بعد یساعت رو تخت نشسته بودم یه خانومی از خواب پاشده بود خمیازه کشان اومد دستاشو ضدعفونی کرد و کمرمو میخاست بی حس کنه من انقدر میترسیدم یه متر پریدم هوا ، گفت عههههه عزیزمممم گفتم که تکون نخور خیلی حساسههه 😂 باز با خودم گفتم به به همینطوری نمیتونه بی حس کنه من تکونم که خوردم دیگه عمرا بی حس بشم 😂😂😂😂
بعد هی پامو تکون میدادم هی میدیم عه چرا بی حس نشد اینا ام داشتن کم کم آماده میشدن هی میگفتم من بی حس نشدماااا ببینین میتونم پامو تکون بدم ، میگفتن باشه کم کم میشی ، باز هی تکون میدادم هی میدیدم وای اینا الان شروع میکنن 😂😂🤣 میگفتم بخدا ببینین میتونم پامو تکون بدم بعد خندید گفت تکون میدی ولی پاتو بردار بالا ، دیدم نمیتونم بردارم بالا😂😂 گفت کم کم بی حس میشه دیگهههه بیچاره هارو کلافه کردمااا 🤣
بعد گفتن بخاب دیگه خابیدم یکی داد زد خانووم دکتر بیاین دیگهههه اونم گفت عهههه بی حس شد؟ گفتن بلههه دیدم بدو‌بدو با دهنه پر اومد باز ضدعفونی کرد و دستکش و فلان خلاصه شروع شد 😂😂 من واقعا اینارو دیدم امیدی به زنده موندنم نداشتم 😂😂😂😂
اون که از خاب پاشد اون یکی از سر شام اومد 😂😂😂
دیگه بعد چند دقیقه اونگههه یه پریمهر اومد گفتم خب خداروشکر بچمو تونستن نجات بدن😂😂 بهم نشونش دادن کبووووود ، ینی قشنگ آبیه مایل به سرمه ای بود بچه 😑 منم دیدم اونطوریه هی میگفتم بچم خوبه؟ میگفتن آره ، باز میگفتم مطمعنین بچم خوبه؟ میگفتن آره بخدااا خوبه گذاشتیمش گرم بمونه همه چیش خوبه 😂😂😂 دیگه دوختنم دادنم بیرون 🤣 زنده موندم بچه هاااااا 😍😍😍 بیایییین بغلمممممم 🫂🫂
ولی این تموم نشد 😂 بیاین بعدی مهیج تر شد تازه






