وای بچه ها بیاین حالا که داریم به تولد پریمهر نزدیک میشیم خاطرات زایمانمو یکم بگم 🥴
خانوم جان قرار بود پنج شنبه صبح به دنیا بیاد، من دیدنه خالم و مادرجونم که از کربلا اومدن رفتم گویا از اونا کرونا گرفتم‌، بعد دیگه یکی دوروز بعد بدنم انگار قفل شده بود عینه ربات بودم‌، شوهرمم میگف شب تا صبح جلو کولری سرما خوردی، من یک روز تحمل کردم ، فرداش بیدار شدم دیدم اصن دیگه نمیتونم هر تکونی میخوردم یه آخ میگفتم همه جام درد میکرد فک کردم شاید فشارم افتاده باز، من همیشه افت فشار دارم 🥴 رفتم بهداشت محل فشارمو گرفت ۱۲ بود خوب بود ، دیگه اومدم خونه تااااا شب همینطوری جنازه طور دراز بودم😂😂 شب گفتم من دیگه حالم خیلی بده شوهرمم گفت خب پاشو بریم یه سرُم بزن خوب میشی حتما باز فشارته ، رفتیم درمونگاه علائممو گفتم دکترش یه نگاهی بهم کردو گفت چند هفته ای ؟ گفتم ۳۷ و دو روز گفت من اصن به تو دست نمیزنم همین الان برو زایشگاه ... منم انقدر خسته شدم تا توی نوبته دکتر نشستیم گفتم محمد بریم خونه بخابم خسته ام فردا میرم زایشگاه ، شوهرمم گف میخای بری الان برو حالت بد شه نصف شب رادمهرو چیکار کنیم ادامش تاپیک بعد 🤣





زایمان سزارین طبیعی تب سرفه کرونا حساسیت آلرژی کودک نوزاد تولد فرزند مادر فرزندپروری

۳ پاسخ

خبببب 😃😃😃

منم قرار بود صبح برم سوزن فشار بزنن چون ۴۰ هفته شده بودم شبش دردام شروع شد😂😂تا قبل شیفت دکترم بچه دنیا اومد،،بچه اولمم ۴۰ هفته با سوزن فشار دنبا اومد😫😫

خب؟؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
روز سوم زایمانم بود که من پاشدم برم دوش بگیرم تو راه اتاق خواب یهو یه عطسه زدم 🥴 تا رفتم لباسامو بردارم و داشتم به سمت حموم میرفتم حس کردم خیس شدم 🫥 دیدین گاهی وقتی خونریزی زیاده از جلو ام میزنه بیرون؟ گفتم اونطوری شده حتما 😶‍🌫️ یهو به خودم اومدم گفتم نکنه بخیه هامههه 😑 تاااا داشتم میرفتم ببینم خون تا زانوم رسید 🥴 من اصن آدمه ترسویی نیستم خیلیم جان سخت هستم اصنم از خون و مون و بخیه و اینچیزا بدم نمیاد ولی رفتم جلو آینه شکممو دادم بالا دیدم از سه لاین داره خون میاد 🥲 اون لحظه دیگه ریدم بچه ها 😂✋🏻
سریع زنگ زدم شوهرم اومد رفتیم زایشگاه و اونجا چک کرد گفت باز شده‌ولی اشکال نداره خوب میشه شستشو بده فقط عفونت نکنه ، اومدم خونه روز بعد دیدم همچنان کمه ولی میاد ، روز دوم دیدم داره بیشترم میشه دوباره رفتم دکتر، دوباره دکتر گفت سونو بده احتمالا پشتش لخته ی خونه اونه داره میاد برو حموم فشار بده نترس بذا بیان بیرون ، منم رفتم سونو دیدم لخته که بود ولی میرفتم حموم فشار میدادم هیییییی خون میومد هییی خون میومد ، آخر شوهرم اعصابش خورد شد گف بسسسه دیگههه برو یه دکتر دیگه مطب برو
منم همونروز رفتم و دکتر قبلیم بود، گفت من الان نمیتونم کاری کنم برو زایشگاه دکتر خودت باید مسئولیت کارشو به عهده بگیره ، احتمالا بستری شی بخیه بزنه باید چون خونه تازه میاد این لخته مخته نیست 😶‍🌫️😑
ادامه بعدی🥴 چرا رمان شد😂😂😂



