دیروز کلی خاطره از زیباترین روز زندگیم بعد از عقد و عروسی برام مرور شد... امیدوارم برای همه روز زایمانشون بهترین و زیباترین روزشون بشه ... ی روز زیبا و گاها خنده دار و گاها دلهره آور و نهایتا به خیر گذشت ... ظهر ماکارونی خوردم بعد رفتم ان اس تی... جایی که رفتم کلی استرس و حرفای بد بهمون زدند و زوری می خواستند منو بخوابونند اما من زیر بار نرفتم و رفتم بیمارستان خودم ماما ان اس تی رو وصل کرد و گفت چرا هنوز نزاییدی گفتم زنگ بزن دکتر خواهشاً قانعش کن بیاد اونم زنگ زد گفت اوضاع خوب نیست دکترم هم سریع خودشو رسوند و ساعت شش و پنجاه دقیقه شب سزارین اورژانسی کردم اما قسمت خنده دارش اینجا بود که توی اتاق عمل هرکس میومد می گفت چی خوردی می گفتم ماکارونی چشماش گرد می شد و می رفت نهایتا از کمر بی حس کردند چون با اون غذای چرب هیچ رقمه نمی شد بیهوش کرد ... کلی هم با دکتر بیهوشی حین عمل اختلاط کردم نهایتا دید خیلی حرف می زنم گفت میخوای بخوابونمت گفتم آره بچمو ببینم بعد 😅
پ.ن: حین سزارین عمل خارج کردن کیست هم روی من انجام شد بخاطر همین عمل دو ساعت طول کشید و نظرشون این بود بیهوش بشم بهتره اما با ماکارونی و رانی که خورده بودم راه نداشت
#پوشک
#شیرخشک
#زایمان
#فرزندپروری
واکسن

تصویر
۸ پاسخ

چه نوع کیستی رو خارج کردی گلم

زایمان من تو جنگ دوازده روزه بود وای نگم از استرس شدیدی ک کشیدم

دختر منم دیروز تولدش بود ☺️

نه من خاطره خوبی ندارم طبیعی باشی و خاطره خوب داشته باشی اصلا وابدا

منو بگو که روز زایمان کلا نه ناهار خوردم نه هیچی
اونم زایمان طبیعی 😅
با خودم که فکر میکنم میگم خداروشکر بنیه قویی داشتم 😂😂

ماشاالله رانی ماکارونی 😂 نه به من آنقدر درد حالت تهوع داشتم قبل زایمان آب هم به زور میخوردم🫠

واقعیت من روزای بهتری از روز زایمانم داشتم

به سلامتی عزیزم انشاالله خدا برات حفظش کنه همیشه شاد وخوشحال باشی

سوال های مرتبط

مامان امیر محمد مامان امیر محمد ۲ سالگی
❤️تولد یک سالگی پسر قشنگم با۲۳ روز تاخیر ❤️ امیرمحمد جانم تو باید ۲تیر به دنیا می یومدی اما خیلی عجله داشتی و۲۰روز زودتر در ۳۶هفتکی در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۲ پابه دنیا گذاشتی دقیقا ۲ روز قبل از تولدم خواست خدا بود که می خواست تو رو به من هدیه بده وتو بشی بهترین هدیه تولد تموم عمرم امید وارم سالیان سال تولدمون رو با هم جشن بگیریم ❤️ساعت ۲شب حالم بد شد و فشارم رفت بالا ومجبور شدیم بریم بیمارستان و منو بستری کردن اورژانسی به اتاق عمل رفتن و تو ساعت ۷صبح روز شنبه به دنیا اومدی وقتی پرستار تورو آورد پیشم صورتت نرمت رو گذاشت روی صورتم ومن بوست کردم بوی بهشت می دادی و اون لحظه بهترین لحظه عمرم بود اما این خوشی دوامی نداشت چون زردی داشتی و باید بستری می شدی و همون جا بود که فهمیدن پلاکت خونت پایین هست و اورژانسی بردند ان ای سی یو هنوز صدای گریه هات پشت در ان ای سی یو تو گوشمه که پرستارا داشتن برات رگ می گرفتن بمیرم برات مادر که تو درد می کشیدی ومن هیچ کاری نمی تونستم بکنم فقط باید تحمل می کردم خدا کنه هیچ مادری تو این موقیعت قرار نگیره همون جا پشت در با دل شکسته تو رو نذر علی اصغر امام حسین کردم و گفتم اگر خوب بشی یه سال باهم پیاده روی اربعین بریم کربلا ان شالله امام حسین بطلبه با هم بریم ،من هر دو ساعت یه بار می تونستم ببینمت بوت کنم بهت شیر بدم هر وقت می یومدم پیشت تو رو بدون لباس زیر نور با چشم بسته که یه عالمه سیم بهت وصل بود قلبم آتیش می گرفت دوست داشتم بغلت کنم از بیمارستان فرار کنم اما نمی تونستم چون باید خوب می شدی ....ادامه در تایپ ها می نویسم
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۶ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت دوم:

