کیان مامانم یکساله شد پارسال همچین روزی قرار بود برم سونو وزن که دیگه دکترم نامه عمل بده برا ۲۰ شهریور سز بشم با خوشحالی رفتیم سونو که دکتر گفت آب دور بچه کم شده ساعت ۹ شب برو بیمارستان برا سزارین اورژانسی من و بابات خوشکمون زد ولی دکتر مهربونم گفت خیالت راحت بچه ت سالمه رفتیم بیمارستان اما از شانس بد من وقتی آمپول بیحسی زدن پام پرید بالا و بیحس نشدم و بیهوشم کردن و من همیشه حسرت اینکه صورتتو بزارن رو صورتم تو دلم موند ساعت ۹ و ۲۰ دقیقه به دنیا اومدی وقتی من آوردن بخش گفتن بچه رفته ان ای سیو نفسش سخت بوده ۵ ساعت تو دستگاه بودی نمیدونی اون ۵ ساعت چی به من گذشت تا تو رو بیارن من هر دقیقه زنگ میزدم به بابات بره از پرستار بپرسه چرا بچمو نمیارن اونم هی می‌گفت میگن حالش خوبه تا اینکه ساعت ۲ ونیم شب گفتن ساک و لباس بچه رو بیارید داره میاد پیش مامانش انگار دنیا رو به من دادن آوردنت پیشم مثل ماه بودی مامان تولدت مبارک پسر کوچولو مو فرفری مامان میدونم مامان خوبی برات نیستم ولی تو با قلب کوچیکت منو ببخش مامان دوستت دارم پناه من

۵ پاسخ

تولدش مبارک

خدا حفظش کنه برات عزیزم

تولدش مبارک باشه

چرا بغض کردم 🥺🥺

تولدش پر تکرار❤💗

سوال های مرتبط

مامان صدرا گُلی مامان صدرا گُلی ۱۲ ماهگی
صدرا جانم، پسرم، تمامِ دنیای مامان..

یک سال گذشت از روزی که تو به دنیا اومدی و من برای اولین بار معنای واقعیِ مامان بودن رو با تمام وجودم حس کردم..
یک سال از روزی که قلبم بیرون از سینه‌م شروع کرد به زندگی کردن.. قلبی کوچولو که حالا با هر خنده‌ش، با هر گریه‌ش و حتی با هر شیطنتش، تمام وجودم رو زیر و رو می‌کنه..

💙تولدت مبارک پسرقشنگم💙

کاش می‌شد زمان رو برای چند لحظه نگه دارم..
تو همین روزهایی که هنوز توی بغلم جا می‌شی، همین دستای کوچولوت، همین صورت شیرینت و همین صدایی که وقتی "مامان" رو صدا بزنی، مطمئنم قشنگ‌ترین موسیقیِ تمام زندگی من می‌شه..
بزرگ شو عشقم، بخند، بدو، آرزو کن و تمام دنیا رو زندگی کن..
من قرار نیست همیشه بتونم جلوی سختی‌های دنیا رو بگیرم، اما قول می‌دم تا جایی که جون دارم، آغوشم برای تو امن‌ترین جای دنیا باشه..

تولدت مبارک، اولین عشقِ مادرانه‌ی من، قشنگ‌ترین اتفاق زندگی‌م، صدرا گلی جانم💙

"مامان تا همیشه دوستت داره، بیشتر از چیزی که بشه نوشت، بیشتر از چیزی که بشه گفت،بیشتر از تمام دنیا.."

#بیستُ‌چهارم‌مهرماه‌چهارصدوپنج
مامان آریشا👶🏻 مامان آریشا👶🏻 ۱۷ ماهگی
پارسال دقیقااا یه همچین روزی من چهل هفته بارداری رو در کرده بودم و خبری از درد و انقباضات زایمان نبود بهداشت زنگ زد و گفت بیا نامه بدم ببر بیمارستان رفتمدنامه گرفتم و آخرین مراقبت هارو هم انجام دادم چون بیمارستانم شهر دیگه ایی بود با مامانم راه افتادیم رفتیم بیمارستان و نامه دادم بهشون بهد منو پیش دکتر متخصص فرستادن و معاینه تحریکی کردن به محض اینکه از تخت اومدم پایین انقباضام شروع شد تا بیمارستان پیاده روی کردیم دردا هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شد بیمارستان بستری نکردنم و گفتن هنوز زوده برو خونه دوباره بیا چون خونه ایی اونجا نداشتیم با مامانم رفتیم ناهار ساندویج خوردیم اونجا دیگ درد امونم بریده بود بعدش تو حیاط بیمارستان نشستیم و من داشتم از درد میمردم بعد از چند ساعت برگشتم شهر خودمون خونه که دردام به اوج رسید و شوهرم اومد ساعت ۱ شب بود بیمارستان منو بستری کردن و گفتم کیسه آبت پاره شده ولی قطره قطره ساعت ۴ دهانه رحمم ۱۰ سانت بود و ساعت ۶:۱۵صبح پسرم به دنیا اومد خیلی سخت بود اما شیرینی که داره همچی برات قشنگ تموم میشه خداروشکر میکنم بابت داشتنت پسرم فردا تولدت عزیزم بهترین هدیه خدا🥺🥰😍 بمونه به یادگار ۱۴۰۵/۳/۴