حالا که تولدای بچه هامون نزدیکه بیاید از روند زایمانتون تعریف کنید تجدید خاطره بشه🥰
پارت یک:
من خودم قرار بود زایمانم طبیعی باشه چون تو شهر ما سز اختیاری ۱۰۰ تومن هزینه اشه و خب خیلی زیاده....
دکتر بهم گفته بود تا ۱۵ خرداد اگه درد نگرفتی برو بستری شو تا با امپول فشار زایمان کنی...
ده خرداد بود دخترم از صبح هر لحظه درحال تکون خوردن بود ینی اصلا اروم نمیشد تا غروب اهمیت ندادم ولی دیگه غروب حس کردم طبیعی نیست این همه تکون...رفتم بیمارستان شهرستانی که توش هستیم( ما شازندیم و من میخواستم اراک که مرکز استانمونه زایمان کنم و بیمارستان خصوصی برم و اتاق وی ای پی بگیرم و این حرفا)
خلاصه غروب گفتم حالا برم بیمارستان همینجا یه ان اس تی بدم اگه اوضاعم خوب نبود میرم اراک....
رفتم ان اس تی دادم یه نیم ساعت گذشت دیدم پرستار اومد واسم انژیوکت زد و سرم و اینا گفت اماده باش میخوایم ببریمت اتاق عمل گفتم چیییی من اصلا نمیخوام اینجا زایمان کنم( اخه به درد نمیخوره بیمارستانش) گفت خانم اوضاعت خیلی بده اصلا جنینت ضربان نداره ضربانش صفر میشه باید حتما همین الان اورژانسی عملت کنیم حالا من هم ترسیده بودم هم دلم میخواست برم تو یه بیمارستان خوب و مجهز پیش دکتر خودم زایمان کنم
گفتم با رضایت شخصی خودم مرخصم کنید گفتن نه اصلا خودتم که رضایت بدی نمیتونی مرخص بشی حالا من هی اصرار و گریه اونام نه اگه بری بچت یه چیزیش میشه دیگه دیدن من هیچ جوره راضی نمیشم زنگ زدن به دکتر خودم شرایطمو بهش گفتن اونم گفته بود با امبولانس و سرم بفرستیدش بیاد از یه طرف نگران بودم از یه طرف خوشحال که دارم میرم و قراره سزارین هم بشم چون از طبیعی وحشت داشتم...

۶ پاسخ

تو شهر من سزارین اختیاری با هزینه بیمارستان کلا 20تومن شد من سزراین بودم بازم برگردم عقب همین انتخاب میکنم راضی ترینم از سزراین نه درد نه عفونت از روز دوم سر پا بودم

به هرحال دوتاشونم سختههه

طبیعی خیلی وحشت ناکه من اصن درد نداشتم رفتم برای معاینهوگفته وقتههه ولی دهانه رحمت اصن باز نشده با امپول فشار باط شد ۱۰ ساعت درد کشیدم سخت بود ولی شیرین

تو اراک سزارین اختیاری نیست من ک میخاستم سزارین بشم دکترمم تو قدس بود گفت نمیشه پنج تومنم ب دکترم پول دادم کفت حالا برو طبیعی آمپول فشار می‌زنیم نتونستی میگم سزارینت کنن من با آمپول فشار بعداز ۱۸ ساعت درد طبیعی سزارین شدم آخرش بچم بلافاصله رفت تو دستگاه منی ک اتاق وی ای پی گرفته بودم دیزاین کرده بودم بچم نیومد پیش خودم😞

سلام عزیزم من آتلیه آنلاین دارم کلی تمای جذاب وقشنگ دارم تم ماهگرد بارداری دندونی آشپزباشی حمام پاییزه یلدایی عیدنوروزو...کسی خواست روبیکا پیام بدین ۰۹۹۳۵۸۵۷۲۹۳

من طبیعی بودم خیلی وحشتناک بود اصلا فکرشم نمیکردم همچین دردی داره واقعا وحشتناکه طبیعی 🙁