تب سرفه زایمان فرزند کودک فرزندپروری کرونا حساسیت نوزاد مادر شیر شیرخشک

۵ پاسخ

وای خدا 😁🍃

عزیزدلممم😍اتقدرقشنگ مینویسی باذوق میخونم همیشه تایپیکاتو🫢

یا خدا

چ باحال تعریف کردی ولی من بی حش نشدم آخرش بیهوشم کردن

وای خدا استرس گرفتم 😂

سوال های مرتبط

مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۸:بچه ها اومدم‌خونه‌فرداس ترخیص شدم‌دگتر لحظه آخر اومد و بخیه ها رو‌چک‌کرد وایه معاینه سطحی و گفت همه چی خوبه و میتونی بری یه سرم شستشو داد بهم که هر دفعه دسشویی رفتی با این خودت رو بشور و خشک کن با سشوار .
من دیگه کم کم درد هام شدیدتر شد خودمو گول میزدم که همه چی خوبه اینا طبیعی بدن درد به خاطر فشار زایمان و ایناس خونه مادرم بودم همه هم میگفتن زایمان طبیعی بچه بیرون میاد درد میره کلا هیچی هیچی درد نداشتیم منم میگفتم پ حتما من یه کم لوس شدم اسنجوری میکنم چیزی نیست ولی هی بیشتر و بیشتر میشد جوریکه نمیتونستم بشینم به کسری شیر بدم به شدت رنگ پریده شده بودم تا یه چند دیقه شیر میخورد کسری من از حال میرفتم همه میگفتن بنیه نداره از بس غذا مذا نخورده بی جون شده خلاصه که هی میگفتیم چیز خاصی نیست بعد بیست چهارساعت دیدم من اصلا نمیتونم روی باسنم بشینم اون پام که بخیه ها به اون سمت بود سمت راست خیلی درد میکرد انگار راه رفتنی باید میکشیدمش درد لگن سمت راستم خیلی زیاد شده بود زنگ زدم به دکتر گفتم اونم گفت دیکلوفناک رو زود به زود بخور خوب میشی ولی من هی بی جون تر میشدم همش خودمو به اون راه میزدم که خوب میشم عادی دیگه زاییدما الکی نبوده درد هم داره خلاصه بعد دو روز دیگه نمیتونستم کسری رو بغل کنم اصلااااااا نمیشد بشینم باید کج مینشستم
مامان خانوم کوچیکِ مامان خانوم کوچیکِ ۱۲ ماهگی
۶ساعت درد بیخود کشیدم
صبح ک شد فقط میخواستم وارد اتاق عمل بشم و زود تموم بشه این درد لعنتییی
هی از این برانکارد به اون برانکارد جابه‌جام میکردن
با هر تکون درد امونمو میبرید
این جاش خیلی جالبه و اعصاب خورد کن😑 میخواستن وارد اتاق عملم کنن یکی اومد دوباره دست کرد تو....معاینه‌م کرد 😐گفتم برا چیییی معاینه میکنی دیگه
از بالا به پایین نگام کرد گفت این همه جیغ و گریه فقط برای۲سانت؟😒
عوضی کاش یبار دیگه ببینمش😑👊😒البته قیافه‌شم یادم نیس😂
خلاصه که رفتیم اتاق عمل
اتاق سبز رنگ با کلی خانم و یه آقا که قرار بود بی حسی بزنه بهم
خانما صحبت های معمول روزمره میکردن یکی از صبحونه حرف میزد یکی از قرارش یکی از خوابش...و من تودلم میگفتم خوشبحالشون درد ندارن راحتن😿😂
دکتر اومد بی حسی زد اولش پای راستم گرم شد و بعد کل بدنم
خوابوندنم یه پارچه گذاشتن جلوی روم که چیزی نبینم
گریه میکردم نمیدونم چرا اشکام بند نمیومد
که یهو حس سنگینییییی رو قفسه سینه‌م کردم فشارررش انقد زیاد بود ک از ته دلم جیغ کشیدم و بعد صدای گریه دخترکم به گوشم رسید
اخیشششش تموم شد دیگه نفهمیدم چطور شد وقتی به خودم اومدم که تو بخش بودم❤️
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
بعد جونم براتون بگه کههه از جلو در مطب تاااا خونه من عر زدم که من نمیخاااام باز برم بستری شم ، ابر بهار جلوم کم میاورد 😂😂 شوهر بدبختمم میگفت بابا چرا اینطوری میکنییی اشکال نداره که یه بخیست دیگه فلان ... رسیدم خونه تاااا مامانم پرسید چیشد ، دوباره شروع شد ، خونه صحنه ی کربلا شد همه باهم گریه میکردیم من بلننند بلننند گریه میکردم میگفتم من نمیییییخااااام برممممممم هق هق هق هق 😂😂😂😂😂 مامانم و شوهرمم از اونور اشکاشون میومد😂😂😂😂😂
دیگه خلاصه گفتن باید بری دختر جان کاری از ما ساخته نیست، همونطوری با گریه دوباره رفتم و یه شب الکی موندم که فرداش دکتر بیاد برام بخیه بزنه ، این تخت بغلیا ی من دوتاشون تازه زایمان کرده بودن من هی یواااش یواااش گریه میکردم این بدبختا روشونم نمیشد بپرسن خب چه مرگتهههه زننن ، هی یک نگاهی میکردنو هیچی نمیگفتن ، تااا بالاخره عر عرم تموم شد یکیشون پرسید بچت کجاست؟ تازه اونجا فهمیدم اینا فک کردن من بچم مُرده انقد عر زدم 😂😂😂😂😂😂 گفتم بچم خونست دیگه خیالشون راحت شد ادامه ندادن 😂😂😂😂
فرداش اومد بخیه زد روی تخت🥴 مثه یک مرد پنجتا دیگه بخیه روی تخت بیمارستان خوردم گفتم دکتر منو فقط رهاااا کن برمممم ، گفت میدونم سری قبلم هی گفتی برم برم که برگشتی 😂😂😂😂 برو ترخیصی 😂😂😂
دیگه در پوسته خود نمیگنجیدم 😂 برگشتم خانه دکتر های دیگه ام گفتن چون کرونا داشتی بدنت هم داشته با اون مبارزه میکرده کمتر به بخیه توجه کرده اون عطسه باعث شده باز بشه 😑


