترسیدم پریدم بیرون به شوهرم گفتم من میخام سزارین شم میترسم طبیعی نمیخاااام
دیگه دکترم گفت پول بریز بحسابم تا ساعت چهار بیام سزارینت کنم،خلاصه ساعت چهار امادم کردن برم اتاق عمل ،اونجا ک رفتم بدترررررر ترسیده بودم تیغو قیچی و ویوار سبز ،هیچ راه فراری نبود،نشستم رو تخت بی حسی ک زدن تو کمرم یه برق از پاهام رد شد یهو تکون خوردم خیلی بد بود ،دیگه خوابوندنم رو تخت و شروع کردن،منم در حین عمل همش بالا میوردم انقدم گرسنم بود ،دیگه منتظر گریه نینی بودم تا اوردنش بیرون بعد تمیزش کردن اوردنش پیشم ،قربونش برم الهی با موهای مشکیش،پرستارای مرد میگفتن چ نی نیش خوشکله،خلاصه بعد ک از ریکاوری بردنم بخش همش دلم بحال خودم میسوخت گریه میکرد مادرشوهرم میگفت چرا گریه میکنی محل به هیچکس نمیدادم خخخ

خلاصه که انگار مثلا هفته پیش این اتفاقا افتاد الان یازده ماه میگزره و ماه دیگه تولد پسر کوچولومه


شیرخشک کولیک زایمان سزارین مولتی رفلاکس

تصویر
۷ پاسخ

دمت گرم ک مامارو نشوندی سرجاش👍حقشونه بضی از این پرستارا و ماماهای از دماغ فیل افتاده عقده ای

وایییی عزیزم یادش بخیر منم دقیقا رو همین تخت بودم برای ضربان قلبش تشکیل پرونده بیمارستام ایران سلامت باشین انشالله🌹😍

من دوبار سز شدم واقعا خیلی خوب بود

کدوم‌بیمارستان بودی عزیزم؟
من بیمارستان ابوعلی سینا بودم واقعا عالی بود

چه خوب که حق انتخاب داشتین برای سزارین یا طبیعی اینجا اصلا سز اختیاری وجود نداره یه زایشگاه داره فقط اونم کشتارگاه. سزارین انگار جرمه .
خداروشکر که به سلامتی زایمان کردی

