۲ پاسخ

من خاطرات زایمانت رو تا اینجا خوندم
شاید باورت نشه ولی انگار خاطرات منو نوشتی
حتی منم فقط ۲ سانت باز شده بودم و چون آب دور جنین خیلی کم بود و ان اس تی بچم نامنظم بود دکتر منو برد اتاق عمل
حتی اون قسمت از زایمانت که گفتی دکترت زیرمیزی می‌گرفت یا مثلاً شب قبل زایمانت دکتر معاینه تحریکی کرد و یا حتی اونجایی که دکتر بهت گفته که برو خونه درد هات شروع میشه، همه اینا مو به مو خاطرات منه ، فقط با این تفاوت که من اصلا از لحاظ روحی آمادگی زایمان نداشتم و وقتی بردنم سزارین و آمپول رو به کمرم زدن، اشکم در اومد و از دکترم خواهش میکردم منو از اتاق عمل ببرن بیرون و یکم تایم بهم بدن تا موضوع رو حضم کنم(آخه خیلی ورزش کرده بودم و مطمئن بودم طبیعی زایمان میکنم حتی شب قبلش چند ساعت بعد معاینه تحریکی دکتر از درد رفتم بیمارستان ولی چون ۱.۵ سانت بیشتر باز نشده بودم منو برگردندون خونه که فرداش ساعت ۷ برم بیمارستان)
دکترم که دید خیلی ترسیدم بیهوشم کرد آخرش

مبارکه

سوال های مرتبط

مامان خانوم کوچیکِ مامان خانوم کوچیکِ ۱۳ ماهگی
۶ساعت درد بیخود کشیدم
صبح ک شد فقط میخواستم وارد اتاق عمل بشم و زود تموم بشه این درد لعنتییی
هی از این برانکارد به اون برانکارد جابه‌جام میکردن
با هر تکون درد امونمو میبرید
این جاش خیلی جالبه و اعصاب خورد کن😑 میخواستن وارد اتاق عملم کنن یکی اومد دوباره دست کرد تو....معاینه‌م کرد 😐گفتم برا چیییی معاینه میکنی دیگه
از بالا به پایین نگام کرد گفت این همه جیغ و گریه فقط برای۲سانت؟😒
عوضی کاش یبار دیگه ببینمش😑👊😒البته قیافه‌شم یادم نیس😂
خلاصه که رفتیم اتاق عمل
اتاق سبز رنگ با کلی خانم و یه آقا که قرار بود بی حسی بزنه بهم
خانما صحبت های معمول روزمره میکردن یکی از صبحونه حرف میزد یکی از قرارش یکی از خوابش...و من تودلم میگفتم خوشبحالشون درد ندارن راحتن😿😂
دکتر اومد بی حسی زد اولش پای راستم گرم شد و بعد کل بدنم
خوابوندنم یه پارچه گذاشتن جلوی روم که چیزی نبینم
گریه میکردم نمیدونم چرا اشکام بند نمیومد
که یهو حس سنگینییییی رو قفسه سینه‌م کردم فشارررش انقد زیاد بود ک از ته دلم جیغ کشیدم و بعد صدای گریه دخترکم به گوشم رسید
اخیشششش تموم شد دیگه نفهمیدم چطور شد وقتی به خودم اومدم که تو بخش بودم❤️
مامان اسما مامان اسما ۱۳ ماهگی
ادامه تایپیک قبلی..
هی همه اینا رو با صدای خیلی بلند می گفت اسما ترسیده بود شروع کرد گریه کنه اینم گفت ببین به خاطر تنبلی و بی فکری توعه که این بچه حالا باید اینجوری بترسه و گریه کنه 😑 گفت ارومش کن بغلش کردم بردمش تو اتاق یکم باهاش حرف زدم که بابا داره شوخی می کنه فلان اومدیم بیرون دوباره گفت پس کو این غذات؟ گفتم یکم آروم تر می بینی که بچه می ترسه گفت خیلی هم برای تو مهمه 😐 منم اعصابم خورد شد گفتم فعلا که تو برات مهم نیس اینقدر بالا سرش داد می زنی اسما رو گذاشتم رو زمین که برم برنجارو بیارم دوباره شروع کرد گریه کنه اینم اومد شروع کرد مشت و لگد بزنه که داد زدی بچه نرسیده و فلان
به خدا خودم هیچی اصن بزنه منو بکشه ولی دلم برای اسما می سوزه من الان خودم خیلی عذاب وجدان گرفتم که چرا اونموقع داد زدم جلو اسما ولی نمیدونم چرا این ذره ای واسش مهم نیس و فقط هم دنبال اینه که ببینه من چکار می کنم بگه بچه. رو اذیتش کردی 😭
همیشه همینه هی چیز میگه هی داد و بی داد می کنه و منتظره من یک کلمه چیز بگم یا کلا از همون اول یه چیزی پیش اومده باشه که من مقصر باشم شروع می کنه به مشت و لگد زدن 💔😑
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۳ ماهگی
بعد یساعت رو تخت نشسته بودم یه خانومی از خواب پاشده بود خمیازه کشان اومد دستاشو ضدعفونی کرد و کمرمو میخاست بی حس کنه من انقدر میترسیدم یه متر پریدم هوا ، گفت عههههه عزیزمممم گفتم که تکون نخور خیلی حساسههه 😂 باز با خودم گفتم به به همینطوری نمیتونه بی حس کنه من تکونم که خوردم دیگه عمرا بی حس بشم 😂😂😂😂
بعد هی پامو تکون میدادم هی میدیم عه چرا بی حس نشد اینا ام داشتن کم کم آماده میشدن هی میگفتم من بی حس نشدماااا ببینین میتونم پامو تکون بدم ، میگفتن باشه کم کم میشی ، باز هی تکون میدادم هی میدیدم وای اینا الان شروع میکنن 😂😂🤣 میگفتم بخدا ببینین میتونم پامو تکون بدم بعد خندید گفت تکون میدی ولی پاتو بردار بالا ، دیدم نمیتونم بردارم بالا😂😂 گفت کم کم بی حس میشه دیگهههه بیچاره هارو کلافه کردمااا 🤣
بعد گفتن بخاب دیگه خابیدم یکی داد زد خانووم دکتر بیاین دیگهههه اونم گفت عهههه بی حس شد؟ گفتن بلههه دیدم بدو‌بدو با دهنه پر اومد باز ضدعفونی کرد و دستکش و فلان خلاصه شروع شد 😂😂 من واقعا اینارو دیدم امیدی به زنده موندنم نداشتم 😂😂😂😂
اون که از خاب پاشد اون یکی از سر شام اومد 😂😂😂
دیگه بعد چند دقیقه اونگههه یه پریمهر اومد گفتم خب خداروشکر بچمو تونستن نجات بدن😂😂 بهم نشونش دادن کبووووود ، ینی قشنگ آبیه مایل به سرمه ای بود بچه 😑 منم دیدم اونطوریه هی میگفتم بچم خوبه؟ میگفتن آره ، باز میگفتم مطمعنین بچم خوبه؟ میگفتن آره بخدااا خوبه گذاشتیمش گرم بمونه همه چیش خوبه 😂😂😂 دیگه دوختنم دادنم بیرون 🤣 زنده موندم بچه هاااااا 😍😍😍 بیایییین بغلمممممم 🫂🫂
ولی این تموم نشد 😂 بیاین بعدی مهیج تر شد تازه






