۲۰ پاسخ

چقدر ناراحت متاثر شدم خدا به دلت آرامش بندازه نازنینم ،اون دنیا هوات رو خیلی داره .خاله منم دو تا رو همینجوری از دست داد
انشاالله خداوند نگهدار بچه های دیگه ات باشه
مگه بازم میخای باردار بشی گلم یا من اشتباه متوجه شدم

بمیرم برات چقدر سخته
اما خدا گفته بعد هر سختی اسانی
مطمئن باش جاشو پر میکنه و همه سختی ها یادت میره❤️

آخی عزیزم خدا بهت صبر بده و مهیارت رو حفظ کنه برات
اسم اون دختر و پسرت چیه عزیزم

خدا بهت صبر بده گلم.انشالله خدا بچه هاتو برات حفظ کنه🙏

آخ تا قیامت

پسر خواهر منم همینجوری شد دوقلو بودن پسرش رفت بالا اورد بعد گفتن کمبود اکسیژن باعث شده باید دستگاه میموند بازم

ای وای عزیزم چقدر بد😥ینی چون سرما خورد اینطوری شد؟

ای وااااای عزیزممم🥺🥺💔💔

عزیزم تو تمام تلاشتو کردی سرنوشت اینطوری بوده🥲

ینی بخاطر سرما فوت شد😑🤦‍♀️
الهی بمیرم برا دلت خدا مهیار عزیزو برات حفظ کنه

اخی عزیزم😔😔😔😔

هرچیزی حکمتی داره ک شما نمیدونی
تسلیم حکمت خدا باش ان شاءالله ک خیرباشع

عزیزم خودتو سرزنش نکن تو ک مقصر نبودی تو هرکاری تونستی کردی قسمتش این بوده 🥹

الهی خودت و اذیت نکن عزیزم ایشالا خدا دوباره به زودی جاشو سبز کنه🫂

خدا بهت صبر بده عزیزم

عزیزم خیلی سخته وکاملادرکت میکنم انشالله اون دنیاناجی باشه برات ،انشالله خداوندبچه هات روحفظ کنه برات

الهی بگردم😔

آخ گلم،خدا بە دلت صبوری وارامش بدە،باقی بچە هاتو واست حفظ کنه🤲🥺

الهی بگردم 😞

الهی بگردم 😥😥تو که مقصر نیستی خودتو عذاب نده. تو همه کار کردی براش.
طبیعی بود زایمانت؟