هرراهی بگید رفتم. دوتا بیرون زدگی پیدا کرده بودم که یکیش کلا بیرون بود و یکیش وقتی یه کم زور میزدم و دهانه مقعدم باز تر میشد پیدا میشد و انگار یه کم داخل بود. دهانه مقعدم هم زخم بود و من کلا با خونریزی مدفوع میکردم. چرب کردن موقع دفع هم هیچ فایده ای نداشت. تو لگن آب گرم مینشستم فقط یه کم درد و سوزشم بهتر میشد البته تا وقتی تو آب بودم. بعدش پماد میزدم، روغن زیتون، عسل، هیچی فایده نداشت. دیگه به پیشنهاد دکتر قرار شد عمل کنم. البته خیلی می‌ترسیدم. هم از عمل، هم از اولین مدفوع بعد از عمل‌. اخه خیلی هم پرسیدم و خوندم‌، بعضیا انقدر می‌گفتند درد داره و فلان که من واقعا استرس داشتم.
خلاصه دیگه دلو زدم به دریا و رفتم بیمارستان برای تشکیل پرونده و قرار عمل. فقط همین الان بهتون بگم اگر خواستید عمل کنید به هیچ‌وجه سراغ جراحی و بخیه نرید‌. پیش دکتری برید که لیزری عملتون کنه. اصلا هم تو مطب انجام نشه. فقط و فقط بیمارستان. اگر بحث مالی ندارید برید بیمارستان خصوصی که هم تمیزتره هم خلوت تره هم بیشتر بهتون میرسن‌. چهارشنبه نامه دکتر رو بردیم بیمارستان و پرونده تشکیل دادم. شنبه دوباره رفتم برای آزمایش خون و یکشنبه ظهر نوبت عملم شد. اینم بگم که من از دو روز قبل عمل دیگه شروع کردم به سوپ خوردن. فقط غذای نرم و سبک و غیر چرب. آب زیاد. شریت لاکسی ژل. چون دلم نمیخواست اولین مدفوع بعد از عمل دوباره همون بلاها رو سرم بیاره. ولی قبل عمل دیگه دستشویی نرفتم با اینکه مدفوع داشتم چون واقعا میترسیدم حالم بد بشه و با خودم گفتم اگر حین عمل مدفوع داشتم هم خودشون تمیز میکنن، من نمیتونم برم دستشویی دیگه.
و اما روز عمل....
مامان رادین👶🏻💋 مامان رادین👶🏻💋 ۱۴ ماهگی
رادین من❤️

فردا ۱۷اردیبهشت ساعت ۸صب رفتم بیمارستان نوارقلب.کوچولوش و گرفتن سنو هارو نگاه کردن گفتن آب دور بچه کمه باید زایمان کنی طبیعی ...
رفتن برام لباس اوردن یه قرصم بهم دادن که درد شروعشه تا ظهر هیچ درد نداشتم .
عصر اومدن به سرم بهم وصل کردن و گفتن بشین پاشو برو تا بچه بیاد پایین..
بازم هیچ دردی نداشتم هم از این که دردم بگیره خیلی میترسیدم هم خیلی خوش حال لودم که قرار بعد از ۳۷هفته ببینمش❤️
ساعت ۸شب ماما اومد گفت درد نداری گفتم نه گفت باید کیسه ابتو خودم پاره کنم پس پاره که کردن درد شروع شد🫤
ماما همراه گرفت بودم با کمک اون ورزش کردم که زود تر به دنیا بیاد و ماما ماساژم میداد که دردم کم بشه :)
ماما گفت فک کنم اینجور که طول میکشه ساعت ۵صب به دنیا بیاد گفتم تا ۵که میمیرم از درد گفت ورزش کن بهتر میشی ساعت ۱/۳۰شب پسر کوچلوی من با عجله اومدم و دنیای منو قشنگ کرد 🥹💓
اخخخخخ صدای گریه های کوچیکش:) سخت بود این یکسال ولی با نگاه کردن و خنده ی تو هیلی قشنگ گذشت جونمی رادین مامانی❤️👶🏻