تب سرفه زایمان فرزند کودک فرزندپروری کرونا حساسیت نوزاد مادر شیر شیرخشک
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱ سالگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۶:دکتر گفت بهش ابمیوه بده بخوره تا میام دوباره رفت و اومد خیلی رفت و‌امد میکرد از اتاق به بیرون
برگشت و گفت زور بزن دوباره چند تا زور و نفس عمیق و فوت کن و آروم باش و دوباره رفت بیرون چند دقیقه بعد اومد داخل دوباره شروع که خوب سرشو میبینم باید زور بزنی دیگه تو کانال زایمان کاملا گوشی تلفنش زنگ خورد دستکش رو نصفه از دست باز کرد گوشی رو جواب داد و همچنان جلوی پای من نشسته بود دوباره گوشی رو گذاشت کنار و شروع کردیم زور زدن و نفس کشیدن یهو برش رو زد و یه رگ رو هم برید خون فواره میزد بیرون ازش خودش ترسیده بود معلوم بود شوهرم پشت سرم بود به اون گفت باباش بیا ببینش موهاش معلومه ها یاسی خانوم عالی بودی یه کم دیگه تموم و رگ رو‌ سوزوند و دوتا زور زدم و اون خانم مسن هم با آرنج به شکمم فشار آورد و کسری دنیا اومد خیلی درد داشتم این پنج دیقه آخر کل رگ های بدنم داشت پاره میشد فقط دست های شوهرمو با تمام وجود فشار دادم و جیغ زدم وقتی کسری اومد همه درد هام رفت انگار که منم با اون دینا اومدم همونقدر سبک شدم بچه ام مثل یه گوله برف سفید و گرد بود با صدای آروم گریه میکرد و صدای ملچ مولوچ کردنش تو اتاق پیچید دکتر دوباره رفت بیرون و بعد پنج دقیقه برگشت و منو بخیه کرد کاملا حسش میکردم ولی انگار دیگه این درد ها برام دردی نبود که اخ و اوخ کنم براش بخیه زد و گفت دو سه تا بخیه خوردی من زیبایی هم برات انجام میدم حتی به شوهرم گفت یه جوری بخیه میزنم که اصلا نفهمید یه بار زایمان کرده بخیه هاش رو زد و رفت من موندم و پسرم تو تخت کنار منتظر دکتر اطفال و همسرم حدود یک ربعی منتظر موندیم همونطوری تا خدماتی ها اومدن
مامان رهام👼🏻 مامان رهام👼🏻 ۲ سالگی
خلاصه مامای همراهم رسید ومن بهش گفتم لطفا همراهام نیان داخل من خیییلی مضطربم نمیخام تواین حالتم منوببینند گفت باشه عزیزم رفت وبه مامانم گفت بیرون باشید، صداتون میکنم بعد مامانم رفت وماماهمراهم اومد کلی باهام حرف زد حواسموپرت کرد وخیلی استرسم کم شد یکم ورزش بهم داد ولاله گوشمو ماساژ داد
بعدش یکم روتوپ نشستم اما اونم مدام میرفت پیش ماماهای زایشگاه و حرف میزدند باهم و هی زنگ میزدند به دکترم که زودتربیاد
خلاصه ماماهمراهم گوشیموازم گرفت رمزشم بهش گفتم ازم فیلم میگرفت و حالمومیپرسید منم باوجود درد خودمو اوکی نشون میدادم بعدفیلمو میبرد نشون همراهام میداد اونموقع خواهربزرگمم اومده بود و شوهرمم پشت در زایشگاه وقتی داشتم راه میرفتم دیدمش و براش دست تکون دادم وای چه لحظه عجیبی بود!!!!
گذشت و یهودیدم دکترم اومد صداش داشت میومدتوراهرو که بامامانم حرف میزدتاصداشوشنیدم انگار دلم آروم گرفت انگار استرسم ازبین رفت حسی که من ازروزاول به دکترم داشتم وبرای همینم تا آخر باهمین دکتر موندم برخلاف میل شوهرم که اصرارداشت عوضش کنم چون زیرمیزی میگرفت



