۷ پاسخ

قسمت دومت نیست

قسمت دوم نذاشتی

ادامششش

خوب ادامش

ادامههه

خب ادامش عزیزم

خب ادامش

سوال های مرتبط

مامان دلانا❤️ مامان دلانا❤️ ۱۴ ماهگی
حالا که تولدای بچه هامون نزدیکه بیاید از روند زایمانتون تعریف کنید تجدید خاطره بشه🥰
پارت یک:
من خودم قرار بود زایمانم طبیعی باشه چون تو شهر ما سز اختیاری ۱۰۰ تومن هزینه اشه و خب خیلی زیاده....
دکتر بهم گفته بود تا ۱۵ خرداد اگه درد نگرفتی برو بستری شو تا با امپول فشار زایمان کنی...
ده خرداد بود دخترم از صبح هر لحظه درحال تکون خوردن بود ینی اصلا اروم نمیشد تا غروب اهمیت ندادم ولی دیگه غروب حس کردم طبیعی نیست این همه تکون...رفتم بیمارستان شهرستانی که توش هستیم( ما شازندیم و من میخواستم اراک که مرکز استانمونه زایمان کنم و بیمارستان خصوصی برم و اتاق وی ای پی بگیرم و این حرفا)
خلاصه غروب گفتم حالا برم بیمارستان همینجا یه ان اس تی بدم اگه اوضاعم خوب نبود میرم اراک....
رفتم ان اس تی دادم یه نیم ساعت گذشت دیدم پرستار اومد واسم انژیوکت زد و سرم و اینا گفت اماده باش میخوایم ببریمت اتاق عمل گفتم چیییی من اصلا نمیخوام اینجا زایمان کنم( اخه به درد نمیخوره بیمارستانش) گفت خانم اوضاعت خیلی بده اصلا جنینت ضربان نداره ضربانش صفر میشه باید حتما همین الان اورژانسی عملت کنیم حالا من هم ترسیده بودم هم دلم میخواست برم تو یه بیمارستان خوب و مجهز پیش دکتر خودم زایمان کنم
گفتم با رضایت شخصی خودم مرخصم کنید گفتن نه اصلا خودتم که رضایت بدی نمیتونی مرخص بشی حالا من هی اصرار و گریه اونام نه اگه بری بچت یه چیزیش میشه دیگه دیدن من هیچ جوره راضی نمیشم زنگ زدن به دکتر خودم شرایطمو بهش گفتن اونم گفته بود با امبولانس و سرم بفرستیدش بیاد از یه طرف نگران بودم از یه طرف خوشحال که دارم میرم و قراره سزارین هم بشم چون از طبیعی وحشت داشتم...
مامان معجزه گرانبها مامان معجزه گرانبها ۱۵ ماهگی
دیروز کلی خاطره از زیباترین روز زندگیم بعد از عقد و عروسی برام مرور شد... امیدوارم برای همه روز زایمانشون بهترین و زیباترین روزشون بشه ... ی روز زیبا و گاها خنده دار و گاها دلهره آور و نهایتا به خیر گذشت ... ظهر ماکارونی خوردم بعد رفتم ان اس تی... جایی که رفتم کلی استرس و حرفای بد بهمون زدند و زوری می خواستند منو بخوابونند اما من زیر بار نرفتم و رفتم بیمارستان خودم ماما ان اس تی رو وصل کرد و گفت چرا هنوز نزاییدی گفتم زنگ بزن دکتر خواهشاً قانعش کن بیاد اونم زنگ زد گفت اوضاع خوب نیست دکترم هم سریع خودشو رسوند و ساعت شش و پنجاه دقیقه شب سزارین اورژانسی کردم اما قسمت خنده دارش اینجا بود که توی اتاق عمل هرکس میومد می گفت چی خوردی می گفتم ماکارونی چشماش گرد می شد و می رفت نهایتا از کمر بی حس کردند چون با اون غذای چرب هیچ رقمه نمی شد بیهوش کرد ... کلی هم با دکتر بیهوشی حین عمل اختلاط کردم نهایتا دید خیلی حرف می زنم گفت میخوای بخوابونمت گفتم آره بچمو ببینم بعد 😅
پ.ن: حین سزارین عمل خارج کردن کیست هم روی من انجام شد بخاطر همین عمل دو ساعت طول کشید و نظرشون این بود بیهوش بشم بهتره اما با ماکارونی و رانی که خورده بودم راه نداشت