زایمان سزارین طبیعی تب سرفه فرزند کودک مارد فرزندپروری
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
بعد دیگه گفتم پس بریم ... رفتیم رادمهرو ساعت ۱۱ و نیم شب بود گذاشتیم خونه مامانم ( حالا منه خیره ام هی میگفتم نمیخاد الان رادمهرو ببریم یلحظه میشینین تو ماشین من سرم میزنم میام دیگه مامانم اینارو اذیت نکنیم دیروقته) اونم میگف نه بهتره ببریمش اونجا خلاصههه بردیمش و منم تو راه میکفتم محمد نکنه امشب به دنیا بیاد هی اونم میگف نهههه مگه الکیههه بخاد به دنیا بیاد یه دل دردی چیزی میگیری دیگه میفهمیم ، یه سرُم میزنن میریم خونه ...
وارد شدیم همون اتاق اول یه شرح حال گرفتن و فشارمم گرفتن و یه تب سنجم گذاشت برام ، تب سنجو که دادم بهش یهو دیدم اینطوری شد 😯 گفتم چیشد؟ گفت هیچی عزیزممم بشین الان میام و پاشد رفت اتاق روبرو اناق دکتر ، یهو دیدم یه نفر با ویلچر اومد گفت بشین اینجا دخترم 🫥 کفتم من حالم خوبه بگین کجا برم خندید گفت عزیزم اینجا قانونشه دیگه بشین ویلچر سواری کن 😐 منم نشستمو بردنم روی تخت گفتن بخابو آوردن سرُم زدن ... همزمان که سرُم میزدن این شیرشو تا ته باز میکردن شِرررررر میریخت تو دستم😆 اولی یه ربعه تموم شد دومی رو آورد ، گفتم خدایا زود تموم شه خسته شدم بابا هی نگا میکردم و تموم شد سومی رو آورد 😑 گفتم چندتا دیگه هست؟ گفت این آخریه داشتن NST ام میگرفتن این دستگاهم هییی بوق میزد، منم چون موقع رادمهر اصن NST نداده بودم نمیدونستم چجوریه این بوقا چیه 🫥 بلند گفتم خداروشکرررر تموم شه برم فقط ... خندید گفت کجا بری؟ گفتم خونه دیگههه گفت نه عزیزم باید امشب زایمان کنیا 😑








زایمان طبیعی سزارین کودک نوزاد مادر پدر فرزندپروری کولیک رفلاکس تب سرفه دل درد
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
انقباض داشتم نمیفهمیدم 😐😯 تبمم ۳۹ درجه بوده 😑 بازم نفهمیده بودم😂 گفت انقباض داری خیلی تبتم بالاس بچه باید به دنیا بیاد 🫥 بینه این سرُم زدنا به شوهرمم گفته بودن برو ساک بچه رو بیار اونم استرس گرفته بود حالا ساکو من آماده گذاشته بودم پیدا نمیکرده🤣🤣 بهم زنگ زد که استرس نگیریاااا گفتن امشب بچمون به دنیا میاد و فلان ... استرس نگیرم؟ پی پی کردم به خودم مرد 😑 من انوکساپارین ۶۰۰۰ میزدم و آسپرین میخوردم، شب قبلشم ۹ شب زده بودم ، به صورته اتفاقی، شانس آوردم همون شب نزدم گفتم آخر شب میزنم 😐 مامانمم حالا هول شده بود که این آمپول میزنه قطعش نکرده فک میکرد من الان میرم از خونریزی میمیرم😂😂😂 اونا ام صداشون میومد میگفتن مامان جان ما همونطوری که انوکسا میدیم خون رقیق شه ، باز دارو داریم که خونریزیو بند بیاره نترس 😂
دیگه بردنم اتاق عمل ، حالا دوسته عوضیه من چون قند داشت برامون گفت که من بیحس نشده بودم خرت خرته تیغو حس میکردم به خانومه بیهوشی گفتم سریع منو بیهوش کردن ، منم حالا ترسیده بودم از پرستاره پرسیدم دکتر بیهوشیتون خانومه یا آقااااا؟ تو دلمم میگفتم جونه مادرت بگو آقااا نگو خانوم 😂😂😂 اونم با لبخند گفت خااانومه عزیزمممم ، مثلا فک کرد من از آقا خجالت میکشم دوس دارم خانوم باشه 😂😂😂
تا گفت خانومه دیگه اشهدمو خوندم😂 ببخشید بی احترامی نشه به پزشکان خانوم 🥲 این تصوره من بود 🤣
ادامه بعدیییی





