سر امیرطاها وقتی فهمیدم باردارم خیلییییی خوشحال بودم، اصن زندگی یه جور دیگه ای قشنگ شده بود برام، ولی روزی که فهمیدم بچه م پسره دقیقا به همون اندازه ناراحت شدم، احساس میکردم یکی داره خفه م میکنه و من نمیتونم کاری بکنم، هیچوقت یادم نمیره اون لحظه رو که دکتر توی سونوگرافی گفت «مبارکت باشه پسره!». تا خود خونه گریه کردم. گریه نه هااااا، زااااار میزدم! همه تو خیابون دنبالم بودن میپرسیدن چی شده؟ تا مدت هااااا حالم بد بود، از شدت ناراحتی همیشه حالت تهوع داشتم، خیلی روزهای بدی بود، از هفته ۱۳ تا لحظه به دنیا اومدن امیرطاها من دیگه هیچ لذتی از بارداریم نبردم، فقط میخواستم زودتر تموم شه. پسر بزرگمم کاملا اینو فهمیده بود که من از «پسر» بودن نی نی توی دلم ناراحتم ولی من هیچ کاری نمیتونستم بکنم. شوهرم مدام بهم میگفت «داری ناشکری میکنی پس فردا بچه مون یه مشکلی پیدا کرد تقصیر توعه» ولی من نمیتونستم براش توضیح بدم که بابا به خداااا این ناشکری نیست ! من فقط دلم برای تموم اون تصورات دنیای صورتی و دختری که داشتم تنگ میشه تا ابد. نمیتونستم توضیح بدم براش که انگار یه بچه رو از من گرفتن و به زور یکی دیگه که مال من نیست دادن دستم ! هیچکس نمیفهمید حال من رو، شوهرم که اصلا ! نه مامان، نه بابا، نه خواهرم.
(ادامه ش توی کامنت هاست)

۱۵ پاسخ

فقط از خدا میخواستم خودت صبر بده بهم. خودت یه کاری کن که بتونم این روزها رو بگذرونم مهر این بچه هم به دلم بیفته. خلاصه که گذشت، تا رسید به روز زایمانم، پسری که لحظه اذان صبح توی بیمارستانِ سوت و کور به دنیا اومد و شد یه نور طلایی توی اون بیمارستان ✨ سفید و قرمز و طلایی با یه جفت چشم دکمه ای ✨ اینقدر ناز بود که‌ پرستارا باهاش عکس مینداختن، دکترم میگفت «مامان خسته نباشی یه تیکه ماه زاییدی!». از اون روز تا الان یک سال گذشته. تموم اطرافیانم که مدام بهم میگفتن «دختر نداری مونس نداری» جوری عاشق امیرطاها شدن که هر هفته برای دیدنش لحظه شماری میکنن. هربار بهم میگن «خدا اگرم پسر میده ایشالا یه امیرطاها بده» و این برای من فقط یه معنی داره «خدا خودش خوب میدونه به کی باید چی بده و کجا بده و چجوری بده». الان دیگه نفسم شده. جونم به خنده هاش بنده و نفس هاش زندگیمه.

دوست صمیمیم بارداره و دیروز فهمید بچه ش پسره. امروز بهم گفت با تموم گوشت و پوستم حال اون روزهات رو درک میکنم. بهش گفتم «غمت نباشه ها ! خدا جوری قراره سوپرایزت کنه که خبرنداری !»

منم این حس تورو وقتی دختر دوممو باردار شدم داشتم یادمه همش تاپیک ناامیدی میذاشتم همه‌ دلداری و نصیحتم میکردن،خیلی ناشکری کردم خدا منو ببخشه ولی از وقتی به دنیا اومده نفسم به نفسش بنده،از دختر اولمم بیشتر میخامش یه جوری دوسش دارم که خودمو میزنم که چرا ناشکری میکردم ،واقعا هیچ کس از خدا داناتر به آینده نیس،خدایا شکرت به خاطر مصلحت قشنگت....

