۹ پاسخ

تولدش مبارک عزیزمم همیشه به شادی کنار هم زندگی کنید و به تمام ارزوهایی که براش داری برسه😍❤️

وای ننه ماشالله چه نازه🥰

ماشاالله چه نااااازه خدانگهدارش باشه😍
تولدش مباااااارک🎊🎊🎊🎊🎉🎉🎉🎈🎈🎈🎈🎈

من پول درد داشتم هیچی نفهمیدم هیچی

مبارک باشه بمونید برای هم .
سزارین درد خیلی بدی برای من داشت دومی از اولی بدتر بود

تولد پسرت مبارک گلم پارسال همین روز ساعت ۱و رب ظهر من زایمان کردم صدای گریه پسرمو شنیدم و گریه کردم تو این یکسال چون بچه اولمه خیلی اذیت شدم پسرمم همینطور

تولدش مبارک اقا پسر گل 😍😘

وای خواهر چقدر مثه هم پسر منم ۷ آوردن ان ای سیو بود نفسش تند بود رادمان ۱۰ و نیم دنیا اومد

مبارک باشه تولدش، من برعکس خودم رفتم آی سیو بچه م بردن بخش کلا روز سختی بود دوری اونم تو لحظات اولیه

سوال های مرتبط

مامان کیان مامان کیان ۱۷ ماهگی
کیان مامانم یکساله شد پارسال همچین روزی قرار بود برم سونو وزن که دیگه دکترم نامه عمل بده برا ۲۰ شهریور سز بشم با خوشحالی رفتیم سونو که دکتر گفت آب دور بچه کم شده ساعت ۹ شب برو بیمارستان برا سزارین اورژانسی من و بابات خوشکمون زد ولی دکتر مهربونم گفت خیالت راحت بچه ت سالمه رفتیم بیمارستان اما از شانس بد من وقتی آمپول بیحسی زدن پام پرید بالا و بیحس نشدم و بیهوشم کردن و من همیشه حسرت اینکه صورتتو بزارن رو صورتم تو دلم موند ساعت ۹ و ۲۰ دقیقه به دنیا اومدی وقتی من آوردن بخش گفتن بچه رفته ان ای سیو نفسش سخت بوده ۵ ساعت تو دستگاه بودی نمیدونی اون ۵ ساعت چی به من گذشت تا تو رو بیارن من هر دقیقه زنگ میزدم به بابات بره از پرستار بپرسه چرا بچمو نمیارن اونم هی می‌گفت میگن حالش خوبه تا اینکه ساعت ۲ ونیم شب گفتن ساک و لباس بچه رو بیارید داره میاد پیش مامانش انگار دنیا رو به من دادن آوردنت پیشم مثل ماه بودی مامان تولدت مبارک پسر کوچولو مو فرفری مامان میدونم مامان خوبی برات نیستم ولی تو با قلب کوچیکت منو ببخش مامان دوستت دارم پناه من
مامان نیک و راد💕 مامان نیک و راد💕 ۱۲ ماهگی
مامان (امیر) حسین و طاها مامان (امیر) حسین و طاها ۱۲ ماهگی
سر امیرطاها وقتی فهمیدم باردارم خیلییییی خوشحال بودم، اصن زندگی یه جور دیگه ای قشنگ شده بود برام، ولی روزی که فهمیدم بچه م پسره دقیقا به همون اندازه ناراحت شدم، احساس میکردم یکی داره خفه م میکنه و من نمیتونم کاری بکنم، هیچوقت یادم نمیره اون لحظه رو که دکتر توی سونوگرافی گفت «مبارکت باشه پسره!». تا خود خونه گریه کردم. گریه نه هااااا، زااااار میزدم! همه تو خیابون دنبالم بودن میپرسیدن چی شده؟ تا مدت هااااا حالم بد بود، از شدت ناراحتی همیشه حالت تهوع داشتم، خیلی روزهای بدی بود، از هفته ۱۳ تا لحظه به دنیا اومدن امیرطاها من دیگه هیچ لذتی از بارداریم نبردم، فقط میخواستم زودتر تموم شه. پسر بزرگمم کاملا اینو فهمیده بود که من از «پسر» بودن نی نی توی دلم ناراحتم ولی من هیچ کاری نمیتونستم بکنم. شوهرم مدام بهم میگفت «داری ناشکری میکنی پس فردا بچه مون یه مشکلی پیدا کرد تقصیر توعه» ولی من نمیتونستم براش توضیح بدم که بابا به خداااا این ناشکری نیست ! من فقط دلم برای تموم اون تصورات دنیای صورتی و دختری که داشتم تنگ میشه تا ابد. نمیتونستم توضیح بدم براش که انگار یه بچه رو از من گرفتن و به زور یکی دیگه که مال من نیست دادن دستم ! هیچکس نمیفهمید حال من رو، شوهرم که اصلا ! نه مامان، نه بابا، نه خواهرم.
(ادامه ش توی کامنت هاست)