سوال های مرتبط

مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۴: رفتم داخل اتاق یه شجاعتی خدا بهم داده بود که ذره ای استرس نداشتم چون من خیلی آدم شجاعی نیستم😅
تا نشستم و‌پوزیشن گرفتم دکتر اومد یه کم تو‌دلم خالی شد خودمو سفت گرفتم دکتر که دستش رو برد داخل من جیغی کشیدم که دکتر گفت مثانه ات خیلی پر نمیتونم اصلا برم داخل برو سرویس و بیا رفتم و برگشتم دوباره انجام داد ایندفعه خودم رو شل کردم خیلی بهتر شد درد کاملاااا قبال تحمل بود برام دکتر گفت رو به ۳سانتی فوق العاده رحمت بکنن عالی عالی یه زایمان سریع و آسون خواهی داشت منم میگین رو ابر ها بودم خود دکتر گفت ورزش ها و فعالیت هات جواب داده خودم همش به شوهرم و آبجیم میگفتم دیدین حرف هام درست بود خلاصه دکتر بهم گفت از الان هر ثانیه باید منتظر درد منظم باشی هر وقت اینجور شدی زنگ بزن بریم سمت بیمارستان دیگه باید برای بیمارستان تصمیم میگرفتم
من میخواستم برم نیکان دکترم نیکان بود انصاری هم بود گفتش هردوش یکی از لحاظ امکانات فقط نیکان پول بیشتر به خاطر بزک دوزک میگیره یه کم
البته اینم گفت که من بیمه ام با نیکان مستقیم نیست و باید پول دکتر رو پرداخت کنید بعد از بیمه بگیرین من همچنان میخواستم برم نیکان دکتر گفت البته تو زایمانت طبیعی باید بدونیم اون تایم کدوم بیمارستان تخت خالی داره انصاری خیلی باهام تو اینجور چیز ها همکاری میکنه ولی بازم اون لحظه که دردت گرفت بهم زنگ میزنی میگم کدوم بیمارستان بیای خودم هم میرسونم شماره منو سیو کرد و منم اومدم خونه راستی بهم یه شیاف گل مغربی هم داد و گفت شبی یه دونه بذار داخل واژن من و همسر و خواهرمم اومدیم بیرون دقیقاااااا یادم دلم آش میخواست رفتیم آش خوردیم خیلی بهم خوش گذشت نمیدونستم که چه بلایی میخواد سرم بیاد🤦🏻‍♀️
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۵ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۱۱:خلاصه دیدم اومدن بهم گفتن باید بری اتاق عمل آماده بشیم من که خیلی نمیتونستم حرف بزنم جون هم نداشتم هی چشام میرفت ولی خیلی ترسیده بودم بردنم اتاق عمل با اکسیژن و همه چی دکترم اومد گفت بخیه هات باز شده میخوام اونو ببینم ‌و درست کنم ولی من از خونه اومدم بخیه هام سالم بود فقط درد شدید داشتن که پا و لگن راستم از درد تکون نمیخورد
دیگه بی هوشی زدن و من دیگه یادم نمیاد تا بیدار شدم تو ریکاوری بودم پرستار ها میگفتن همس میگفتی کسری کسری 😭یهو به خودم اومدم دیدم کپسولم پایین دهنم اومدم نفسم رو بکشم بالا نتونستم اونجا فهمیدم حالم چقدر داغون که یه نفس بدون کمک نمیتونم بکشم .
بین پاهام بانداژ شده بود خانوم های طبیعی میدونن ما اصلا پانسمان نداریم این بیشتر ترسوندم هر لحظه اوضاع بدتر میشد دیدم عه دوباره دارن میبرنم ای سی یو طبیعتا میدونستم حالم خوب بشه میرم بخش یعنی هنوز همون بودم اونجا هم ملاقات ممنوع بود و هیچ کسی نبود بهم بگه من چمه البته که خود دکتر ها هم هنوز نفهمیده بودن
مامان خانوم کوچولو ❤️ مامان خانوم کوچولو ❤️ ۱۴ ماهگی
پارسال این موقع تو بیمارستان بودم تو اتاق عمل
با کلی شوق و استرس داشتم زیر لب ایت الکرسی میخوندم و منتطر شنیدن گريه کوچولوت بودم وقتی صدای گریتو شنیدم یه احساسی از ته قلبم جوشید ک تا حالا تجربش نکرده بودم
وقتی یادش میوفتم اصلا باورم نمیشه انقد زود گذشت
زایمان خیلی یهویی و اورژانسی داشتم من اصلا واسه زایمان نرفته بودم بیمارستان یه هفته ای بود درگیر فشار بالا بودم و همش دست و پاهام مثل بادکنک پف می‌کرد همش ازین دکتر به اون دکتر ازین آزمایشگاه به اون آزمایشگاه گفتن میری بستری میشی فشارت میاد پایین مرخصت میکنن
من رفتم بیمارستان 4 ساعت بعدش زایمان کردم 😂
نمیدونم چرا با وجود همه اینا اصلا نمی‌ترسیدم همچی تو بیمارستان برام جالب بود وقتی داشتن سوزنو میزدن تو کمرم شاید عجیب باشه من خیلی خوشحال بودم همش دوس داشتم زودتر این پروسه ها بگذره تا بتونم نینی کوچولومو ببینم
خداروشکر که بخیر گذشت
خداروشکر ک دارمت دخترم
خداروشکر که خدای مهربون منو لایق مادرشدن دونست
خدايا شکرت که یکساله کنارمی ضُحی جانم ❤️
🥰🦋
مامان a❤❤ مامان a❤❤ ۱۳ ماهگی
بخدا انگار دیروز بود که بیدار شدم رفتم بیمارستان ان اس تی گرفتن رفتم که بستری بشم با کارشناس مامایی بحثم شد چون بد حرف میزد همه دستگاهارو از شکمم کشیدم لباسامو پوشیدم گفتم میرم یه بیمارستان دیگه ،رفت دکترمو اورد ،دکترم گفت چیشده چرا میخای بری گفتم کسی که میاد اینجا زایمان کنه خودش به اندازه کافی استرس و ترس داره چرا بجای اینکه دلداری بدن ب ادم ،بدتر پدر کشتگی دارن ،دیگه ارومم کرد دوباره خوابیدم رو تخت دکترم گفت سوزن فشار میزنیم ک دردت بیاد منم ترسیدم پریدم بیرون به شوهرم گفتم من میخام سزارین شم میترسم طبیعی نمیخاااام
دیگه دکترم گفت پول بریز بحسابم تا ساعت چهار بیام سزارینت کنم،خلاصه ساعت چهار امادم کردن برم اتاق عمل ،اونجا ک رفتم بدترررررر ترسیده بودم تیغو قیچی و ویوار سبز ،هیچ راه فراری نبود،نشستم رو تخت بی حسی ک زدن تو کمرم یه برق از پاهام رد شد یهو تکون خوردم خیلی بد بود ،دیگه خوابوندنم رو تخت و شروع کردن،منم در حین عمل همش بالا میوردم انقدم گرسنم بود ،دیگه منتظر گریه نینی بودم تا اوردنش بیرون بعد تمیزش کردن اوردنش پیشم ،قربونش برم الهی با موهای مشکیش،پرستارای مرد میگفتن چ نی نیش خوشکله،خلاصه بعد ک از ریکاوری بردنم بخش همش دلم بحال خودم میسوخت گریه میکرد مادرشوهرم میگفت چرا گریه میکنی محل به هیچکس نمیدادم خخخ

