انقباض داشتم نمیفهمیدم 😐😯 تبمم ۳۹ درجه بوده 😑 بازم نفهمیده بودم😂 گفت انقباض داری خیلی تبتم بالاس بچه باید به دنیا بیاد 🫥 بینه این سرُم زدنا به شوهرمم گفته بودن برو ساک بچه رو بیار اونم استرس گرفته بود حالا ساکو من آماده گذاشته بودم پیدا نمیکرده🤣🤣 بهم زنگ زد که استرس نگیریاااا گفتن امشب بچمون به دنیا میاد و فلان ... استرس نگیرم؟ پی پی کردم به خودم مرد 😑 من انوکساپارین ۶۰۰۰ میزدم و آسپرین میخوردم، شب قبلشم ۹ شب زده بودم ، به صورته اتفاقی، شانس آوردم همون شب نزدم گفتم آخر شب میزنم 😐 مامانمم حالا هول شده بود که این آمپول میزنه قطعش نکرده فک میکرد من الان میرم از خونریزی میمیرم😂😂😂 اونا ام صداشون میومد میگفتن مامان جان ما همونطوری که انوکسا میدیم خون رقیق شه ، باز دارو داریم که خونریزیو بند بیاره نترس 😂
دیگه بردنم اتاق عمل ، حالا دوسته عوضیه من چون قند داشت برامون گفت که من بیحس نشده بودم خرت خرته تیغو حس میکردم به خانومه بیهوشی گفتم سریع منو بیهوش کردن ، منم حالا ترسیده بودم از پرستاره پرسیدم دکتر بیهوشیتون خانومه یا آقااااا؟ تو دلمم میگفتم جونه مادرت بگو آقااا نگو خانوم 😂😂😂 اونم با لبخند گفت خااانومه عزیزمممم ، مثلا فک کرد من از آقا خجالت میکشم دوس دارم خانوم باشه 😂😂😂
تا گفت خانومه دیگه اشهدمو خوندم😂 ببخشید بی احترامی نشه به پزشکان خانوم 🥲 این تصوره من بود 🤣
ادامه بعدیییی





زایمان سزارین کودک نوزاد فرزندپروری رفلاکس کولیک شیر شیرخشک تب سرفه

۱ پاسخ

😂😂😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
وای بچه ها بیاین حالا که داریم به تولد پریمهر نزدیک میشیم خاطرات زایمانمو یکم بگم 🥴
خانوم جان قرار بود پنج شنبه صبح به دنیا بیاد، من دیدنه خالم و مادرجونم که از کربلا اومدن رفتم گویا از اونا کرونا گرفتم‌، بعد دیگه یکی دوروز بعد بدنم انگار قفل شده بود عینه ربات بودم‌، شوهرمم میگف شب تا صبح جلو کولری سرما خوردی، من یک روز تحمل کردم ، فرداش بیدار شدم دیدم اصن دیگه نمیتونم هر تکونی میخوردم یه آخ میگفتم همه جام درد میکرد فک کردم شاید فشارم افتاده باز، من همیشه افت فشار دارم 🥴 رفتم بهداشت محل فشارمو گرفت ۱۲ بود خوب بود ، دیگه اومدم خونه تااااا شب همینطوری جنازه طور دراز بودم😂😂 شب گفتم من دیگه حالم خیلی بده شوهرمم گفت خب پاشو بریم یه سرُم بزن خوب میشی حتما باز فشارته ، رفتیم درمونگاه علائممو گفتم دکترش یه نگاهی بهم کردو گفت چند هفته ای ؟ گفتم ۳۷ و دو روز گفت من اصن به تو دست نمیزنم همین الان برو زایشگاه ... منم انقدر خسته شدم تا توی نوبته دکتر نشستیم گفتم محمد بریم خونه بخابم خسته ام فردا میرم زایشگاه ، شوهرمم گف میخای بری الان برو حالت بد شه نصف شب رادمهرو چیکار کنیم ادامش تاپیک بعد 🤣