زایمان سزارین کودک نوزاد فرزندپروری رفلاکس کولیک شیر شیرخشک تب سرفه
مامان یسنا💕 مامان یسنا💕 ۱ سالگی
بعد ۵ سال اقدام اولین بی بی چک های بارداریم🥹 چقد اون روز گریه کردم و باور نمیکردم باردار بودم امیدمو از دست داده بودم عقب انداخته بودم و یه روز بارونی بود گفتم برم آمپول بزنم ک پریود بشم چون من پریودیم نامنظم بوده همیشه و هست به همین دلیل گفتم دیگه تست نمیدم خستم شده اینبارم باردار نیستم ولی یه حسی نمیزاشت آمپول رو بزنم زنداداشم گفت رقیه برو حالا یه تست بده خدابزرگه منم گفتم باشه طبق معمول باز منفی میشه زیر بارون قبل از اینکه تست بدم گفتم خدایا منو ناامید نکن تست دادم دیدم مفیه گفتم رقیه بیخیال اینم مثل همیشه اس داشتم میرفتم داخل خونه گفتم یه نگاهی بندازم 🥹 دیدم خدایاااا این که هاله داره قبلشم من سینه درد داشتم سینه هام عین پروتزی ها شده بود🤣سفت شده بودن و درد میکردن بعد باور نمیکردم انقد گریه کردم سر تست سفیده بعد گفتم برم یکی دیگه هم بگیرم زن داداشم گفت رقیه بزار فردا بگیر فردا برو آزمایش بده صبح سر راهتونم یه تست بگیر بعد شوهرم آبادان بود و من کاشان بودم واسه دیدن خانواده بعد آزمایش دادم جوابشو که گرفتم گفتن مشکوک به بارداری هستی و زیاد امید نداشته باش عدد بتام زیر ۴۰۰ بود بعد گفتم حالا تستم بگیرم دوباره رفتم گرفتم اون زرده دیدم نه هاله انداخت😍 بعد فرداش دوباره رفتم آزمایش دادم عدد بتام ۴۰۰ شده بود و گفتن بارداری و تازه است😁 و این گونه شد که یسنا خانوم تو دلم بود بعد ۵ سال قربونش برم
مامان 🐣محمد مهدی 🐣 مامان 🐣محمد مهدی 🐣 ۱ سالگی
سلام‌از بهترین روز زندگیم یا دلخور ترین روز زندگیم😆🥺
پارسال دقیقا این روز که پنج شنبه بود من خونه مامانم میموندم بخاطر اینکه شوهرم ترکیه بود
..و من صبح زود رفتم کلاس های بارداری ومن اونجا دیدم که من حال ندارم حرف های ماما رو گوش بدم خلاصه به سختی از اونجا خودمو رسوندم خونه مامانم...
ومن قرار بود بعد ظهر بریم با خواهرم و مامانم خونه منو تمیز کنیم 🤒
و ما راهیی خونه شدم من نتونستم راه برم مامانمم هی فش میداد که چاقی کم بخور و فلان..🤣🤣 و منم عرق میکردم تو راه
خلاصه رسیدم خونه من ...من گفتم من میشینم دکوری هارو پاک کنم تازه یدونه آجیل خوری رو پاک کرده بودم که یهو کیسه ابم پاره شد من آخه ۳۲ هفتم بود قرار نبود که زایمان کنم 😕🤧
ب خواهرم گفتم خواهر م گفت زود بریم بیمارستان ومامان گف من برم ساک بچه رو بیارم و من گفتم نه من زایمان نمیکنم نیارین میرم اونجا ابروم میره میگن وقت زایمان نیس هنوز ۷ ماهگی رو تازه تموم کردم🤣🤣🤣😞و مامانم رفت آورد و من رفتم اورژانس مامایی و گفتن یک فینگر باز شدی ببرین اتاق زایمان 😢🙃
و من رفتم دکتر اومد گف در خطر هستین اعزام میکنم ارومیه و من گفتم نه میخام اینجا زایمان کنم اونم گفت باشه من هنوز دردام اونقدر شدید نبود دکتر دوباره اومد گف ساعت ۸ صبح زایمان میکنه آنوقت ساعت ۸ بود و من کلی استرس که ب بچم چیزی نشه خدا و فقط دعا میکردم که من ساعت ۱۲.۵ شب زایمان کردم 😢🥺وقتی پسرمو ب بغلم انداختن یکی از ناب ترین حس های دنیا بود ک تجربه کردم و من از پیشونیش بوس کردم 💋❤️بقیه سوال زیر همین تاپیک
مامان نیم وجبی ها❤️ مامان نیم وجبی ها❤️ ۲ سالگی
سلامممم خبببب بریم داستان و تجربه زایمان سزارین دوم بگم براتون😁
آماده ایدددد؟؟؟
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
چن روزی بود خونه مامانم اینا بودم
۳۳هفتم بود درد شکمم شروع شد اما باخودم گفتم طبیعیه و اهمیت ندادم تااینکه دیدم نه واقعا انقباض دارم و دردم زیاده منم که جزو مادران دیابتی و فشارخونی بودم برگشتم خونمون ب شوهرم گفتم علی درد دارم سر رضا اینجوری نبودم نکنه ایلیا چیزیش بشه دیگه علی ام ترسید گف بریم پیش دکتر ک از شانس بد من دکتر بخاطر ج*ن*گ رفته بود و نبود دیگه رفتم بیمارستان گفتم اینجوریه شرایطم گفتن بخواب نوار قلب بگیریم از جنین
گرفتن گفتن دردی ثبت نشده
گذشت تا شب
خونه مادرشوهرم بودم رفتم خونه
برادرشوهرم تماس گرف میای پارک و اینا
اولش گفتم نه حوصله ندارم رضاام اذیت میکنه ولی دیدم دارن پدافند میزنن و ترسیدم علی ام نبود زنگ زد بهم گف برو پارک بعد میام دنبالت
دیگه رفتم و اونجا یکی از فامیلای علی اونجا بود بستنی گرف اونو خوردن همانا و مسموم شدن من همانا
همون شب (گلاب ب روتون)کلی بالا آوردم 😬فرداش هم همین طوری بودم مجبوری رفتم خونه مادرشوهرم چون واقعا حالم بد بود
شنبه همون روز زایمان رفتم پیش دکتر قلب(خانم دکتر ایمانی)رفتم نامه گرفتم برای عمل بخاطر فشار خون و بعد رفتم پیش دکتر زنان(دکتر خودم نبود)ب ایشون گفتم ک مسموم شدم گف اگ مسموم شدی خطر داره باید بستری شی نامه زد برای بیمارستان فیروز آبادی علی گف اگ حالت خوبه نریم
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
بعد جونم براتون بگه کههه از جلو در مطب تاااا خونه من عر زدم که من نمیخاااام باز برم بستری شم ، ابر بهار جلوم کم میاورد 😂😂 شوهر بدبختمم میگفت بابا چرا اینطوری میکنییی اشکال نداره که یه بخیست دیگه فلان ... رسیدم خونه تاااا مامانم پرسید چیشد ، دوباره شروع شد ، خونه صحنه ی کربلا شد همه باهم گریه میکردیم من بلننند بلننند گریه میکردم میگفتم من نمیییییخااااام برممممممم هق هق هق هق 😂😂😂😂😂 مامانم و شوهرمم از اونور اشکاشون میومد😂😂😂😂😂
دیگه خلاصه گفتن باید بری دختر جان کاری از ما ساخته نیست، همونطوری با گریه دوباره رفتم و یه شب الکی موندم که فرداش دکتر بیاد برام بخیه بزنه ، این تخت بغلیا ی من دوتاشون تازه زایمان کرده بودن من هی یواااش یواااش گریه میکردم این بدبختا روشونم نمیشد بپرسن خب چه مرگتهههه زننن ، هی یک نگاهی میکردنو هیچی نمیگفتن ، تااا بالاخره عر عرم تموم شد یکیشون پرسید بچت کجاست؟ تازه اونجا فهمیدم اینا فک کردن من بچم مُرده انقد عر زدم 😂😂😂😂😂😂 گفتم بچم خونست دیگه خیالشون راحت شد ادامه ندادن 😂😂😂😂
فرداش اومد بخیه زد روی تخت🥴 مثه یک مرد پنجتا دیگه بخیه روی تخت بیمارستان خوردم گفتم دکتر منو فقط رهاااا کن برمممم ، گفت میدونم سری قبلم هی گفتی برم برم که برگشتی 😂😂😂😂 برو ترخیصی 😂😂😂
دیگه در پوسته خود نمیگنجیدم 😂 برگشتم خانه دکتر های دیگه ام گفتن چون کرونا داشتی بدنت هم داشته با اون مبارزه میکرده کمتر به بخیه توجه کرده اون عطسه باعث شده باز بشه 😑


