بعد جونم براتون بگه کههه از جلو در مطب تاااا خونه من عر زدم که من نمیخاااام باز برم بستری شم ، ابر بهار جلوم کم میاورد 😂😂 شوهر بدبختمم میگفت بابا چرا اینطوری میکنییی اشکال نداره که یه بخیست دیگه فلان ... رسیدم خونه تاااا مامانم پرسید چیشد ، دوباره شروع شد ، خونه صحنه ی کربلا شد همه باهم گریه میکردیم من بلننند بلننند گریه میکردم میگفتم من نمیییییخااااام برممممممم هق هق هق هق 😂😂😂😂😂 مامانم و شوهرمم از اونور اشکاشون میومد😂😂😂😂😂
دیگه خلاصه گفتن باید بری دختر جان کاری از ما ساخته نیست، همونطوری با گریه دوباره رفتم و یه شب الکی موندم که فرداش دکتر بیاد برام بخیه بزنه ، این تخت بغلیا ی من دوتاشون تازه زایمان کرده بودن من هی یواااش یواااش گریه میکردم این بدبختا روشونم نمیشد بپرسن خب چه مرگتهههه زننن ، هی یک نگاهی میکردنو هیچی نمیگفتن ، تااا بالاخره عر عرم تموم شد یکیشون پرسید بچت کجاست؟ تازه اونجا فهمیدم اینا فک کردن من بچم مُرده انقد عر زدم 😂😂😂😂😂😂 گفتم بچم خونست دیگه خیالشون راحت شد ادامه ندادن 😂😂😂😂
فرداش اومد بخیه زد روی تخت🥴 مثه یک مرد پنجتا دیگه بخیه روی تخت بیمارستان خوردم گفتم دکتر منو فقط رهاااا کن برمممم ، گفت میدونم سری قبلم هی گفتی برم برم که برگشتی 😂😂😂😂 برو ترخیصی 😂😂😂
دیگه در پوسته خود نمیگنجیدم 😂 برگشتم خانه دکتر های دیگه ام گفتن چون کرونا داشتی بدنت هم داشته با اون مبارزه میکرده کمتر به بخیه توجه کرده اون عطسه باعث شده باز بشه 😑


تب سرفه حساسیت زایمان سزارین طبیعی فرزند کودک فرزندپروری کرونا نوزاد مادر شیر شیرخشک

۱۰ پاسخ

منم تو روز زایمانم مریض بودم😂

خیلی تجربه ی تلخی بود ان شاالله بعدیا رو راحتتر بدنیا بیاری😢🥴

واییییییییییی 😂 😂 😂 😂 چقد خندیدم سرصبحی😂😂😂

خیلی باحال تعریف کردی سپیده‌جون😁
ولی واقعا روزای سختی بوده،خداروشکر که الان خودت دخترت حالتون خوبه❤️

بابی حسی زدن؟

خیلی قشنگ تعریف کردی سپیده جون😂💕
خوبه که الان داری با خنده روز زایمان و بعدشو تعریف میکنی!
ولی من هرسری یاد زایمانم میوفتم گریم میگیره
خیلی خاطره بدی بود
کیسه ابم پاره شد
دکترم نیومد بالا سرم
با دکتر شیفت زایمان کردم
امپول فشار زدن
10 ساعت درد واسه زایمان طبیعی کشیدم
اخرم سزارین شدم🫠توو سزارین دندم اسیب دید
هعیییی واسه دشمنم نمیخوام واقعا😮‍💨

عزیزم زایمان طبیعی بودی یا سزارین؟؟

ای وای😮‍💨
منم چنتا بخیه ام باز شد
دوسه ماه بعد زایمانم بردم دوباره بخیه کردم
بهش فک میکنم تنم میلرزه😫

عزیزم درک میکنم چقد اذیت شدی چون خودمم خیلی خیلی اذیت شدم🥲
حالا اینا هیچی یه چن تا از تاپیکاتو دیدم اون که یه بازی جدید یاد گرفته بودن
فوری نقاشی رو دیوار به چشمم خورد😂😂😂
شبیه هیولاس یا آدمه؟🤣🤣