چرا من گریه ام گرفت یاد زایمان خودم افتادم هم حالت تهوع داشتم هم لرز شدید😭❤️

ای جانم
چقدر پول دادی به دکترت؟

سوال های مرتبط

مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۷ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت پنج: پارت ۵:رسیدم بیمارستان رفتم داخل فرستادنم‌زایشگاه یه خانوم مسنی که مسوول بخش بود اومد استقبالم زن خوشرویی بود اونجا ها یه کم ترس داشتم ولی اون آرومم کرد دراز کشیدم و معاینه شدم گفت پنج سانت رو رد کردی که دختر افرین بهت آنقدر آرومی به خونواده ات بگم وسایلت رو بیارن بریم اتاق زایمان ،اومدم جلو در زایشگاه خونواده ام باورشون نمیشد من رفتم برای زایمان بدون بستری و آنقدر فوری خدافظی کردم و رفتم لباس پوشیدم و رفتم داخل اتاق اومد گفت این اتاق برای توعه وان داشت کپسول گاز بی حسی و تخت و تخت زایمان گفت اینجا فقط برای تو باشه و کسی نمیاد.
و بره این توپ رو بگیرم حالت گربه روش چرخش بزن منم که رفتم رو پوزیشن گرفتم یه پنج دیقه نگذشته بود اومد داخل و معاینه خیلی سطحی کرد و گفت نمیخواد دخترم ورزش کتی خیلی زود داری پیشرفت میکنی عالی روندت دستگاه آن اس تی هم که بهم وصل بود گفت ماشالا بهت کاشالا این همه انقباض داری و هیچی نمیگی چقدر صبور و خانومی .
منم اومدم پایین از تخت و‌برای خودم راه میرفتم تو‌اتاق حس سنگینی داشتم بین پاهام ولی درد هام کاملا تحت کنترلم بود تا این لحظه حتی کوچکترین دادی نزدم یه کم گذشت دکتر خودم اومد داخل سلام یاسی چطوری دختر قوی کل بخش دارن ازت حرف میزنن سربلندم کردی و این حرف ها بعد معاینه ام کرد و گفت خانوم فلانی کیسه آب رو میزنم آماده اش کنید فول میشه الان دیگه اون لحظه درد شدیدی اومد سراغم دیگه داشتم قالب تهی میکردم که پرستار گفت همسرت قرار بوده بیاد تو‌؟میخوای الان بفرستمش گفتم بله قرار بوده بیاد بگید بیان اومد و جون دوباره گرفتم انگاری دیدمش دردهام قابل تحمل شد دستم رو گرفت سرمو بوسید
مامان دلانا❤️ مامان دلانا❤️ ۱۴ ماهگی
حالا که تولدای بچه هامون نزدیکه بیاید از روند زایمانتون تعریف کنید تجدید خاطره بشه🥰
پارت یک:
من خودم قرار بود زایمانم طبیعی باشه چون تو شهر ما سز اختیاری ۱۰۰ تومن هزینه اشه و خب خیلی زیاده....
دکتر بهم گفته بود تا ۱۵ خرداد اگه درد نگرفتی برو بستری شو تا با امپول فشار زایمان کنی...
ده خرداد بود دخترم از صبح هر لحظه درحال تکون خوردن بود ینی اصلا اروم نمیشد تا غروب اهمیت ندادم ولی دیگه غروب حس کردم طبیعی نیست این همه تکون...رفتم بیمارستان شهرستانی که توش هستیم( ما شازندیم و من میخواستم اراک که مرکز استانمونه زایمان کنم و بیمارستان خصوصی برم و اتاق وی ای پی بگیرم و این حرفا)
خلاصه غروب گفتم حالا برم بیمارستان همینجا یه ان اس تی بدم اگه اوضاعم خوب نبود میرم اراک....
رفتم ان اس تی دادم یه نیم ساعت گذشت دیدم پرستار اومد واسم انژیوکت زد و سرم و اینا گفت اماده باش میخوایم ببریمت اتاق عمل گفتم چیییی من اصلا نمیخوام اینجا زایمان کنم( اخه به درد نمیخوره بیمارستانش) گفت خانم اوضاعت خیلی بده اصلا جنینت ضربان نداره ضربانش صفر میشه باید حتما همین الان اورژانسی عملت کنیم حالا من هم ترسیده بودم هم دلم میخواست برم تو یه بیمارستان خوب و مجهز پیش دکتر خودم زایمان کنم
گفتم با رضایت شخصی خودم مرخصم کنید گفتن نه اصلا خودتم که رضایت بدی نمیتونی مرخص بشی حالا من هی اصرار و گریه اونام نه اگه بری بچت یه چیزیش میشه دیگه دیدن من هیچ جوره راضی نمیشم زنگ زدن به دکتر خودم شرایطمو بهش گفتن اونم گفته بود با امبولانس و سرم بفرستیدش بیاد از یه طرف نگران بودم از یه طرف خوشحال که دارم میرم و قراره سزارین هم بشم چون از طبیعی وحشت داشتم...
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۱ سالگی
واااای ک چقدر سختههه😫😫😫
دیشب گفتم بچم بیقرار بوده و تب دندون داشته. از ساعت ۲شب یهو تب شدید آورد هر نیم ساعت بیدار میشد و کلی گریه میکرد. تب پسرم اندازه گرفتم شوهرم خوند گفت ۳۷ونیم گفتم خب خوبه دیگه ولی برا اینکه هول نکنم دروغ گفته بود ۳۹ درجه بوده. دیگه دیدم با دارو و قطره کم نمیشه تبش براش شیاف گذاشتم تا ۶ صبح با من بود بعد دیگه بیهوش شدم از خستگی بچه رو سپردم به شوهرم ولی صداش تو گوشم مونده بود. صبح بردمش بیمارستان گفتن ویروسه
از بیمارستان رفتم خونه پدرشوهرم ک با برادرشوهرم سرگرم بشه کلی بهونه گرفته. بعد اومدیم خونه یه ساعت خوابیده بااااز گریهههه رفتم خونه بابام. اونجا دوباره گریههههه برگشتم خونه گریههههه داروهام هیچ اثری ندارن انگار. باز رفتم خونه پدرشوهرم ک با برادرشوهر ۵ساله ام سرگرم بشه. اومدیم خونه باز گریههههه نیم ساعت خوابید که بدو بدو شام گرم کردم خوردم. باز الان گریهههههه دادمش دست شوهرم داره راهش میبره.
دیگه نمی‌دونم چیکار کنم بچم آب شد😭😭😭
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱۴ ماهگی
بعد داروگیاهی رفتم سراغ ی دکتر زنان اونجا گفت دخترم شما باید بری آی وی اف خیلی جالب بود اتفاقی وقتی تو نوبت بودم شنیدم از ی دکتر خیلی تعریف کردن بعد به دکتر گفتم شما کجا رو پیشنهاد می‌دین گفت فلان دکتر گفتم نمیشه برای این دکتر ک میگم نامه بدین گفت مریض جدید نمی‌بینه گفتم حالا شما نامه بدین میرم امتحان میکنم وقتی از مطب اومدم بیرون تو خیابون تنها بودم خیلی گریه کردم فک نمیکردم روزی برسم به آخر خط که چون میگفتم ای وی اف آخر خطه
دقیقا اردیبهشت ۱۴۰۳ بود رفتم و برای ماه بعدش بهم نوبت داد کفش آهنی مو پام کردم و شیش ماه تموم رفتم و اومدم تخمک کشی کردم امپولا رو با هزار زحمت هر روز رفتم درمانگاه جا خونه زدم یکم قبل تر از این که برم اینکارو انجام بدم مادرشوهرم اینا خیلی گفتن چرا بچه نمیاری خیلی حرفای مفت گفتم خیلی ناراحتین برین پسرتونو داماد کنین گفت حالا دیگه الان ک دیره 😐😐😐شوهرم اون موقع ۳۲سالش بود گفتم هم سن این میرن داماد میشن تازه خلاصه‌ بعد ی عالمه دوندگی درد و آمپول های هر روزه رفتم تخمک کشی بعد اربعین بود شوهرم رفت کربلا
مامان جانا🩷 مامان جانا🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمانم👩🏻‍🍼(۵)
خلاصه وقتی داشتن میبردنم اتاقم(من اتاق خصوصی گرفته بودم) یهو دیدم وای کلی آدم حمله ور شد سرم حالا این کلی شوهرم بود و مامانم و مادرشوهرم یهو شوهرم بغلم کرد از گریه کردن منم دلم پر هردومون یه دل سیر گریه کردیم و اشک بقیه رو درآوردیم🥺
حدود یک ساعت بعدش من دیگه اصلا بی حس نبود هیجام و یواش یواش دردام شروع شده بود ولی تحملشو داشتم
بدنمم خیلی یهویی افتاده بود رو لرزش بهم گفتن خانوما بعد از زایمان یهو بدنشون میفته رو لرزش
سر سینه هامم بدجور زخم شده بود شیر دادن به جانا مکافات بود نشستنم دردسر بود سر سینمم انقد میسوخت و درد داشت وقتی شیرش میدادم گریه میکردم
۲ روز بستریم بودم بعدش مرخص شدم و دردسرای بعد زایمانو داشتم🥲
خونه خودم بودم یه هفته مامانم و مادرشوهرم پیشم بودن بعدش دیگه همش خودم تنها بودم مادرشوهرم بهم سر میزد اما بیشتر تنها بودم تا ۳ ماه خیلی اذیت شدم بعدش یواش یواش افتادم رو روال😁
اینم از داستان من
برای خودم خیلی بد بود و تجربه سختی بود خیلی اذیت شدم افسردگی گرفتم خیلی خودمو سرزنش میکردم بخاطر زایمانم که ناتوان شدم یهو🥲
اما گذشت با همه خوبی و بدیاش و دخترکم الان ۱۰ ماهشه خیلی وروجکه🥹