زایمان سزارین طبیعی تب سرفه کرونا حساسیت آلرژی کودک نوزاد تولد فرزند مادر فرزندپروری
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۷:دیگه آبجیم گفت تو چرا هنوز اینجایی کسی نیومد سراغت گفتم نه بی جون بودم خودم حال نداشتم همسرمم تجربه ای نداشت اصلا نمیتونست ما رو تنها بذاره و اعتراض کنه از اونرم نه که ظاهرا هم من هم بچه حالمون خوب بود دیگه حرفی نزدیم که منم گذاشتن روی ویلچر و میخواستن ببرنم تو اتاقم اون خانوم سرپرستان لباس پوشیده بود بره اومد سریع ویلچر رو گرفت گفت من خودم میبرمت آنقدر که ماه بودی کلی به مامانم اینا تبریک گفت و اینکه چه شیر دختری خوسبحال شوهرش آنقدر زن صبور و آرومی داره و تا اتاق منو آورد دیگه خودتون تصور کنید اوضاع رو منم اتاق وی ای پی گرفته بودم یه اتاق خیلی خیلی قشنگ پسرم زیبام کنارم همسرم و خونواده ام بودن ته خوشبختی بود 🤍🥲 نمیدونم شماهم اینطور بودین یا نه بعد از زدن بخیه ها یه شیاف دیکلوفناک بهم زد و بعد بهم گفت هر ۴ساعت شیاف باید بذارم با چند تا چرک خشک کن و قرص آناهیل
اون شب حالم بی نهایت خوب بود برای اولین بار به کسری شیر دادم ۴۰دقیقه یه سره شیر خورد حتی خانومه اومد شیردهی آموزش بده دید این حرفه ای تر از این حرف هاس خودش کاملا وارد بود😍 خداروشکر بچه ام خیلی آروم بود کامل شیر خورد و خوابید منم خوابیدم شوهر و خواهرم هم تو اتاق باهام بودن همه اومدن دیدنمون گل و شیرینی و بادکنک و عکس یادگاری و خیلی لحظه های قشنگی بود 🥲🥲
🤍:عکس یه بخشی از اتاق بیمارستانم بود
شما چی عکس دارین از اونروز؟
مامان جوجه کوشولوی قشنگممم😍😍👶🏻 مامان جوجه کوشولوی قشنگممم😍😍👶🏻 ۲ سالگی
۵ روز دیگه تولد جگر گوشمهههه 💃💃😁🫀🫀

باورم نمیشه داره یکسااال میشه

یادش بخییییر ، حالا که نزدیک تولد گل پسریمه بزار یکم از خاطراتو مرور کنم…

۴۰ هفتم شده بود و اکثر خانومایی که با من بودن دردشون گرفته بود و زایمان کرده بودن ، فقط من مونده بودم و یکی دیگه ..

هر کاااار بگی کردم ولی دردم نمیگرفت ، پسری اون تو جاش خوب بود و اصلا قصد اومدن نداشت، همهههه فامیل زنگ میزدن، هر روز میگفتن فاطمه زاییدی یا نه 😅😄 امااا پسرییی قصد اومدن نداشت
خودمم استرس گرفته بودم ، قرار بود ۲۶ دنیا بیاد، رفتم بیمارستان برای نوار قلب و معاینه، باورم نمیشه ، دکتر گفت دهانه رحمت بستس، مگه میشههه🤣🤣. اینهمه ورزش اسکات ، پله ، ورزش نبود نکرده باشم ،پس چیشدد ، خلاصه پش مام ریخت و گفت برو فعلا خبری نبس، حالا هی بگو که من ۴۰ هفتمه کیه ک باور کنه، دیگه دیدن من سریش شدم گفتن برو ۲۸ بیا😅، خلاصههه ، به زور و با کلی تلاش از طرف خودم و با کمک همسری ، پسری رو به زووور اوردیم این دنیا😍🥹
الهیی شکر بخاطر وجودت قلب ماااادر 👶🏻🫀
کمتر از۵ روز دیگه یکساله میشی و من باورم نمیشه مامان یه پسر فسقلی بامزههه شدم🥹🥹👶🏻😍

