بعد دیگه گفتم پس بریم ... رفتیم رادمهرو ساعت ۱۱ و نیم شب بود گذاشتیم خونه مامانم ( حالا منه خیره ام هی میگفتم نمیخاد الان رادمهرو ببریم یلحظه میشینین تو ماشین من سرم میزنم میام دیگه مامانم اینارو اذیت نکنیم دیروقته) اونم میگف نه بهتره ببریمش اونجا خلاصههه بردیمش و منم تو راه میکفتم محمد نکنه امشب به دنیا بیاد هی اونم میگف نهههه مگه الکیههه بخاد به دنیا بیاد یه دل دردی چیزی میگیری دیگه میفهمیم ، یه سرُم میزنن میریم خونه ...
وارد شدیم همون اتاق اول یه شرح حال گرفتن و فشارمم گرفتن و یه تب سنجم گذاشت برام ، تب سنجو که دادم بهش یهو دیدم اینطوری شد 😯 گفتم چیشد؟ گفت هیچی عزیزممم بشین الان میام و پاشد رفت اتاق روبرو اناق دکتر ، یهو دیدم یه نفر با ویلچر اومد گفت بشین اینجا دخترم 🫥 کفتم من حالم خوبه بگین کجا برم خندید گفت عزیزم اینجا قانونشه دیگه بشین ویلچر سواری کن 😐 منم نشستمو بردنم روی تخت گفتن بخابو آوردن سرُم زدن ... همزمان که سرُم میزدن این شیرشو تا ته باز میکردن شِرررررر میریخت تو دستم😆 اولی یه ربعه تموم شد دومی رو آورد ، گفتم خدایا زود تموم شه خسته شدم بابا هی نگا میکردم و تموم شد سومی رو آورد 😑 گفتم چندتا دیگه هست؟ گفت این آخریه داشتن NST ام میگرفتن این دستگاهم هییی بوق میزد، منم چون موقع رادمهر اصن NST نداده بودم نمیدونستم چجوریه این بوقا چیه 🫥 بلند گفتم خداروشکرررر تموم شه برم فقط ... خندید گفت کجا بری؟ گفتم خونه دیگههه گفت نه عزیزم باید امشب زایمان کنیا 😑








زایمان طبیعی سزارین کودک نوزاد مادر پدر فرزندپروری کولیک رفلاکس تب سرفه دل درد

۶ پاسخ

چه سختتتت

وای گناه

وای خیلی بده این یهویی ها خدا کنه نصیب من نشه با آرامش و حاضر برم زایمان کنم 😍😂

طبیعی زایمان کردی؟

وای🤣🤣🤣🤣🤣

وایی😂😂

سوال های مرتبط

مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
وای بچه ها بیاین حالا که داریم به تولد پریمهر نزدیک میشیم خاطرات زایمانمو یکم بگم 🥴
خانوم جان قرار بود پنج شنبه صبح به دنیا بیاد، من دیدنه خالم و مادرجونم که از کربلا اومدن رفتم گویا از اونا کرونا گرفتم‌، بعد دیگه یکی دوروز بعد بدنم انگار قفل شده بود عینه ربات بودم‌، شوهرمم میگف شب تا صبح جلو کولری سرما خوردی، من یک روز تحمل کردم ، فرداش بیدار شدم دیدم اصن دیگه نمیتونم هر تکونی میخوردم یه آخ میگفتم همه جام درد میکرد فک کردم شاید فشارم افتاده باز، من همیشه افت فشار دارم 🥴 رفتم بهداشت محل فشارمو گرفت ۱۲ بود خوب بود ، دیگه اومدم خونه تااااا شب همینطوری جنازه طور دراز بودم😂😂 شب گفتم من دیگه حالم خیلی بده شوهرمم گفت خب پاشو بریم یه سرُم بزن خوب میشی حتما باز فشارته ، رفتیم درمونگاه علائممو گفتم دکترش یه نگاهی بهم کردو گفت چند هفته ای ؟ گفتم ۳۷ و دو روز گفت من اصن به تو دست نمیزنم همین الان برو زایشگاه ... منم انقدر خسته شدم تا توی نوبته دکتر نشستیم گفتم محمد بریم خونه بخابم خسته ام فردا میرم زایشگاه ، شوهرمم گف میخای بری الان برو حالت بد شه نصف شب رادمهرو چیکار کنیم ادامش تاپیک بعد 🤣