از خدا میخوام همه اونایی که مامان شدن خدا بجه هاشونو حفظ کنه و سالم باشن و اونایی که هنوز نی‌نی ندارن خدا بهشون یه نی‌نی سالم و خوشکل بهشون بده🫠❤️
سحرا سحرا قصد بارداری
تب نیکا
سال پیش این موقعه نیکا رو باردار بودم ۸ ماهه و رو تخت زایمان بخاطر باز شدن دهانه رحمم و همش گریه که نکنه بلایی سرش بیاد🥲🥺
من ناباروری داشتم چهارسال و هرچی دکتر میرفتم میگفتن ..نه..
خلاصه چند ماه بود که دکتر رو ول کرده بودم که دیدم از وقتم ۱۰ روز گذشته هیچ علائمی نداشتم گفتم بازم مثل قبله تا اینکه شد ۱۵ روز دوستم اومد خونمون یه بیبی همراش بود گفت برو بزن من دلم روشه میدونم بچس خلاصه با هزار دل شکسته همه خانواده شوهرم شوهرم دوستم همه منتظر من بودن منم تو سرویس درحال گریه که نکنه دوباره نا امید بشم وقتیبیبی زدم به بیبی پشت کردم برم بیرون که انگار یکی گفت نگاش کن بعد برو برگشتنم همانا دیدین دوتا خط همانا شکه شده بودم که همون لحظه دوستم اومد تو دید بیبی رو شروع کرد به گریه و جیغ از خوشحالی شوهرم نمیدونست چیکار کنه تا وقت سونو خودمم باورم نمیشد وقتی داخل اتاق سونو بودم از استرس داشتم جون میکندم وقتی صدای قلبش رو شنیدم یه لحظه همه دنیا ثابت شد و همه استرسم از بین رفت تو اون لحظه اون صدای بوم بوم باورم نمیشد که این صدای قلب بچه منه صدایی که چند سال منتظرش بودم انتظار خیلی سخته خیلی..🥲😭🥹
ولی الان میبینم که تو بغلمه راه میره میخنده بازی میکنه یاد گرفته بهم بگه ماما همشون منو از دلتنگی اون روزا بی خبر میکنه انگار نه انگار که اون روزا بوده و فردا دخترکم وارده ماهه یازدهم میشه و منی که دیشب به این فکر میکردم چجوری گذشت چجوری رد شد چقد زود و حسی دارم که حد نداره حسی که با اومدن جوجم به زندگیم زندگیمو کامل کرد دخترم تو منو پدرتو و حتی زندگیمون رو کامل کردی 😍🥹
دوستت دارم عروسک زیبای من 😍😘