من دوست داشتم بچم دختر بشه ولی پسر شد با این حال ناراحت نشدم ولی خب اگه یه روزی بخام دومی رو بیارم چون دوست دارم دخترهم داشته باشم میرم آی وی اف. شمام وقتی انقدر مهم بود براتون میرفتین آی وی اف دیگه. خدا پسراتونو حفظ کنه

من خیلی دوست دارم اگه ی روزی قراره دوباره بچه دار بشم بازم پسر باشه🫠🩵

هم دختر دارم هم پسر جونمم واسه هردوتاشون میدم بچه کافیه سالم باشه شوهر منم می‌گفت دختر میخوام آخه منم خیلی ناراحت شدم که دختر میخواد یه پسر داشتیم دوست داشت دومی دختر باشه ولی من واسم مهم نبود خلاصه بچه هام جون منن دختر و پسر فرقی نداره

چقدر قشنگ بود😍

منم خیلی سوپرایز کرد خدا
حکمتشو‌ نمیدونم

اخخخی

من خیلی خوشحال شدم ک دومیم دختره ولی همش‌ ب مامانم‌میکفتم‌مامان اینو نمیتونم اندازه اولی دوس داشته باشم مامان من با پریماه‌مادر شذم اینو نمیتونم‌قد‌اون‌بخام‌شوهرمم‌همین‌حسو داش وقتی دنیا اومد انقددددرررر خودشو جا کرده‌میگم‌نکنه‌فرق بزارم بینشون ب این بیشتر ابراز علاقه کنم 😅

من ک یدونه دارم اونم دختر و آرزوی منو همسرمم همین بود خیلی سختی کشیدم ولی ته دلم دوسدارم باز باردار شم ولی از سختیای بچه‌داری و صبر حوصله دیگه متنفرم و از بیخوابی دخترم تازه داره خوابش درست میشه یکماهه درست شده منم بفکر‌باردار شدن افتادم همسرمم ک میگه من بفکر بچه نیستم ولی من ته دلم می‌خوام حتی شده ۲۰دزصد من پسر میخوام

آفرین دقیقا خیلی قشنگ گفتی خدا خودش خوب می‌دونه به کی چی بده و چ زمان🥺 خدا کوچولوهای نازتو واست حفظ کنن انشاالله همیشه تنشون سالم و لبشون خندون باشه و انقد موفق بشن ک وقتی موفقیتاشونو تعریف کنی مث همین الان کیف کنی ولذت ببری😍😍

قشنگ درکت میکنم راستش منم وقتی فهمیدم بچه ام دختر تا خونه گریه کردم چون خودم داداش نداشتم دوست‌دوستداشتم پسر باشه
ولی وقتی دخترم بدنیا اومد شده همه ی زندگیم