چه سخت 🥲

سوال های مرتبط

مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
روز سوم زایمانم بود که من پاشدم برم دوش بگیرم تو راه اتاق خواب یهو یه عطسه زدم 🥴 تا رفتم لباسامو بردارم و داشتم به سمت حموم میرفتم حس کردم خیس شدم 🫥 دیدین گاهی وقتی خونریزی زیاده از جلو ام میزنه بیرون؟ گفتم اونطوری شده حتما 😶‍🌫️ یهو به خودم اومدم گفتم نکنه بخیه هامههه 😑 تاااا داشتم میرفتم ببینم خون تا زانوم رسید 🥴 من اصن آدمه ترسویی نیستم خیلیم جان سخت هستم اصنم از خون و مون و بخیه و اینچیزا بدم نمیاد ولی رفتم جلو آینه شکممو دادم بالا دیدم از سه لاین داره خون میاد 🥲 اون لحظه دیگه ریدم بچه ها 😂✋🏻
سریع زنگ زدم شوهرم اومد رفتیم زایشگاه و اونجا چک کرد گفت باز شده‌ولی اشکال نداره خوب میشه شستشو بده فقط عفونت نکنه ، اومدم خونه روز بعد دیدم همچنان کمه ولی میاد ، روز دوم دیدم داره بیشترم میشه دوباره رفتم دکتر، دوباره دکتر گفت سونو بده احتمالا پشتش لخته ی خونه اونه داره میاد برو حموم فشار بده نترس بذا بیان بیرون ، منم رفتم سونو دیدم لخته که بود ولی میرفتم حموم فشار میدادم هیییییی خون میومد هییی خون میومد ، آخر شوهرم اعصابش خورد شد گف بسسسه دیگههه برو یه دکتر دیگه مطب برو
منم همونروز رفتم و دکتر قبلیم بود، گفت من الان نمیتونم کاری کنم برو زایشگاه دکتر خودت باید مسئولیت کارشو به عهده بگیره ، احتمالا بستری شی بخیه بزنه باید چون خونه تازه میاد این لخته مخته نیست 😶‍🌫️😑
ادامه بعدی🥴 چرا رمان شد😂😂😂



زایمان سزارین طبیعی تب سرفه فرزند کودک مارد فرزندپروری
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
بعد دیگه گفتم پس بریم ... رفتیم رادمهرو ساعت ۱۱ و نیم شب بود گذاشتیم خونه مامانم ( حالا منه خیره ام هی میگفتم نمیخاد الان رادمهرو ببریم یلحظه میشینین تو ماشین من سرم میزنم میام دیگه مامانم اینارو اذیت نکنیم دیروقته) اونم میگف نه بهتره ببریمش اونجا خلاصههه بردیمش و منم تو راه میکفتم محمد نکنه امشب به دنیا بیاد هی اونم میگف نهههه مگه الکیههه بخاد به دنیا بیاد یه دل دردی چیزی میگیری دیگه میفهمیم ، یه سرُم میزنن میریم خونه ...
وارد شدیم همون اتاق اول یه شرح حال گرفتن و فشارمم گرفتن و یه تب سنجم گذاشت برام ، تب سنجو که دادم بهش یهو دیدم اینطوری شد 😯 گفتم چیشد؟ گفت هیچی عزیزممم بشین الان میام و پاشد رفت اتاق روبرو اناق دکتر ، یهو دیدم یه نفر با ویلچر اومد گفت بشین اینجا دخترم 🫥 کفتم من حالم خوبه بگین کجا برم خندید گفت عزیزم اینجا قانونشه دیگه بشین ویلچر سواری کن 😐 منم نشستمو بردنم روی تخت گفتن بخابو آوردن سرُم زدن ... همزمان که سرُم میزدن این شیرشو تا ته باز میکردن شِرررررر میریخت تو دستم😆 اولی یه ربعه تموم شد دومی رو آورد ، گفتم خدایا زود تموم شه خسته شدم بابا هی نگا میکردم و تموم شد سومی رو آورد 😑 گفتم چندتا دیگه هست؟ گفت این آخریه داشتن NST ام میگرفتن این دستگاهم هییی بوق میزد، منم چون موقع رادمهر اصن NST نداده بودم نمیدونستم چجوریه این بوقا چیه 🫥 بلند گفتم خداروشکرررر تموم شه برم فقط ... خندید گفت کجا بری؟ گفتم خونه دیگههه گفت نه عزیزم باید امشب زایمان کنیا 😑