تب سرفه حساسیت زایمان سزارین طبیعی فرزند کودک فرزندپروری کرونا نوزاد مادر شیر شیرخشک
مامان امیرکیان مامان امیرکیان ۱ سالگی
پارت اول
سلام به همه امیدوارم حال دلتون خوب باشه
به مناسبت تولد یکسالگی پسرم اومدم که #تجربه_زایمانم رو بطور خلاصه براتون بگم
صبح (۲۵ ام بهمن ۴۰۳) پنجشنبه رفتم بهداشت برای مراقبت [اون موقع من ۳۶ هفته و ۴ روزم بود] ماما بهداشت فشارم رو گرفت فشارم ۱۴ رو ۹ بود و نسبت به هفته پیشش یکم وزنم بیشتر از حد نرمال رفته بود بالا اما ضربان قلب جنین رو چک کرد خوب بود ولی بهم گفت فشارت بالاست باید همین الان خودتو به دکترت یا دکتر زنان دیگه ای برسونی تا بررسی کنن علت فشار بالاتو چون خطرناکه، اینم بگم که هفته های قبل یکی دو نوبت فشارم رفت بالا و دکترم برام ازمایش مسمومیت بارداری رو نوشت انجام دادم ولی چیزی نبود،خلاصه اون روز مستقیما رفتم بیمارستان امام حسین مشهد ولی پذیرش گفت دکتر تازه رفته منم خیلی این موضوع رو جدی نگرفتم گفت حتما مثل سری های قبل چیز مهم نیست و رفتم خونه ولی تو خونه فشارم رو چک میکردم
فشارم بین ۱۳ رو ۹ و ۱۴ رو ۹ بود گذاشتم اخرهفته بگذره تا شنبه برم مطب دکتر، زنگ زدم نوبت بگیرم منشی گفت که خانوم دکتر نیستن این هفته کلا،منم چون حال عمومی خوب بود و فقط فشارم یکم بالا بود بیخیال شدم کلا، گفتم باشه هفته بعد که اومد میرم چیزی نیست
مامان روشنا مامان روشنا ۲ سالگی
خانما یه چالش همگی بیاین از تجربه زایمانتون بگین چقدر دلم تنگ اون روزه