کولیک حساسیت پروتئین گاوی رفلاکس حساسیت زایمان
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۱۱:خلاصه دیدم اومدن بهم گفتن باید بری اتاق عمل آماده بشیم من که خیلی نمیتونستم حرف بزنم جون هم نداشتم هی چشام میرفت ولی خیلی ترسیده بودم بردنم اتاق عمل با اکسیژن و همه چی دکترم اومد گفت بخیه هات باز شده میخوام اونو ببینم ‌و درست کنم ولی من از خونه اومدم بخیه هام سالم بود فقط درد شدید داشتن که پا و لگن راستم از درد تکون نمیخورد
دیگه بی هوشی زدن و من دیگه یادم نمیاد تا بیدار شدم تو ریکاوری بودم پرستار ها میگفتن همس میگفتی کسری کسری 😭یهو به خودم اومدم دیدم کپسولم پایین دهنم اومدم نفسم رو بکشم بالا نتونستم اونجا فهمیدم حالم چقدر داغون که یه نفس بدون کمک نمیتونم بکشم .
بین پاهام بانداژ شده بود خانوم های طبیعی میدونن ما اصلا پانسمان نداریم این بیشتر ترسوندم هر لحظه اوضاع بدتر میشد دیدم عه دوباره دارن میبرنم ای سی یو طبیعتا میدونستم حالم خوب بشه میرم بخش یعنی هنوز همون بودم اونجا هم ملاقات ممنوع بود و هیچ کسی نبود بهم بگه من چمه البته که خود دکتر ها هم هنوز نفهمیده بودن
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
بعد دیگه گفتم پس بریم ... رفتیم رادمهرو ساعت ۱۱ و نیم شب بود گذاشتیم خونه مامانم ( حالا منه خیره ام هی میگفتم نمیخاد الان رادمهرو ببریم یلحظه میشینین تو ماشین من سرم میزنم میام دیگه مامانم اینارو اذیت نکنیم دیروقته) اونم میگف نه بهتره ببریمش اونجا خلاصههه بردیمش و منم تو راه میکفتم محمد نکنه امشب به دنیا بیاد هی اونم میگف نهههه مگه الکیههه بخاد به دنیا بیاد یه دل دردی چیزی میگیری دیگه میفهمیم ، یه سرُم میزنن میریم خونه ...
وارد شدیم همون اتاق اول یه شرح حال گرفتن و فشارمم گرفتن و یه تب سنجم گذاشت برام ، تب سنجو که دادم بهش یهو دیدم اینطوری شد 😯 گفتم چیشد؟ گفت هیچی عزیزممم بشین الان میام و پاشد رفت اتاق روبرو اناق دکتر ، یهو دیدم یه نفر با ویلچر اومد گفت بشین اینجا دخترم 🫥 کفتم من حالم خوبه بگین کجا برم خندید گفت عزیزم اینجا قانونشه دیگه بشین ویلچر سواری کن 😐 منم نشستمو بردنم روی تخت گفتن بخابو آوردن سرُم زدن ... همزمان که سرُم میزدن این شیرشو تا ته باز میکردن شِرررررر میریخت تو دستم😆 اولی یه ربعه تموم شد دومی رو آورد ، گفتم خدایا زود تموم شه خسته شدم بابا هی نگا میکردم و تموم شد سومی رو آورد 😑 گفتم چندتا دیگه هست؟ گفت این آخریه داشتن NST ام میگرفتن این دستگاهم هییی بوق میزد، منم چون موقع رادمهر اصن NST نداده بودم نمیدونستم چجوریه این بوقا چیه 🫥 بلند گفتم خداروشکرررر تموم شه برم فقط ... خندید گفت کجا بری؟ گفتم خونه دیگههه گفت نه عزیزم باید امشب زایمان کنیا 😑








زایمان طبیعی سزارین کودک نوزاد مادر پدر فرزندپروری کولیک رفلاکس تب سرفه دل درد