زایمان طبیعی سزارین کودک نوزاد مادر پدر فرزندپروری کولیک رفلاکس تب سرفه دل درد
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
وای بچه ها بیاین حالا که داریم به تولد پریمهر نزدیک میشیم خاطرات زایمانمو یکم بگم 🥴
خانوم جان قرار بود پنج شنبه صبح به دنیا بیاد، من دیدنه خالم و مادرجونم که از کربلا اومدن رفتم گویا از اونا کرونا گرفتم‌، بعد دیگه یکی دوروز بعد بدنم انگار قفل شده بود عینه ربات بودم‌، شوهرمم میگف شب تا صبح جلو کولری سرما خوردی، من یک روز تحمل کردم ، فرداش بیدار شدم دیدم اصن دیگه نمیتونم هر تکونی میخوردم یه آخ میگفتم همه جام درد میکرد فک کردم شاید فشارم افتاده باز، من همیشه افت فشار دارم 🥴 رفتم بهداشت محل فشارمو گرفت ۱۲ بود خوب بود ، دیگه اومدم خونه تااااا شب همینطوری جنازه طور دراز بودم😂😂 شب گفتم من دیگه حالم خیلی بده شوهرمم گفت خب پاشو بریم یه سرُم بزن خوب میشی حتما باز فشارته ، رفتیم درمونگاه علائممو گفتم دکترش یه نگاهی بهم کردو گفت چند هفته ای ؟ گفتم ۳۷ و دو روز گفت من اصن به تو دست نمیزنم همین الان برو زایشگاه ... منم انقدر خسته شدم تا توی نوبته دکتر نشستیم گفتم محمد بریم خونه بخابم خسته ام فردا میرم زایشگاه ، شوهرمم گف میخای بری الان برو حالت بد شه نصف شب رادمهرو چیکار کنیم ادامش تاپیک بعد 🤣





زایمان سزارین طبیعی تب سرفه کرونا حساسیت آلرژی کودک نوزاد تولد فرزند مادر فرزندپروری
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
بعد یساعت رو تخت نشسته بودم یه خانومی از خواب پاشده بود خمیازه کشان اومد دستاشو ضدعفونی کرد و کمرمو میخاست بی حس کنه من انقدر میترسیدم یه متر پریدم هوا ، گفت عههههه عزیزمممم گفتم که تکون نخور خیلی حساسههه 😂 باز با خودم گفتم به به همینطوری نمیتونه بی حس کنه من تکونم که خوردم دیگه عمرا بی حس بشم 😂😂😂😂
بعد هی پامو تکون میدادم هی میدیم عه چرا بی حس نشد اینا ام داشتن کم کم آماده میشدن هی میگفتم من بی حس نشدماااا ببینین میتونم پامو تکون بدم ، میگفتن باشه کم کم میشی ، باز هی تکون میدادم هی میدیدم وای اینا الان شروع میکنن 😂😂🤣 میگفتم بخدا ببینین میتونم پامو تکون بدم بعد خندید گفت تکون میدی ولی پاتو بردار بالا ، دیدم نمیتونم بردارم بالا😂😂 گفت کم کم بی حس میشه دیگهههه بیچاره هارو کلافه کردمااا 🤣
بعد گفتن بخاب دیگه خابیدم یکی داد زد خانووم دکتر بیاین دیگهههه اونم گفت عهههه بی حس شد؟ گفتن بلههه دیدم بدو‌بدو با دهنه پر اومد باز ضدعفونی کرد و دستکش و فلان خلاصه شروع شد 😂😂 من واقعا اینارو دیدم امیدی به زنده موندنم نداشتم 😂😂😂😂
اون که از خاب پاشد اون یکی از سر شام اومد 😂😂😂
دیگه بعد چند دقیقه اونگههه یه پریمهر اومد گفتم خب خداروشکر بچمو تونستن نجات بدن😂😂 بهم نشونش دادن کبووووود ، ینی قشنگ آبیه مایل به سرمه ای بود بچه 😑 منم دیدم اونطوریه هی میگفتم بچم خوبه؟ میگفتن آره ، باز میگفتم مطمعنین بچم خوبه؟ میگفتن آره بخدااا خوبه گذاشتیمش گرم بمونه همه چیش خوبه 😂😂😂 دیگه دوختنم دادنم بیرون 🤣 زنده موندم بچه هاااااا 😍😍😍 بیایییین بغلمممممم 🫂🫂
ولی این تموم نشد 😂 بیاین بعدی مهیج تر شد تازه