زایمان سزارین طبیعی تب سرفه کرونا حساسیت آلرژی کودک نوزاد تولد فرزند مادر فرزندپروری
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
بعد جونم براتون بگه کههه از جلو در مطب تاااا خونه من عر زدم که من نمیخاااام باز برم بستری شم ، ابر بهار جلوم کم میاورد 😂😂 شوهر بدبختمم میگفت بابا چرا اینطوری میکنییی اشکال نداره که یه بخیست دیگه فلان ... رسیدم خونه تاااا مامانم پرسید چیشد ، دوباره شروع شد ، خونه صحنه ی کربلا شد همه باهم گریه میکردیم من بلننند بلننند گریه میکردم میگفتم من نمیییییخااااام برممممممم هق هق هق هق 😂😂😂😂😂 مامانم و شوهرمم از اونور اشکاشون میومد😂😂😂😂😂
دیگه خلاصه گفتن باید بری دختر جان کاری از ما ساخته نیست، همونطوری با گریه دوباره رفتم و یه شب الکی موندم که فرداش دکتر بیاد برام بخیه بزنه ، این تخت بغلیا ی من دوتاشون تازه زایمان کرده بودن من هی یواااش یواااش گریه میکردم این بدبختا روشونم نمیشد بپرسن خب چه مرگتهههه زننن ، هی یک نگاهی میکردنو هیچی نمیگفتن ، تااا بالاخره عر عرم تموم شد یکیشون پرسید بچت کجاست؟ تازه اونجا فهمیدم اینا فک کردن من بچم مُرده انقد عر زدم 😂😂😂😂😂😂 گفتم بچم خونست دیگه خیالشون راحت شد ادامه ندادن 😂😂😂😂
فرداش اومد بخیه زد روی تخت🥴 مثه یک مرد پنجتا دیگه بخیه روی تخت بیمارستان خوردم گفتم دکتر منو فقط رهاااا کن برمممم ، گفت میدونم سری قبلم هی گفتی برم برم که برگشتی 😂😂😂😂 برو ترخیصی 😂😂😂
دیگه در پوسته خود نمیگنجیدم 😂 برگشتم خانه دکتر های دیگه ام گفتن چون کرونا داشتی بدنت هم داشته با اون مبارزه میکرده کمتر به بخیه توجه کرده اون عطسه باعث شده باز بشه 😑


تب سرفه حساسیت زایمان سزارین طبیعی فرزند کودک فرزندپروری کرونا نوزاد مادر شیر شیرخشک
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
بعد یساعت رو تخت نشسته بودم یه خانومی از خواب پاشده بود خمیازه کشان اومد دستاشو ضدعفونی کرد و کمرمو میخاست بی حس کنه من انقدر میترسیدم یه متر پریدم هوا ، گفت عههههه عزیزمممم گفتم که تکون نخور خیلی حساسههه 😂 باز با خودم گفتم به به همینطوری نمیتونه بی حس کنه من تکونم که خوردم دیگه عمرا بی حس بشم 😂😂😂😂
بعد هی پامو تکون میدادم هی میدیم عه چرا بی حس نشد اینا ام داشتن کم کم آماده میشدن هی میگفتم من بی حس نشدماااا ببینین میتونم پامو تکون بدم ، میگفتن باشه کم کم میشی ، باز هی تکون میدادم هی میدیدم وای اینا الان شروع میکنن 😂😂🤣 میگفتم بخدا ببینین میتونم پامو تکون بدم بعد خندید گفت تکون میدی ولی پاتو بردار بالا ، دیدم نمیتونم بردارم بالا😂😂 گفت کم کم بی حس میشه دیگهههه بیچاره هارو کلافه کردمااا 🤣
بعد گفتن بخاب دیگه خابیدم یکی داد زد خانووم دکتر بیاین دیگهههه اونم گفت عهههه بی حس شد؟ گفتن بلههه دیدم بدو‌بدو با دهنه پر اومد باز ضدعفونی کرد و دستکش و فلان خلاصه شروع شد 😂😂 من واقعا اینارو دیدم امیدی به زنده موندنم نداشتم 😂😂😂😂
اون که از خاب پاشد اون یکی از سر شام اومد 😂😂😂
دیگه بعد چند دقیقه اونگههه یه پریمهر اومد گفتم خب خداروشکر بچمو تونستن نجات بدن😂😂 بهم نشونش دادن کبووووود ، ینی قشنگ آبیه مایل به سرمه ای بود بچه 😑 منم دیدم اونطوریه هی میگفتم بچم خوبه؟ میگفتن آره ، باز میگفتم مطمعنین بچم خوبه؟ میگفتن آره بخدااا خوبه گذاشتیمش گرم بمونه همه چیش خوبه 😂😂😂 دیگه دوختنم دادنم بیرون 🤣 زنده موندم بچه هاااااا 😍😍😍 بیایییین بغلمممممم 🫂🫂
ولی این تموم نشد 😂 بیاین بعدی مهیج تر شد تازه