تادکترم اومد باروی خوش سلام کردوحالموپرسیدیکم سربسرم گذاشت بعدش با ماماهمراهم و اون مامای بخش حرف میزدن لابلاشم اصطلاحات تخصصی میگفتند من متوجه نمیشدم
دکترم گفت بزارمعاینت کنم معاینه کرد و خداشاهده من هیچ دردی حس نکردم
یهو دکتر دراومد بهشون گفت: میبرمش
زودترآمادش کنید با برانکارد، میبرمش
مامان شاهان مامان شاهان ۱ سالگی
امشب دلم خیلی پره خاطرات یکسال پیش میاد جلو صورتم وقتی بی حسی به کمر رو زدن و خوابیدم رو تخت اتاق عمل پرده جلوم کشیدن و دکتر شروع کرد ب بریدن دکتر گفت قل اول دختر مرگ داخل رحمی اون لحظه نفهمیدم چی گفت فقط منتظر صدای گریه بچم بودم همش میگفتم چرا صداش نمیاد پس یهو دکتره گفت خاااااانم قل دخترت که مرده من جیغ گریه گفتم خداااااااااا چرا اینکارو کردی باهام یهو گفت قل دوم پسر سریع صداش اومد اوردنش جلو صورتم من گریه شاهان گریه من جیغ میزدم شاهان جیغ میزد یهو شاهانو بردن دیگه صداش نیومد بچم نفسش قطع شد بردن احیاش کنن فقط گفتم یا فاطمه زهرا به دادم برس گفتم یا رباب بمیرم برا دل شکستت ب دادم برس بعد یکی دو دقیقه به مامایی که بالا سرم بود گفتم بچه چیشد گفت حالش خوبه خیالت راحت باشه برگشت . گفتم خداااا نمیدونم گلایه کنم ازت یا تشکر کنم . بعد ۲۰ دقیقه بخیه ها تموم شد بردن ریکاوری یه شوهرم خبر دادن میزد تو سر صورت خودش میگفت دخترم دخترم . پرستارا بردن شاهان بهش نشون دادن یکم اونجا اروم گرفت چه روزی بود خدا حکمتتو شکر تو خودت ارحم و راحمین هستی حتما میدونی صلاحم چی بوده شکرت بازم