خلاصه که انگار مثلا هفته پیش این اتفاقا افتاد الان یازده ماه میگزره و ماه دیگه تولد پسر کوچولومه


شیرخشک کولیک زایمان سزارین مولتی رفلاکس
مامان ❤️mylovely baby مامان ❤️mylovely baby ۱۶ ماهگی
پارسال همچین موقعی خسته بودم از استراحت مطلق بودن .پهلوهام استخونام از بس خوابیده بودم درد میکرد، صبحا که بیدارمیشدم اگه ساعت ۱۰ بود خوشحال بودم، روزا رو نه ساعتارو میشمردم، میگفتم خب الان ظهر میشه و عصرا میگفتم الان روز تموم میشه ، پارسال همچین شبی کمر درد داشتم، تایم میگرفتم عجیب بود برام هی تکرار میشد، ترشحاتم سفت وزیاد بود اما دیگه توش رگ خونی نداشت دکترم می‌گفت چیزی نیست، از صبحش هر چی دستشویی میرفتم چنان دردی میگرفت که نمیتونستم کامل بشینم سر توالت فرنگی ، میگفتم حتما عفونت ادراری دارم ،‌فردا میگم شوهرم بره ازمایشگاه ظرف بگیره ازمایش بدم، اما شب نتونستم بخابم تا خابم میبرد از درد زیر دل بیدار میشدم،هر چی دست میزاشتم دلم اصلا سفت نبود،اصلا انقباض نداشتم.دردام منظم بود همین شکم انداخته بود از ساعت ۴ صبح نتونستم دیگه بخابم.خونه مامانم میموندم. شوهرم پایین تخت من خواب بود گفتم ۶ بشه بیدارشون میکنم ،برم یه ان اس تی بدم بعد میگفت نه ولش کن اما گفتم نه بزار برم یوقت نمیرم و یه چیزی هست، نمیدونستم قراره فردا برم بیمارستان و قرار شه یه هفته بیمارستان بستری بشم اما همون روز فرشته کوچولوم دنیا بیاد واین عکس بدون هیچ تشریفات و لباس دنباله داری بشه اخرین عکسی که از بارداریم و وقتی تو شکمم بودی🥹🥹🥹🥹
مامان نی نی مامان نی نی ۱ سالگی
پارسال همین ساعت ها بود که برای خودم سوپ درست کرده بودم و آناناس و آب و خوراکی جمع کرده بودم آخرین تایمی که می‌تونستم برم برای زایمان طبیعی دو روز دیگه بود ولی الان یه مقدار درد می‌گرفت ول میکرد که تایم که گرفتم هر پنج دقیقه یکبار بود تقریبا
ولی دردم خیلی قابل تحمل بود
به شوهرم گفتم درسته دردش بچه بازی است اما تایماش خیلی نزدیک بهم است یه سر بریم بیمارستان معاینه بشم فوقش بر میگردیم در کل هم نمی‌خواستم به مامانم بگم که میرم میخواستم هروقت زایمان کردم زنگ بزنم و خبر بدم
ولی رفتن همانا و معاینه همانا و پاره شدن کیسه آب همانا
و موندگار شدیم
صبح ساعت تقریبا ۷ و نیم بود که زایمان کردم