تب سرفه زایمان فرزند کودک فرزندپروری کرونا حساسیت نوزاد مادر شیر شیرخشک
مامان 🐣محمد مهدی 🐣 مامان 🐣محمد مهدی 🐣 ۱ سالگی
سلام‌از بهترین روز زندگیم یا دلخور ترین روز زندگیم😆🥺
پارسال دقیقا این روز که پنج شنبه بود من خونه مامانم میموندم بخاطر اینکه شوهرم ترکیه بود
..و من صبح زود رفتم کلاس های بارداری ومن اونجا دیدم که من حال ندارم حرف های ماما رو گوش بدم خلاصه به سختی از اونجا خودمو رسوندم خونه مامانم...
ومن قرار بود بعد ظهر بریم با خواهرم و مامانم خونه منو تمیز کنیم 🤒
و ما راهیی خونه شدم من نتونستم راه برم مامانمم هی فش میداد که چاقی کم بخور و فلان..🤣🤣 و منم عرق میکردم تو راه
خلاصه رسیدم خونه من ...من گفتم من میشینم دکوری هارو پاک کنم تازه یدونه آجیل خوری رو پاک کرده بودم که یهو کیسه ابم پاره شد من آخه ۳۲ هفتم بود قرار نبود که زایمان کنم 😕🤧
ب خواهرم گفتم خواهر م گفت زود بریم بیمارستان ومامان گف من برم ساک بچه رو بیارم و من گفتم نه من زایمان نمیکنم نیارین میرم اونجا ابروم میره میگن وقت زایمان نیس هنوز ۷ ماهگی رو تازه تموم کردم🤣🤣🤣😞و مامانم رفت آورد و من رفتم اورژانس مامایی و گفتن یک فینگر باز شدی ببرین اتاق زایمان 😢🙃
و من رفتم دکتر اومد گف در خطر هستین اعزام میکنم ارومیه و من گفتم نه میخام اینجا زایمان کنم اونم گفت باشه من هنوز دردام اونقدر شدید نبود دکتر دوباره اومد گف ساعت ۸ صبح زایمان میکنه آنوقت ساعت ۸ بود و من کلی استرس که ب بچم چیزی نشه خدا و فقط دعا میکردم که من ساعت ۱۲.۵ شب زایمان کردم 😢🥺وقتی پسرمو ب بغلم انداختن یکی از ناب ترین حس های دنیا بود ک تجربه کردم و من از پیشونیش بوس کردم 💋❤️بقیه سوال زیر همین تاپیک
مامان روشنا مامان روشنا ۲ سالگی
خانما یه چالش همگی بیاین از تجربه زایمانتون بگین چقدر دلم تنگ اون روزه