#پوشک
#شیرخشک
#زایمان
#فرزندپروری
واکسن
مامان آقا آرتا مامان آقا آرتا ۲ سالگی
پارسال دقیقا همچین روزی
۲۲ /تیرماه/۱۴۰۳
تو همچین ساعتایی من بیمارستان بستری بودم
خواهرشوهرم پیشم بود
سر صبح باطری ماشینمون خوابیده بود
علی هم تا ساعت ۲ قرار بود سرکار بمونه
صبحشم بیچاره درگیر کارای باطری ماشین بود
و بعد از ظهر با مامانم پاشن بیان پیشم که مامانم پیشم بمونه و خواهر شوهرم بره
بهشون گفته بودم برام البالو بخرن بیارن
رفتم سونو بچه ضربان قلب منظم داشت ولی حرکت نمیکرد
اومدم بالا ان اس تی رو بهم وصل کردن و یسره نوار قلب بچه رو میگرفتن
بخاطر امپول بتامتازون(تشکیل ریه)
ارتا حرکت نمیکرد و فشار منم اصلا خوب نبود ۱۴‌ ۱۵
پارسال این ساعتا نمیدونستم قراره ۴۳ روز زودتر پسرمو بغل کنم
حقیقتش خیلی ترسیده بودم و این ترس باعث شده بود اونقدری که باید خوشحال نباشم
ولی امسال تو اولین تولدش من خوشحال ترین مادر دنیام
خیلی به خودم افتخار میکنم خیلی
من
دختری که یه لیوان اب میخواست مامانش براش میاورد
یه نوزاد نارس رو با همه چالش هاش بزرگ کرد از ته دل بخاطرش گریه کرد خندید ذوق کرد و ترسید
پایان همه ی این ها شد یکسال که اون دختر لوس مامانی الان خودش یه مادری شده که بچه داری رو از مادر خودش بهتر بلده و مادر شده
تو این یکسال هرروز صبح چشممو بخاطر وجود نازنیش باز کردم
و هر ثانیه زندگیمو باهاش شریکم
تو این یکسال وجود پسرم باعث شده خیلی زندگیمون قشنگ تر بشه
رابطم با همسرم
خانوادمون
همه چیز
میدونی انگار وجودش یه نعمته که اومده پاشیده به کل زندگیمون♥️
سالروز مادرشدنم مبارک
فعلا تولدش بمونه با عکسای تولدش میام خدمتتون♥️
مامان ❤️mylovely baby مامان ❤️mylovely baby ۱ سالگی
پارسال همچین موقعی خسته بودم از استراحت مطلق بودن .پهلوهام استخونام از بس خوابیده بودم درد میکرد، صبحا که بیدارمیشدم اگه ساعت ۱۰ بود خوشحال بودم، روزا رو نه ساعتارو میشمردم، میگفتم خب الان ظهر میشه و عصرا میگفتم الان روز تموم میشه ، پارسال همچین شبی کمر درد داشتم، تایم میگرفتم عجیب بود برام هی تکرار میشد، ترشحاتم سفت وزیاد بود اما دیگه توش رگ خونی نداشت دکترم می‌گفت چیزی نیست، از صبحش هر چی دستشویی میرفتم چنان دردی میگرفت که نمیتونستم کامل بشینم سر توالت فرنگی ، میگفتم حتما عفونت ادراری دارم ،‌فردا میگم شوهرم بره ازمایشگاه ظرف بگیره ازمایش بدم، اما شب نتونستم بخابم تا خابم میبرد از درد زیر دل بیدار میشدم،هر چی دست میزاشتم دلم اصلا سفت نبود،اصلا انقباض نداشتم.دردام منظم بود همین شکم انداخته بود از ساعت ۴ صبح نتونستم دیگه بخابم.خونه مامانم میموندم. شوهرم پایین تخت من خواب بود گفتم ۶ بشه بیدارشون میکنم ،برم یه ان اس تی بدم بعد میگفت نه ولش کن اما گفتم نه بزار برم یوقت نمیرم و یه چیزی هست، نمیدونستم قراره فردا برم بیمارستان و قرار شه یه هفته بیمارستان بستری بشم اما همون روز فرشته کوچولوم دنیا بیاد واین عکس بدون هیچ تشریفات و لباس دنباله داری بشه اخرین عکسی که از بارداریم و وقتی تو شکمم بودی🥹🥹🥹🥹