اون دفتری هم که دستمه نکاتی که تو کلاسا گفته بودن نوشته بودم به خیال اینکه میتونم بخونم اون موقع
که بعدها یادم اومد یکی از ورزش هایی که تو دفترم نوشت بودم دقیقا مشکلی بود که سر زایمان بهش برخوردم و اگه ماما همراهم بهم اون ورزشها رو میداد شاید کمکی میکرد ...


ولی در کل مشکلات من از بعد زایمان شروع شد🤧🤧
مامان جوجه مامان جوجه ۱۶ ماهگی
پارت اول
دو سه روز قبل از تاریخ انتی فشار رفت بالا خلاصه که من خانم دکتر گفتش وقتی تاریخ این انتی رد کردی بیا جام
رفتم چون خانم دکتر موهبتی
که نامه بستری داد برای ساعت ۷ صبح
خلاصه من روزش رفتم بیمارستان
قرار بود که ساعت ۱۲ بیاد منو معاینه کنه یک حالمو ببینه چطوریم فلان هیچی نیومد قرار بود بعد عملش بیاد
باز یک بار ساعت ۶شب بود قرار بود بیاد نیامد
در صورتی که من همونجا بودم بعضی از دکترا اومدن بالا سر مریضاشون برای چکاپ که وضعیتشون در چه قراره..
خلاصه ۴ سانت بودم بدون هیچ دردی و بهم آمپول فشار زدن قرص شیاف تو همون ۴ سانت بودم
بازم قرار بود ساعت ۸ بیاد که نیومد
من از این ناراحتم که منو مسخره کردن
و منم فکر کنم توی بیمارستان که هی فشار منو می‌گرفتن همونجا فشارم بالا بود بهم نمی‌گفتن فکر کنم
خانم دکتر از تو منو مسخره خودش کرد تا آخر ساعت ۱۲ شب که گفتش سزارین باید بشه
خانم رفتش به همه عملاش رسید به مطبش رسید بعد اومد
حدوداً من ۱۴ ساعت بیمارستان بودم منتظر😐
خلاصه که عمل کردیم سزارین
بعدم قرار بود بعدش بیاد جام پرستار گفت ساعت ۱۲ظهر خانم دکتر می‌خواد بیاد جا مریضش اونجام نیومد😂😐
مامان رادین👶🏻💋 مامان رادین👶🏻💋 ۱۴ ماهگی
رادین من❤️

فردا ۱۷اردیبهشت ساعت ۸صب رفتم بیمارستان نوارقلب.کوچولوش و گرفتن سنو هارو نگاه کردن گفتن آب دور بچه کمه باید زایمان کنی طبیعی ...
رفتن برام لباس اوردن یه قرصم بهم دادن که درد شروعشه تا ظهر هیچ درد نداشتم .
عصر اومدن به سرم بهم وصل کردن و گفتن بشین پاشو برو تا بچه بیاد پایین..
بازم هیچ دردی نداشتم هم از این که دردم بگیره خیلی میترسیدم هم خیلی خوش حال لودم که قرار بعد از ۳۷هفته ببینمش❤️
ساعت ۸شب ماما اومد گفت درد نداری گفتم نه گفت باید کیسه ابتو خودم پاره کنم پس پاره که کردن درد شروع شد🫤
ماما همراه گرفت بودم با کمک اون ورزش کردم که زود تر به دنیا بیاد و ماما ماساژم میداد که دردم کم بشه :)
ماما گفت فک کنم اینجور که طول میکشه ساعت ۵صب به دنیا بیاد گفتم تا ۵که میمیرم از درد گفت ورزش کن بهتر میشی ساعت ۱/۳۰شب پسر کوچلوی من با عجله اومدم و دنیای منو قشنگ کرد 🥹💓
اخخخخخ صدای گریه های کوچیکش:) سخت بود این یکسال ولی با نگاه کردن و خنده ی تو هیلی قشنگ گذشت جونمی رادین مامانی❤️👶🏻

بمونه یادگاری از خاطره به دنیا اومدنت قشنگم:)💓

۱۴۰۴/۲/۱۸👶🏻💋