خب ب نام خدا من 36 هفته بودم خداروشکر ک امپول ریه زده بودم و سونو وزن گفت بچت دوهفته جلو تره من یه شب عصر زدم بیرون رفتم خونه مامانم اینا خیلی حالم خوب نبود شکمم انقدر سفت شوده بود خودمم دیگ خسته شوده بودم ما تو روستا زندگی میکنم بعد جاریمم باردار بود اون میخاست بره تو شهر دکتر زنان منم گفت ک ماشین ک خالیه منم برن یه نوار قلب بگیرم چی میشه بعد داشتم نیرفتم بابام گفت کجا گفتم دارم میرم زایمان کنم گفت برو بشین سر جات چرت نگو بعد خلاصه ک رفتم شهر پیشه دکتر گفت باید معاینه بشی وای معاینه ک وحشناک بود مردمو زنده شودم تازه اینم بگم من تنها رفته بودم با جاریم بعد ک معاینه کرد گفت یه سانت بازی هنوز وقت داری برو خونه استراحت کن منم خودسر رفتم بیمارستان برا نوار قلب بعد ماماازم نوار قلب گرفت یه ساعت بود ک هی ازم نوار قلب میگرفتن هی در گوش هم پچ‌پچ میکرن بعد معاینه یکم دردم شروع شوده بود فشارم رفته بود رو 16 نوار قلب بچه هی بد میشو جاریم هی بهم دل داری میداد میگفت چیزی نیس یهو یه پرستار امد گفت زنگ بزن ب شوهرت بیاد وقته زایمانته زود باش باید سریع بری اصفهان زایمان کنی چون مکنه بچه بره تو دستگاه بعد زنگ زدم شوهرم مغازه بود فکر کرد الکی میگم منم گریه میکردم ک بچه م نمیدونم چیش شوده اونم هی میگفتن زود باش دیر میشه زنگ زدم مامانم گفتم برو ساک بچه را اماده کن بیارین انقدر گریه میکردم 😂
مامان a❤❤ مامان a❤❤ ۱۵ ماهگی
بخدا انگار دیروز بود که بیدار شدم رفتم بیمارستان ان اس تی گرفتن رفتم که بستری بشم با کارشناس مامایی بحثم شد چون بد حرف میزد همه دستگاهارو از شکمم کشیدم لباسامو پوشیدم گفتم میرم یه بیمارستان دیگه ،رفت دکترمو اورد ،دکترم گفت چیشده چرا میخای بری گفتم کسی که میاد اینجا زایمان کنه خودش به اندازه کافی استرس و ترس داره چرا بجای اینکه دلداری بدن ب ادم ،بدتر پدر کشتگی دارن ،دیگه ارومم کرد دوباره خوابیدم رو تخت دکترم گفت سوزن فشار میزنیم ک دردت بیاد منم ترسیدم پریدم بیرون به شوهرم گفتم من میخام سزارین شم میترسم طبیعی نمیخاااام
دیگه دکترم گفت پول بریز بحسابم تا ساعت چهار بیام سزارینت کنم،خلاصه ساعت چهار امادم کردن برم اتاق عمل ،اونجا ک رفتم بدترررررر ترسیده بودم تیغو قیچی و ویوار سبز ،هیچ راه فراری نبود،نشستم رو تخت بی حسی ک زدن تو کمرم یه برق از پاهام رد شد یهو تکون خوردم خیلی بد بود ،دیگه خوابوندنم رو تخت و شروع کردن،منم در حین عمل همش بالا میوردم انقدم گرسنم بود ،دیگه منتظر گریه نینی بودم تا اوردنش بیرون بعد تمیزش کردن اوردنش پیشم ،قربونش برم الهی با موهای مشکیش،پرستارای مرد میگفتن چ نی نیش خوشکله،خلاصه بعد ک از ریکاوری بردنم بخش همش دلم بحال خودم میسوخت گریه میکرد مادرشوهرم میگفت چرا گریه میکنی محل به هیچکس نمیدادم خخخ

خلاصه که انگار مثلا هفته پیش این اتفاقا افتاد الان یازده ماه میگزره و ماه دیگه تولد پسر کوچولومه