تب سرفه حساسیت زایمان سزارین طبیعی فرزند کودک فرزندپروری کرونا نوزاد مادر شیر شیرخشک
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
بعد دیگه گفتم پس بریم ... رفتیم رادمهرو ساعت ۱۱ و نیم شب بود گذاشتیم خونه مامانم ( حالا منه خیره ام هی میگفتم نمیخاد الان رادمهرو ببریم یلحظه میشینین تو ماشین من سرم میزنم میام دیگه مامانم اینارو اذیت نکنیم دیروقته) اونم میگف نه بهتره ببریمش اونجا خلاصههه بردیمش و منم تو راه میکفتم محمد نکنه امشب به دنیا بیاد هی اونم میگف نهههه مگه الکیههه بخاد به دنیا بیاد یه دل دردی چیزی میگیری دیگه میفهمیم ، یه سرُم میزنن میریم خونه ...
وارد شدیم همون اتاق اول یه شرح حال گرفتن و فشارمم گرفتن و یه تب سنجم گذاشت برام ، تب سنجو که دادم بهش یهو دیدم اینطوری شد 😯 گفتم چیشد؟ گفت هیچی عزیزممم بشین الان میام و پاشد رفت اتاق روبرو اناق دکتر ، یهو دیدم یه نفر با ویلچر اومد گفت بشین اینجا دخترم 🫥 کفتم من حالم خوبه بگین کجا برم خندید گفت عزیزم اینجا قانونشه دیگه بشین ویلچر سواری کن 😐 منم نشستمو بردنم روی تخت گفتن بخابو آوردن سرُم زدن ... همزمان که سرُم میزدن این شیرشو تا ته باز میکردن شِرررررر میریخت تو دستم😆 اولی یه ربعه تموم شد دومی رو آورد ، گفتم خدایا زود تموم شه خسته شدم بابا هی نگا میکردم و تموم شد سومی رو آورد 😑 گفتم چندتا دیگه هست؟ گفت این آخریه داشتن NST ام میگرفتن این دستگاهم هییی بوق میزد، منم چون موقع رادمهر اصن NST نداده بودم نمیدونستم چجوریه این بوقا چیه 🫥 بلند گفتم خداروشکرررر تموم شه برم فقط ... خندید گفت کجا بری؟ گفتم خونه دیگههه گفت نه عزیزم باید امشب زایمان کنیا 😑








زایمان طبیعی سزارین کودک نوزاد مادر پدر فرزندپروری کولیک رفلاکس تب سرفه دل درد
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۲ ماهگی
وای بچه ها بیاین حالا که داریم به تولد پریمهر نزدیک میشیم خاطرات زایمانمو یکم بگم 🥴
خانوم جان قرار بود پنج شنبه صبح به دنیا بیاد، من دیدنه خالم و مادرجونم که از کربلا اومدن رفتم گویا از اونا کرونا گرفتم‌، بعد دیگه یکی دوروز بعد بدنم انگار قفل شده بود عینه ربات بودم‌، شوهرمم میگف شب تا صبح جلو کولری سرما خوردی، من یک روز تحمل کردم ، فرداش بیدار شدم دیدم اصن دیگه نمیتونم هر تکونی میخوردم یه آخ میگفتم همه جام درد میکرد فک کردم شاید فشارم افتاده باز، من همیشه افت فشار دارم 🥴 رفتم بهداشت محل فشارمو گرفت ۱۲ بود خوب بود ، دیگه اومدم خونه تااااا شب همینطوری جنازه طور دراز بودم😂😂 شب گفتم من دیگه حالم خیلی بده شوهرمم گفت خب پاشو بریم یه سرُم بزن خوب میشی حتما باز فشارته ، رفتیم درمونگاه علائممو گفتم دکترش یه نگاهی بهم کردو گفت چند هفته ای ؟ گفتم ۳۷ و دو روز گفت من اصن به تو دست نمیزنم همین الان برو زایشگاه ... منم انقدر خسته شدم تا توی نوبته دکتر نشستیم گفتم محمد بریم خونه بخابم خسته ام فردا میرم زایشگاه ، شوهرمم گف میخای بری الان برو حالت بد شه نصف شب رادمهرو چیکار کنیم ادامش تاپیک بعد 🤣





زایمان سزارین طبیعی تب سرفه کرونا حساسیت آلرژی کودک نوزاد تولد فرزند مادر فرزندپروری