تب سرفه زایمان فرزند کودک فرزندپروری کرونا حساسیت نوزاد مادر شیر شیرخشک
مامان 🐣محمد مهدی 🐣 مامان 🐣محمد مهدی 🐣 ۱ سالگی
سلام‌از بهترین روز زندگیم یا دلخور ترین روز زندگیم😆🥺
پارسال دقیقا این روز که پنج شنبه بود من خونه مامانم میموندم بخاطر اینکه شوهرم ترکیه بود
..و من صبح زود رفتم کلاس های بارداری ومن اونجا دیدم که من حال ندارم حرف های ماما رو گوش بدم خلاصه به سختی از اونجا خودمو رسوندم خونه مامانم...
ومن قرار بود بعد ظهر بریم با خواهرم و مامانم خونه منو تمیز کنیم 🤒
و ما راهیی خونه شدم من نتونستم راه برم مامانمم هی فش میداد که چاقی کم بخور و فلان..🤣🤣 و منم عرق میکردم تو راه
خلاصه رسیدم خونه من ...من گفتم من میشینم دکوری هارو پاک کنم تازه یدونه آجیل خوری رو پاک کرده بودم که یهو کیسه ابم پاره شد من آخه ۳۲ هفتم بود قرار نبود که زایمان کنم 😕🤧
ب خواهرم گفتم خواهر م گفت زود بریم بیمارستان ومامان گف من برم ساک بچه رو بیارم و من گفتم نه من زایمان نمیکنم نیارین میرم اونجا ابروم میره میگن وقت زایمان نیس هنوز ۷ ماهگی رو تازه تموم کردم🤣🤣🤣😞و مامانم رفت آورد و من رفتم اورژانس مامایی و گفتن یک فینگر باز شدی ببرین اتاق زایمان 😢🙃
و من رفتم دکتر اومد گف در خطر هستین اعزام میکنم ارومیه و من گفتم نه میخام اینجا زایمان کنم اونم گفت باشه من هنوز دردام اونقدر شدید نبود دکتر دوباره اومد گف ساعت ۸ صبح زایمان میکنه آنوقت ساعت ۸ بود و من کلی استرس که ب بچم چیزی نشه خدا و فقط دعا میکردم که من ساعت ۱۲.۵ شب زایمان کردم 😢🥺وقتی پسرمو ب بغلم انداختن یکی از ناب ترین حس های دنیا بود ک تجربه کردم و من از پیشونیش بوس کردم 💋❤️بقیه سوال زیر همین تاپیک
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۸:بچه ها اومدم‌خونه‌فرداس ترخیص شدم‌دگتر لحظه آخر اومد و بخیه ها رو‌چک‌کرد وایه معاینه سطحی و گفت همه چی خوبه و میتونی بری یه سرم شستشو داد بهم که هر دفعه دسشویی رفتی با این خودت رو بشور و خشک کن با سشوار .
من دیگه کم کم درد هام شدیدتر شد خودمو گول میزدم که همه چی خوبه اینا طبیعی بدن درد به خاطر فشار زایمان و ایناس خونه مادرم بودم همه هم میگفتن زایمان طبیعی بچه بیرون میاد درد میره کلا هیچی هیچی درد نداشتیم منم میگفتم پ حتما من یه کم لوس شدم اسنجوری میکنم چیزی نیست ولی هی بیشتر و بیشتر میشد جوریکه نمیتونستم بشینم به کسری شیر بدم به شدت رنگ پریده شده بودم تا یه چند دیقه شیر میخورد کسری من از حال میرفتم همه میگفتن بنیه نداره از بس غذا مذا نخورده بی جون شده خلاصه که هی میگفتیم چیز خاصی نیست بعد بیست چهارساعت دیدم من اصلا نمیتونم روی باسنم بشینم اون پام که بخیه ها به اون سمت بود سمت راست خیلی درد میکرد انگار راه رفتنی باید میکشیدمش درد لگن سمت راستم خیلی زیاد شده بود زنگ زدم به دکتر گفتم اونم گفت دیکلوفناک رو زود به زود بخور خوب میشی ولی من هی بی جون تر میشدم همش خودمو به اون راه میزدم که خوب میشم عادی دیگه زاییدما الکی نبوده درد هم داره خلاصه بعد دو روز دیگه نمیتونستم کسری رو بغل کنم اصلااااااا نمیشد بشینم باید کج مینشستم