شیرخشک کولیک زایمان سزارین مولتی رفلاکس
مامان شاهان مامان شاهان ۱ سالگی
امشب دلم خیلی پره خاطرات یکسال پیش میاد جلو صورتم وقتی بی حسی به کمر رو زدن و خوابیدم رو تخت اتاق عمل پرده جلوم کشیدن و دکتر شروع کرد ب بریدن دکتر گفت قل اول دختر مرگ داخل رحمی اون لحظه نفهمیدم چی گفت فقط منتظر صدای گریه بچم بودم همش میگفتم چرا صداش نمیاد پس یهو دکتره گفت خاااااانم قل دخترت که مرده من جیغ گریه گفتم خداااااااااا چرا اینکارو کردی باهام یهو گفت قل دوم پسر سریع صداش اومد اوردنش جلو صورتم من گریه شاهان گریه من جیغ میزدم شاهان جیغ میزد یهو شاهانو بردن دیگه صداش نیومد بچم نفسش قطع شد بردن احیاش کنن فقط گفتم یا فاطمه زهرا به دادم برس گفتم یا رباب بمیرم برا دل شکستت ب دادم برس بعد یکی دو دقیقه به مامایی که بالا سرم بود گفتم بچه چیشد گفت حالش خوبه خیالت راحت باشه برگشت . گفتم خداااا نمیدونم گلایه کنم ازت یا تشکر کنم . بعد ۲۰ دقیقه بخیه ها تموم شد بردن ریکاوری یه شوهرم خبر دادن میزد تو سر صورت خودش میگفت دخترم دخترم . پرستارا بردن شاهان بهش نشون دادن یکم اونجا اروم گرفت چه روزی بود خدا حکمتتو شکر تو خودت ارحم و راحمین هستی حتما میدونی صلاحم چی بوده شکرت بازم
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
روز سوم زایمانم بود که من پاشدم برم دوش بگیرم تو راه اتاق خواب یهو یه عطسه زدم 🥴 تا رفتم لباسامو بردارم و داشتم به سمت حموم میرفتم حس کردم خیس شدم 🫥 دیدین گاهی وقتی خونریزی زیاده از جلو ام میزنه بیرون؟ گفتم اونطوری شده حتما 😶‍🌫️ یهو به خودم اومدم گفتم نکنه بخیه هامههه 😑 تاااا داشتم میرفتم ببینم خون تا زانوم رسید 🥴 من اصن آدمه ترسویی نیستم خیلیم جان سخت هستم اصنم از خون و مون و بخیه و اینچیزا بدم نمیاد ولی رفتم جلو آینه شکممو دادم بالا دیدم از سه لاین داره خون میاد 🥲 اون لحظه دیگه ریدم بچه ها 😂✋🏻
سریع زنگ زدم شوهرم اومد رفتیم زایشگاه و اونجا چک کرد گفت باز شده‌ولی اشکال نداره خوب میشه شستشو بده فقط عفونت نکنه ، اومدم خونه روز بعد دیدم همچنان کمه ولی میاد ، روز دوم دیدم داره بیشترم میشه دوباره رفتم دکتر، دوباره دکتر گفت سونو بده احتمالا پشتش لخته ی خونه اونه داره میاد برو حموم فشار بده نترس بذا بیان بیرون ، منم رفتم سونو دیدم لخته که بود ولی میرفتم حموم فشار میدادم هیییییی خون میومد هییی خون میومد ، آخر شوهرم اعصابش خورد شد گف بسسسه دیگههه برو یه دکتر دیگه مطب برو
منم همونروز رفتم و دکتر قبلیم بود، گفت من الان نمیتونم کاری کنم برو زایشگاه دکتر خودت باید مسئولیت کارشو به عهده بگیره ، احتمالا بستری شی بخیه بزنه باید چون خونه تازه میاد این لخته مخته نیست 😶‍🌫️😑
ادامه بعدی🥴 چرا رمان شد😂😂😂