بمونه یادگاری از خاطره به دنیا اومدنت قشنگم:)💓

۱۴۰۴/۲/۱۸👶🏻💋
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۶ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....
مامان وروجکم🐣🍫 مامان وروجکم🐣🍫 ۲ سالگی
پارسال همین روز و همین ساعت ک کوچولو بدنیا آمد وساعت ۱۱:35دقیقه بدنیا آمد من ۷ خرداد رفتم بیمارستان قبل از اینکه برم بیمارستان مراقبت داشتم رفتم بهداشت و ماما وزنم گرفت گفت وزنت خیلی رفته بالا تو یک هفته ۸ کیلو اضافه کردم و گفت خطرناکه باید الان بری متخصص من ساعت ۱۰رفته بودم بهداشت و گفت عصر برو و برام نامه نوشت و ومن وقتی که از بهداشت برگشتم خیلی ترسیده بودم و عصر شد ورفتم متخصص نبود و یه متخصص دیگه هم رفتم گفت الان نوبت نمیدم برگشتم صبح شد و بهداشت زنگ زد جواب ندادم و به شوهرم زنگ زدن و گفتن ب همسرت بگو بیاد بهداشت و من رفتم بهداشت بعد ماما گفت رفتی متخصص و من گفتم بله گفت پس نامه کو اون نامه ک برام نوشت باید بدم متخصص و متخصص جوابش تو نامه بنویسه ببینه ج مشکلی دارم و من بش گفتم آره رفتم ولی نامه تو خونه موند یادم رفته ببرمش با خودم و بعد ماما داد زد چرا نرفتی مگه من بخاطر خودم بت میگم برو برا سلامتی تو وبچه میخوام ومن ساکت هیچی نگفتم و خلاصه گفت باید عصر بری و من رفتم و متخصص بود و قبلا من خ ماما خصوصی هم گرفته بودم و رفتم برا ماما خصوصی قبل از اینکهبرم متخصص و جریان بشگفتم و برا سونو و آزمایش نوشت سونو و آزمایش انجام دادم ورفتم متخصص آزمایش و سونو نشونش دادم و سونو گفت خوبه فقط آزمایش گفت پلاکت خونت ‌پایینه اگه همین امروز زایمان نکنی خونریزی میگیری وخطرناکه هم واسه تو هم واسه بچه گفت الان پاتو میزان بیرون مستقیم میری بیمارستان من برگشتم خونه وسایلام جمع کردم رفتم بیمارستان و وجریان گفتم بعد آزمایش ازم گرفتن و من خیلی ترسیده بودم و دوست داشتم شوهرم پیشم بمونه بعد گفت شوهرت صدا بزنن ک بیاد امضا
مامان زندگیم مامان زندگیم ۲ سالگی
خانما شوهر من خیلی به شدت ناشکره
بی نهایت آدم ناشکریه
سر همین ناشکر بودنش پسرم بی دلیل از پنج ماهگی تشنج کرد
هر گناهی و هر اتفاقی هم میوفته نمی دونم چرا باید من و بچه ام تاوانشو پس بدیم
مثلا تشنج کرده بود پسرم
بعد دکتر گفت همین دارو کفایت می کنه نیازی نیست داروی سختی تجویز کنم
بعد شوهرم مدام اسرار بر اینکه نه داروی خارجی و سخت بده
این دوباره تشنج می کنه
یعنی خیلی راحت هم لفظ همه چی رو میاره
خیلی راحت ناشکری می کنه
انقدر از دست شوهرم و خانواده اش حرص و جوش خوردم
که امروز تیک عصبی بهم وارد شد
یهو عروس بچه رو محکم کوبیدم به دیوار
عین دیوونه ها شدم انقدر باهاش بحث کردم
خانوادش هم از اون......نقطه چین
مثلا مادرش هر موقع منو اذیت می کنه
پیر من چند وقت پیش بیمارستان بستری بود بخاطر همین ضعیف شده
بعد مادرشوهرم
چون فهمیده بود دارم غصه ضعیف شدن بچه امو می خورم
هی نیش میزر عه خیلی ضعیفه اصلا به یکساله ها نمی خوره این بچه
بچه های من دوشت بودن
یا اون دفعه برگشت بهم گفت فلانی سطحش بالاتر از شوهرش بوده براهمین موقع زایمان مادرشوهرش پیشش مونده
چون خودش موقع زایمان حتی نیومد دیدنم
منم هر موقع سر حرفاش حرص می خورم
آه می کشم دلم می شکنه
اما هر موقع از مادرش آه می کشم و ناراحت می شم
به جای اینکه یه بلایی سر اون بیاد
سر بچه ام میاد
هر دفعه که از دست مادرشوهرم ناراحت شدم
بلا سر بچه ام اومده علتش رو نمی دونم
عدالت کجاست
الان می ترسم دیکه می گم هر چی و اذیتم کنن ناراحت نشم
به نظرتون دعاو سحر نیست