مامان نفسم و پسرم💚 مامان نفسم و پسرم💚 ۱۲ ماهگی
سلام خانوما دخترم چندماه دیگه ۶ سالش میشه تا الانا هم رفلاکس داشت دارو میخورد دیگه خیلی بهتر شده ولی یه مشکلی که داره من از ۳ سالگیش تقریبا اتاقش جداکردم چون تختشم جا نمیشد تو اتاق ما بعد خودم هی میرفتم و میومدم وقتایی که مریض میشد میومد تو تخت ما هی دوباره بعد من تلاش میکردم بخوابه سرجاش الان مدت زیادیه میخوابونمش تو اتاقش بعد هی تا صبح چندبار گاهی بیدار میشه من میشینم بالاسرش خوابش سنگین شه بعد برم باز ده دیقه بعد بیدار میشه گریه میکنه و حتما میخواد بیاد تو تخت ما بازم بلاخره دم صبح میادا چندساعت رو تخت ما میخوابه
بعد من تخت کنار مادر پسرمم تو اتاقمونه موقع شیر دادنش میخوابونمش پیشمون خلاصه جامون خیلی تنگ میشه ۴ نفر رو تخت
چیکارش کنم دخترم نیاد دیگه رو تخت ما؟الان چندشبه اصلا خوابش سنگین نمیشه همینکه من میرم تو اتاق با گریه بیدار میشه میاد رو تخت ما اونقدرم کج و کوله میخوابه که له میکنه آدمو
نمیدونم بیدار شدناش بخاطر رفلاکسشه یا نه جنبه روانی داره؟
مامان هیما✨ مامان هیما✨ ۱۵ ماهگی
پارسال هفدهم اردیبهشت، رفتم سونو چون دو روز از تاریخ زایمانم گذشته بود و هیچ علائمی از زایمان طبیعی نداشتم. با اینکه کلی ورزش کرده بودم و هرشب پیاده روی میرفتم اما یذره درد هم نداشتم.
از بچه نوار قلب گرفتن و جوابش رو تلفنی به دکترم گفتن و اونم گفت باید بستری شی.
تا قبل اون شب، کلی برنامه برای زایمانم ریخته بودم، حتی لباسی که میخواستم باهاش برم بیمارستان رو هم آماده کرده بودم ولی یهو بستری شدم.
همسرم با عجله رفت خونه، ساک بچه رو برداشت و رفت آرایشگاه، حالا انگار اون میخواد بزاد😅
تا ساعت 11 شب هی ازم نوار قلب میگرفتن و هیچی نمیگفتن بهم.
آخرش یکیشون گفت باید آماده شی بری اتاق عمل برای سزارین اورژانسی...
هیچی دیگه، کلا باختم.
از اول دکترم همش میگفت تو طبیعی هستی و ذهنم آماده سزارین نبود.
اصلا آدم گریه کردن نیستم ولی همین که اسم عمل اومد، زدم زیر گریه...
اینقدر زار زدم که اصلا نفهمیدم کی معاینه‌ام کردن، کی سوند رو وصل کردن...خیلی ترسیده بودم و نفسمم بالا نمی‌اومد چون بشدت از جراحی و بخیه میترسیدم...
خانواده‌امم ازم سیصد کیلومتر دور بودن و تازه راه افتاده بودن که بیان🤦🏻‍♀️
من تو اون شرایط اشک میریختم، مردی که منو با ویلچر برد اتاق عمل برای اینکه حواسم پرت شه ازم سوال میپرسید...دختر داری یا پسر؟ شوهرت شغلش چیه؟ اسم نینی رو چی میخوای بذاری؟ من با گریه و دماغ خیس و صدای گرفته، میگفتم هیما، اون میگفت، چی؟ نیما؟ مگه نگفتی دختر داری، نیما که اسم پسره...
باز من میگفتم نیما نه، هیما...
باز نمیفهمید و میگفت خدایا مردم چه اسمایی میذارن😑
اخر میخواستم پاشم بزنمش😂
ت
ادامه تاپیک بعد:



#پوشک
#زایمان
#سزارین