چقدر قشنگ منم پسرمو با دنیا عوض نمیکنم یه تیکه از وجودمه

عکس پسراتو میفرستی

من یادمه عزیزم ناراحتی هاتو

سوال های مرتبط

مامان دلسا💞 مامان دلسا💞 ۱ سالگی
مامان رمان نیاز مامان رمان نیاز ۱۵ ماهگی
سلام همگی
فردا تولد نوحاست
غیلی احساسی شدم گفتم بیام باهاتون حرف بزنم
خیلی هاتون میدونین پارسال که حامله بودم پدرم خونریزی مغذی کرد و من تو ۳۱ هفته فشار خونم رفت بالا ، ۳۷ هفته زایمان کردم
شب تا صب نوحا پیشم بود صبح بردنش ازمایش و سونو
گفتن پی تی بچه مشکل داره
خون داره زیر پوست سرش
هیدروسل داره( اب دور بیضه )
دنیا رو سرم خراب شد
بچه ی خشگل و نازم حالا این همه مشکل داشت ، همه هی میومدن ملاقاتم گل میاوردن ( میدونستن چقد گل دوست دارم همه اطرافیانم اومدن اتاق پر گل شده بود ) ولی من ته دلم خون بود
تا عصر اون روز دوبار دیگه اومدن ازش ازمایش گرفتن هرکی بعد من زایمان کرده بود مرخص شده بود و گفتن نه باید بچه بره ان ای سی یو سرم نمیدونم چی بگیره که پیتی درست بشه هیچ وقت یادم نمیره چطوری از تو بغلم گرفتن بردنش
منم مرخص شدم رفتم خونه انگار نه انگار زایمان کردم بدون هیچ بچه ای یادمه سوار شدن و پیاده شدن از ماشین برام خیلی سخت بود ولی دیگه هیچ کس حواسش نبود خودم تنهایی رفتم دوش گرفتم
بابام طفلکی با اون سرگیجه تو اتاق برام ریسه نوری وصل کرده بود و بادکنک زده بودن
نوحامو یادم نمیره تو دستگاه به هر دست و پاش یه چیزی وصل بود و دمر خواب بود
کوچولوی نازم
مامان (امیر) حسین و طاها مامان (امیر) حسین و طاها ۱۲ ماهگی
من دیشب بعد از تاپیک قبلی که گذاشتم
ساعت ۱۰:۳۰ رفتم خوابیدم.
ساعت ۲ با صدای نفس زدنای امیرطاها بیدار شدم
پا شدم دیدم خیلیییی داغه
تبگیر گذاشتم دیدم ۴۰.۲ تب کرده بدون هیچ دلیل و علائم قبلی 😐
سریع بلندش کردم شیاف گذاشتم و خنکش کردم
ساعت ۳ دیدم امیرحسین از خواب بیدار شده اومد توی اتاق ما
برای اولین بار بعد از ۳سالگی تا الان توی خواب جیش کرده بود توی تخت ! 🤦🏼‍♀️ جوری که تمام تخت و تشک و پتو و اسباب بازی های توی تخت و خودش تا کمر همه خیسسسس شده بودن !
امیرطاها رو با تب ۳۸ سپردم به شوهرم
امیرحسین رو بردم حموم
خشکش کردم و لباس پوشوندم و خوابوندمش
امیرطاها رو عوض کردم و خوابوندم
شوهرمم رفت خوابید که صبح ساعت ۷ باید بره سر کار
منم دیگه تموم بند و بساط تخت و عروسک ها و اسباب بازی ها رو داشتم میشستم تا الان 🤦🏼‍♀️

واقعن عجیب نیس؟
۲تا اتفاق نادر توی یه شب آرومی که بچه ها از ۸ خوابیده بودن !
هرچی بود به خیر گذشت الحمدالله
فعلا اوضاع تحت کنترل مادر خانواده ست 👮🏻
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
۱ ابان
تولدت مبارک پسرم
پسرم من دلم خون شد تا تو یکساله شدی من حرف ها شنیدم از مردم نادونی که بلد نیستن با مادری که خودش استرس داره خودش نگرانه چجور حرف بزنن پسر قویه من همینجوری قوی بمون من برای پیشرفتت تلاش میکنم من همیشه پشتتم من کمر خم میکنم تا تو استوار و محکم قد بکشی . تو یکساله شدی من پزتو به همه ی اونایی میدم که میگفتن بچت چقدر ریزه حالا بیا و ببین پسرم مرد شده اون روزی که ناراحت بودم داشتم گریه میکردم دستم جلو صورتم بود شیر مرد من چهاردستوپا اومد پیشم شونه هامو گرفت بلند شد دستمو از جلو صورتم برداشت و مظلوم نگام میکرد همون روز فهمیدم بلخره منم یکیو دارم که غمخوارم میشه . پسر نازم روز تولد تو دوتا خاطره برام داره یکی رسیدن ب تو و دومی از دست دادن خواهرت فرشته بهشتی من تولدت تو اسمونا مبارک هیچ وقت فکر نکنی من فراموشت کردم نه تو تا ابد داغ نشسته ب سینه منی دخترم .
فقط ما مامانایی که بچه هامون تو این دستگاه دیدیم همدیگرو درک میکنیم چقدر سخته یه تیکه از وجودت بزاری تو بیمارستان و بهت بگن مرخصی برو 😭
پسرم شاهانم من و تو همه ی این روزا رو دیدیم و ازش عبور کردیم تا جون دارم همیشه پشتتم .
تولدت مبارک قلب مامان