۳ پاسخ

وای سوند وایییی از درد سوند
وای متنفرم هنوزم ک هنوزه بعد یک سال یادش ک میفتم دردم میگیره واااای وحشتناک بود وای افتضاح بود 😭😭😭

عزیزم خدا برات نگهش داره

واقعا ده سال بچه‌ نمیخاستی من عاشقققق بچم

سوال های مرتبط

مامان رهام🫀🩵🎒 مامان رهام🫀🩵🎒 ۱ سالگی
دیروز رهام از ساعت ده و نیم صبح از خواب بیدار شد ساعت دو خوابش میومد خوابوندمش ساعت یه ربع به سه از خواب بیدار شد دیگه نخوابید تا شب از ساعت ۸ شب داشت گریه میکرد ساعت نه و نیم خوابوندمش پنج دقیقه بعد با گریه شدید بیدار شد باز خوابوندم باز دو دقبقه بعد با گریه بیدار شد دوباره یه ربع بعد خوابید تا ساعت یک شب از خواب بیدار شد تا سه صبح بیدار بود اینور اونور میرفت خوابش میومد ولی مقاومت میکرد اخر سه و ربع بود خوابید
امروزم هشت و نیم صبح از خواب پاشده ساعت یک خوابوندمش دیگه حیلی خوابش میومد الان با صدای وانتی که همچین داشت تو کوچه داد میزد که من ادم بزرگ ترسیدم چه برسه به بچه طفلکی همچین از خوای پرید جیغ زد گریه کرد که نگووو
میخواستم برم فحش بارونش کنم مرده رو
چه خبرته اخه ماه رمضونی سر ظهر اینطوری داد و بیداد میکنی تو کوچه آخه اه
حالا میدونم امشب باز رهام زود خوابش میگیره یه هفته س این حوابش بهم ریخته نمیدونم جهش رشدیه یا دندون
خدا کنه امشب خوب بخوابه خیلی خستم
مامان رادمان مامان رادمان ۱۳ ماهگی
امروز تولد رادمانه... و تولد دوباره‌ی من. 🤍
یک سال پیش، درست همین روز، فقط یک پسر به دنیا نیومد... یک مادر هم متولد شد.
دوازده ماه پیش، وقتی صدای اولین گریه‌ات توی اتاق پیچید، انگار دنیا برای همیشه قبل و بعد از اون لحظه تقسیم شد. از همون ثانیه فهمیدم که دیگه هیچ‌وقت آدم سابق نمی‌شم.
یک سال گذشت... سالی که پر بود از شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌های بی‌پایان، اشک‌های یواشکی، خنده‌های از ته دل، اولین لبخندت، اولین دندونت، اولین قدم‌هایی که برای رسیدن بهش لحظه‌شماری کردم...
بارها خسته شدم... بارها به خودم شک کردم... اما هر بار که نگاهم به تو افتاد، دوباره جون گرفتم.
تو فقط بزرگ نشدی رادمان... من هم کنار تو بزرگ شدم. صبورتر شدم، قوی‌تر شدم، عاشق‌تر شدم.
امروز که یک ساله شدی، بیشتر از هر چیزی به خودم افتخار می‌کنم؛ نه چون بی‌نقص بودم... چون با تمام خستگی‌ها، ترس‌ها و سختی‌ها، هر روز تمام تلاشم را برای مادر خوبی بودن کردم.
تولدت مبارک، تمام دنیای من... ممنون که با اومدنت، به زندگی من معنی تازه‌ای دادی.
و تولد دوباره‌ی من هم مبارک... روزی که فهمیدم مادر شدن فقط به دنیا آوردن یک بچه نیست؛ تولد نسخه‌ای از خودته که تا قبل از اون روز، حتی نمی‌شناختیش. 🤍✨
با تاخیر
۱۴۰۴/۵/۱۶
مامان اهورا💙 مامان اهورا💙 ۱ سالگی
یک سال پیش....🤔🤔🤔🤔🤔🤔
دیشب ساعتای ۱۲شب دردم شروع شد. ننظم بود ولی خفیف و قابل تحمل. کم کم زیاد شد و تا ۷صبح خودمون رو رسوندیم بیمارستان.
این موقعا منتظر بودم سونوگرافی بشم. ۴۰ هفته و ۳روزم بود.
دردم داشت زیاد میشد ولی باید تو صف بخش سونوگرافی بیمارستان میموندم. با کلی مکافات سونو شدم باز دوباره رفتم بلوک زایمان برای ان اس تی و بهم گفتن برو تا ساعت ۱ راه برو بعد بیا
داشت برف ریزی میومد من و مامانم تو محوطه بیمارستان راه میرفتیم. گشنه بودم ولی از ترس چیزی نمیتونستم بخورم.😱
ساعت ۴ بالاخره پذیرش شدم رفتم لباس مخصوص پوشیدم و وارد بلوک شدم....و چقدر بد بود که دیگه ساعت نداشتم.😥😥😥😥
فقط حس کردم باید نصف شب باشه و دردی که امونم رو بریده بود و بچه ای که حتی با وجود پاره کردن کیسه اب توسط ماما قصد دنیا اومدن نداشت... چند نفر همراهم بودن که پیشرفت کردن و رفتن اتاق زایمان اما من....😭😭
فقط گریه میکردم. ۵.۳۰ صبح دکتر گفت بره برای سزارین‌
از خوشحالی میخواستم بال دربیارم اونقدر درد داشتم که به زور رو ویلچر نشستم. 😖
امپول بی حسی رو که برام زرن سبک شدم و بعدش صورت نوزادی که روی صورتم بود. ۲۰ آذر ساعت ۶.۳۰ صبح اهورا به دنیا اومد🥰🥰🥰🥰