خب ب نام خدا من 36 هفته بودم خداروشکر ک امپول ریه زده بودم و سونو وزن گفت بچت دوهفته جلو تره من یه شب عصر زدم بیرون رفتم خونه مامانم اینا خیلی حالم خوب نبود شکمم انقدر سفت شوده بود خودمم دیگ خسته شوده بودم ما تو روستا زندگی میکنم بعد جاریمم باردار بود اون میخاست بره تو شهر دکتر زنان منم گفت ک ماشین ک خالیه منم برن یه نوار قلب بگیرم چی میشه بعد داشتم نیرفتم بابام گفت کجا گفتم دارم میرم زایمان کنم گفت برو بشین سر جات چرت نگو بعد خلاصه ک رفتم شهر پیشه دکتر گفت باید معاینه بشی وای معاینه ک وحشناک بود مردمو زنده شودم تازه اینم بگم من تنها رفته بودم با جاریم بعد ک معاینه کرد گفت یه سانت بازی هنوز وقت داری برو خونه استراحت کن منم خودسر رفتم بیمارستان برا نوار قلب بعد ماماازم نوار قلب گرفت یه ساعت بود ک هی ازم نوار قلب میگرفتن هی در گوش هم پچ‌پچ میکرن بعد معاینه یکم دردم شروع شوده بود فشارم رفته بود رو 16 نوار قلب بچه هی بد میشو جاریم هی بهم دل داری میداد میگفت چیزی نیس یهو یه پرستار امد گفت زنگ بزن ب شوهرت بیاد وقته زایمانته زود باش باید سریع بری اصفهان زایمان کنی چون مکنه بچه بره تو دستگاه بعد زنگ زدم شوهرم مغازه بود فکر کرد الکی میگم منم گریه میکردم ک بچه م نمیدونم چیش شوده اونم هی میگفتن زود باش دیر میشه زنگ زدم مامانم گفتم برو ساک بچه را اماده کن بیارین انقدر گریه میکردم 😂