۱۴۰۴/۵/۲۳ بمونه به یادگار
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
بعد دیگه گفتم پس بریم ... رفتیم رادمهرو ساعت ۱۱ و نیم شب بود گذاشتیم خونه مامانم ( حالا منه خیره ام هی میگفتم نمیخاد الان رادمهرو ببریم یلحظه میشینین تو ماشین من سرم میزنم میام دیگه مامانم اینارو اذیت نکنیم دیروقته) اونم میگف نه بهتره ببریمش اونجا خلاصههه بردیمش و منم تو راه میکفتم محمد نکنه امشب به دنیا بیاد هی اونم میگف نهههه مگه الکیههه بخاد به دنیا بیاد یه دل دردی چیزی میگیری دیگه میفهمیم ، یه سرُم میزنن میریم خونه ...
وارد شدیم همون اتاق اول یه شرح حال گرفتن و فشارمم گرفتن و یه تب سنجم گذاشت برام ، تب سنجو که دادم بهش یهو دیدم اینطوری شد 😯 گفتم چیشد؟ گفت هیچی عزیزممم بشین الان میام و پاشد رفت اتاق روبرو اناق دکتر ، یهو دیدم یه نفر با ویلچر اومد گفت بشین اینجا دخترم 🫥 کفتم من حالم خوبه بگین کجا برم خندید گفت عزیزم اینجا قانونشه دیگه بشین ویلچر سواری کن 😐 منم نشستمو بردنم روی تخت گفتن بخابو آوردن سرُم زدن ... همزمان که سرُم میزدن این شیرشو تا ته باز میکردن شِرررررر میریخت تو دستم😆 اولی یه ربعه تموم شد دومی رو آورد ، گفتم خدایا زود تموم شه خسته شدم بابا هی نگا میکردم و تموم شد سومی رو آورد 😑 گفتم چندتا دیگه هست؟ گفت این آخریه داشتن NST ام میگرفتن این دستگاهم هییی بوق میزد، منم چون موقع رادمهر اصن NST نداده بودم نمیدونستم چجوریه این بوقا چیه 🫥 بلند گفتم خداروشکرررر تموم شه برم فقط ... خندید گفت کجا بری؟ گفتم خونه دیگههه گفت نه عزیزم باید امشب زایمان کنیا 😑