سوال های مرتبط

مامان دیار👼🏻 مامان دیار👼🏻 ۱۲ ماهگی
من پسرم ۳۶هفته دنیا اومد اما دستگاه رفت و چندین روزم بخش عادی نوزادان بستری بود وقتی مرخص شد ولی خیلی ضعیف بود و دکتر گفت جایی نبرینش تا یکم جون بگیره درست دو روز بعد‌دوماهگی دیسترس تنفسی و تب شدید کرد که شهرمون امکانات لازم رو برای درمانش نداشت و اعزامش کردن رشت خلاصه اونجا بستری بود مرخص شد مجدد بعد یه هفته تب کرد و ریه هاش درگیر شد دوباره بستری شد دکترش گفت دیگه داخل خونه قرنطینه اش کنید تا ۵ ۶ماهگی من آنقدر جون بچه برام مهم بود به ختنه فکر نمیکردم تا اینکه یکم جون گرفت ۷ماهه اینا شد دیگه غلت میزد مجدد۹ماهگی بستری شد بخاطر تب شدید دوباره ترس به جونمون افتاد وسواس شدید گرفتم سر بچه حتی قرص مصرف می‌کنم آنقدر دستامو میشورم ویروس بهش منتقل ندم اکثر اوقات با ماسکم و جایی نمیبرمش وگرنه میخواستم قبل یکسالگی ختنه اش‌کنم دیشب سوال پرسیدم کیا مثل منن ختنه نکردن هنوز من نتونستم چند نفر یه حرفایی زدن دلم شکست یکی گفت بدترین کارو در حق بچت کردی یکی گفت خدارو شکر جای تو نیستم درحالی که برادرزاده خودم کلاس دوم بود ختنه شد اذیتم نشد حتی
مامان آرتین، آنیتا❤ مامان آرتین، آنیتا❤ ۱۵ ماهگی
چهار روز مونده تا تولد یکسالگی دوقلو های من 🤍
در غیر منتظره ترین حال، یهو خدا معجزشو نشون داد بهم✨
منی که با دوستم، رفتیم مطب یه دکتر دیگه خواستم دکترمو عوض کنم نتیجه نگرفته بودم در صورتی که 4ماه در حال اقدام بودم، فروردین 1403 بود رفتم دکتر گفتم پریودم نامنظم گفت چند روز عقب انداختی گقتم15 روز گفت برو سونو شو گفتم من سابقه عقب انداختن دارم خلاصه روضه مو باز کردم آبمیوه خوردم، تااااااا دکتر سونو کرد گفت مبارکه دوقلو
🙁😳😳😳😳😳منی که چشام داشت از ذوق برق میزد مطب گذاشتم تو سرم با گریه هاااام
الهــــــــی هرکی چشم انتظار بچه هست خدا بهش بده🙏🏻
8 ماه بارداری سخت، استراحت مظلق، پساری، خونه ترکیده از کثیفی، بدون رابطه، درگیر کردن ادم های دورم که صد بار زاییدن تا بچهای من اومدن، پساری،،،، بستری شدن های پی در پی، سرم و.......
گذشت....
بدنیا اومدن، زردی، دستگاه، ان ای سیو، کولیک، رفلاکس، بستری شدن یچهام، آب نخاع
افسردگییییییییییی بعد زایمان....
همه همههههههههه گذشت
از من نازنین دیگه ایی ساخت
یه مـــــــــــادر قوی
ولی اعتراف میکنم گاهی وقتا کم میارم، عصبی میشم، نمیتونم جلو کنجکاوی های ارتین، انیتا واکنش نشون ندم، اما سعی میکنم ورژین خوبی از خودم ارائه بدم🥰❤

خلاصه کههههه
تولدتون مبارکـــــــــــــ معجزه های من🤍✨🍓💋
مامان رمان نیاز مامان رمان نیاز ۱۵ ماهگی
سلام همگی
فردا تولد نوحاست
غیلی احساسی شدم گفتم بیام باهاتون حرف بزنم
خیلی هاتون میدونین پارسال که حامله بودم پدرم خونریزی مغذی کرد و من تو ۳۱ هفته فشار خونم رفت بالا ، ۳۷ هفته زایمان کردم
شب تا صب نوحا پیشم بود صبح بردنش ازمایش و سونو
گفتن پی تی بچه مشکل داره
خون داره زیر پوست سرش
هیدروسل داره( اب دور بیضه )
دنیا رو سرم خراب شد
بچه ی خشگل و نازم حالا این همه مشکل داشت ، همه هی میومدن ملاقاتم گل میاوردن ( میدونستن چقد گل دوست دارم همه اطرافیانم اومدن اتاق پر گل شده بود ) ولی من ته دلم خون بود
تا عصر اون روز دوبار دیگه اومدن ازش ازمایش گرفتن هرکی بعد من زایمان کرده بود مرخص شده بود و گفتن نه باید بچه بره ان ای سی یو سرم نمیدونم چی بگیره که پیتی درست بشه هیچ وقت یادم نمیره چطوری از تو بغلم گرفتن بردنش
منم مرخص شدم رفتم خونه انگار نه انگار زایمان کردم بدون هیچ بچه ای یادمه سوار شدن و پیاده شدن از ماشین برام خیلی سخت بود ولی دیگه هیچ کس حواسش نبود خودم تنهایی رفتم دوش گرفتم
بابام طفلکی با اون سرگیجه تو اتاق برام ریسه نوری وصل کرده بود و بادکنک زده بودن
نوحامو یادم نمیره تو دستگاه به هر دست و پاش یه چیزی وصل بود و دمر خواب بود
کوچولوی نازم