زایمان سزارین طبیعی تب سرفه فرزند کودک مارد فرزندپروری
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
انقباض داشتم نمیفهمیدم 😐😯 تبمم ۳۹ درجه بوده 😑 بازم نفهمیده بودم😂 گفت انقباض داری خیلی تبتم بالاس بچه باید به دنیا بیاد 🫥 بینه این سرُم زدنا به شوهرمم گفته بودن برو ساک بچه رو بیار اونم استرس گرفته بود حالا ساکو من آماده گذاشته بودم پیدا نمیکرده🤣🤣 بهم زنگ زد که استرس نگیریاااا گفتن امشب بچمون به دنیا میاد و فلان ... استرس نگیرم؟ پی پی کردم به خودم مرد 😑 من انوکساپارین ۶۰۰۰ میزدم و آسپرین میخوردم، شب قبلشم ۹ شب زده بودم ، به صورته اتفاقی، شانس آوردم همون شب نزدم گفتم آخر شب میزنم 😐 مامانمم حالا هول شده بود که این آمپول میزنه قطعش نکرده فک میکرد من الان میرم از خونریزی میمیرم😂😂😂 اونا ام صداشون میومد میگفتن مامان جان ما همونطوری که انوکسا میدیم خون رقیق شه ، باز دارو داریم که خونریزیو بند بیاره نترس 😂
دیگه بردنم اتاق عمل ، حالا دوسته عوضیه من چون قند داشت برامون گفت که من بیحس نشده بودم خرت خرته تیغو حس میکردم به خانومه بیهوشی گفتم سریع منو بیهوش کردن ، منم حالا ترسیده بودم از پرستاره پرسیدم دکتر بیهوشیتون خانومه یا آقااااا؟ تو دلمم میگفتم جونه مادرت بگو آقااا نگو خانوم 😂😂😂 اونم با لبخند گفت خااانومه عزیزمممم ، مثلا فک کرد من از آقا خجالت میکشم دوس دارم خانوم باشه 😂😂😂
تا گفت خانومه دیگه اشهدمو خوندم😂 ببخشید بی احترامی نشه به پزشکان خانوم 🥲 این تصوره من بود 🤣
ادامه بعدیییی





زایمان سزارین کودک نوزاد فرزندپروری رفلاکس کولیک شیر شیرخشک تب سرفه
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۷:دیگه آبجیم گفت تو چرا هنوز اینجایی کسی نیومد سراغت گفتم نه بی جون بودم خودم حال نداشتم همسرمم تجربه ای نداشت اصلا نمیتونست ما رو تنها بذاره و اعتراض کنه از اونرم نه که ظاهرا هم من هم بچه حالمون خوب بود دیگه حرفی نزدیم که منم گذاشتن روی ویلچر و میخواستن ببرنم تو اتاقم اون خانوم سرپرستان لباس پوشیده بود بره اومد سریع ویلچر رو گرفت گفت من خودم میبرمت آنقدر که ماه بودی کلی به مامانم اینا تبریک گفت و اینکه چه شیر دختری خوسبحال شوهرش آنقدر زن صبور و آرومی داره و تا اتاق منو آورد دیگه خودتون تصور کنید اوضاع رو منم اتاق وی ای پی گرفته بودم یه اتاق خیلی خیلی قشنگ پسرم زیبام کنارم همسرم و خونواده ام بودن ته خوشبختی بود 🤍🥲 نمیدونم شماهم اینطور بودین یا نه بعد از زدن بخیه ها یه شیاف دیکلوفناک بهم زد و بعد بهم گفت هر ۴ساعت شیاف باید بذارم با چند تا چرک خشک کن و قرص آناهیل
اون شب حالم بی نهایت خوب بود برای اولین بار به کسری شیر دادم ۴۰دقیقه یه سره شیر خورد حتی خانومه اومد شیردهی آموزش بده دید این حرفه ای تر از این حرف هاس خودش کاملا وارد بود😍 خداروشکر بچه ام خیلی آروم بود کامل شیر خورد و خوابید منم خوابیدم شوهر و خواهرم هم تو اتاق باهام بودن همه اومدن دیدنمون گل و شیرینی و بادکنک و عکس یادگاری و خیلی لحظه های قشنگی بود 🥲🥲
🤍:عکس یه بخشی از اتاق بیمارستانم بود
شما چی عکس دارین از اونروز؟