زایمان طبیعی سزارین کودک نوزاد مادر پدر فرزندپروری کولیک رفلاکس تب سرفه دل درد
مامان هدیه خدا🤍 مامان هدیه خدا🤍 ۱۲ ماهگی
پسر قشنگم تولدت مبارک من تورو به دنیا آوردم ولی تو من تو این دنیا نگه داشتی 🥺🥺
پارسال همین تاریخ بود که از صبح همه کارام کرده بودم واسه چکاپ رفتم پیش دکتر که گفت هیچی نیست هنوز کلی وقت داری به اصرار خودم برام آن اس تی نوشت طبق معمول سونوگرافی خیلی شلوغ بود چند ساعتی نشستم به همسرم گفتم برو اونم رفت که به کارش برسه و من موندم زنگ زدم مامانم آمد که تنها نباشم نوبت شد و آن اس تی دادم دکتر سونوگرافی کلی ایراد گرفت که نمره که باید میگرفت خیلی پایین بود من ساعت هفت بردم برگه رو له دکتر نشون دادم گفت سری برو بیمارستان خودش برام آژانس گرفت گفت حتی پرونده هم تشکیل نده من هماهنگ می‌کنم بخش زایمان هم بگو معطلی نکن بفرستیمت زایمان من که انقد گریه کرده بودم که بدون لباس ساک زنگ هم میزدم همسرم خاموش بود موفق شدم دوستش بگیرم خبر بدم تا اون آمد من بردن زایشگاه خداروشکر که فقط سالم به دنیا امدی شدی دنیای ما خدا تورو به من بخشید بمونی برامون پسر نازم عاقبت بخیریت رو ببینم 🥺🥺🎂🎂
مامان ویهان💙 مامان ویهان💙 ۱ سالگی
ادامه.....
تا کارای بستری و بردنم به اتاق زایمانو انجام دادن فک کنم ساعت۸اینا شد بعد گفتن باید ۴سانت بشی بگیم ماما همراهت بیاد منم استـــــــــرس ولی هرچی درد ها میومد سعی میکردم اروم باشم و نفس عمیق بکشم اصلا دوس نداشتم زحماتی که کشیدم با جیغ زدن به باد بدم چون هر۶تا جیغ بچه رو یه سانت میبره بالا و دهانه ی رحمم سفت میکنه .....
خلاصه همش به این فکر میکردم که قراره به زودی ویهانو ببینم و این دردهام به خاطره هورمون عشق(اکسی توسینه)که من دارم تحمل میکنم
یکی از خوشحالی های اونروزم این بود که مامایی که داده بودن به من بیمارستان دوست دوران راهنمایی م بود اسممو دید گفت عه تویی منم چقدر خوشحال شدم گفتم میترسم اونم هی میومد سر میزد و دلداریم میداد تا قبل اومدن ماما همراهم واقعا دلگرمیم بود
ساعت ۹و نیم ماما همراهم اومد و من ۴سانت بودم باهام ورزش کرد و ابمیوه و اجیل میداد بهم تقویتم میکرد خیلی خوبه من اونروز تو تا همراه خوب داشتم واقعا دیگه خودش کیسه ابمو زد و من ساعت۱۲فول شدم ولی نگم از زور زدن زایمان بدترین قسمت هی میگفتن زورهات خوب نیست ناخوداگاه بدنم و پاهام به لرزش شدید افتاده بود میگفتن زور بزن بچه خفه میشه ها.......
مامان دلانا❤️ مامان دلانا❤️ ۱۴ ماهگی
حالا که تولدای بچه هامون نزدیکه بیاید از روند زایمانتون تعریف کنید تجدید خاطره بشه🥰
پارت یک:
من خودم قرار بود زایمانم طبیعی باشه چون تو شهر ما سز اختیاری ۱۰۰ تومن هزینه اشه و خب خیلی زیاده....
دکتر بهم گفته بود تا ۱۵ خرداد اگه درد نگرفتی برو بستری شو تا با امپول فشار زایمان کنی...
ده خرداد بود دخترم از صبح هر لحظه درحال تکون خوردن بود ینی اصلا اروم نمیشد تا غروب اهمیت ندادم ولی دیگه غروب حس کردم طبیعی نیست این همه تکون...رفتم بیمارستان شهرستانی که توش هستیم( ما شازندیم و من میخواستم اراک که مرکز استانمونه زایمان کنم و بیمارستان خصوصی برم و اتاق وی ای پی بگیرم و این حرفا)
خلاصه غروب گفتم حالا برم بیمارستان همینجا یه ان اس تی بدم اگه اوضاعم خوب نبود میرم اراک....
رفتم ان اس تی دادم یه نیم ساعت گذشت دیدم پرستار اومد واسم انژیوکت زد و سرم و اینا گفت اماده باش میخوایم ببریمت اتاق عمل گفتم چیییی من اصلا نمیخوام اینجا زایمان کنم( اخه به درد نمیخوره بیمارستانش) گفت خانم اوضاعت خیلی بده اصلا جنینت ضربان نداره ضربانش صفر میشه باید حتما همین الان اورژانسی عملت کنیم حالا من هم ترسیده بودم هم دلم میخواست برم تو یه بیمارستان خوب و مجهز پیش دکتر خودم زایمان کنم
گفتم با رضایت شخصی خودم مرخصم کنید گفتن نه اصلا خودتم که رضایت بدی نمیتونی مرخص بشی حالا من هی اصرار و گریه اونام نه اگه بری بچت یه چیزیش میشه دیگه دیدن من هیچ جوره راضی نمیشم زنگ زدن به دکتر خودم شرایطمو بهش گفتن اونم گفته بود با امبولانس و سرم بفرستیدش بیاد از یه طرف نگران بودم از یه طرف خوشحال که دارم میرم و قراره سزارین هم بشم چون از طبیعی وحشت داشتم...
مامان جوجه مامان جوجه ۱ سالگی
بچه هاااا هووووبیاین واز من یاد خاطره 🔞🔞🔞 افتادم خا چیکار کنم من


رفته بودیم با دوستم اینا شمال بعد دوستمو شوهرش خیلی طبشون گرمه خلاصه چندین ساله رفتا امد خانوادگی و خونه یکی هستیم به قول قدیمی ها رفتیم خونه بگیرم دم اتاق خواب رفیقم گفتم امشب چه شبی بسازیم منو شوشو🔞
بعد شوهرم فقط کلمه منو فهمید که گفتم خواهر لطفا هیجانی نشووو خواهش میکنم 😂 بعد مسافرت رفیقم گفت زهره من شک دارم مفکر میکنم حاملم گفتم من که گفتم مراقب باش خلاصه گذشتو بچش دنیا اومد یه شب اومدن خونمون بچش عزیت میکرد بعد یهو گفت وای خدایا چرا این اینقدر عزیت میکنه و فلا یهو شوهرم رو کرد بهش گفت خابجی جان خانوم طفلیم گفت هیجانی نشین شما گوش ندادین شمال یه هفتس خوشگذرونی ولی بعدش یه عمر باید کذدی کنی حالا ما🫡😐😐😐😐 یعنی کوبنده بود جواب هاااا یه دفعه شوهرش زد زیر خنده ترکیدیم رفیقم میگفت حرف حساب میگه زهره گفت هیجانی نشین😂🤣🤣🤣



بچه بچه بچه بچه رفلاکس رفلاکس پوشک پوشک پوشک