#ترمه
۲۹۸


شایان متوجه شد نیستم و با نگرانی صدام زد
آروم گفتم : تو دستشوییم
سریع اومد و با دیدنم چشماش گرد شد
زیر بغلمو گرفت و کمکم کرد بلند شم و گفت: چرا اینجا نشستی قربونت برم؟
ازش گرفتم و رفتم بیرون و گفتم: حالم بهم خورد دیگه نتونستم برگردم رو تخت
شایان: قربونت بشم من ، خیلی ضعیف شدی ، بزار خبر بدم به پرستارت
رو تخت درازم کرد و چرخید بره بیرون که مچ دستشو گرفتم و گفتم: تیام چیشد؟ کجاست؟ حالش چطوره؟
بهم نگاه کرد و مردد بود فقط گفت: اول خودت مهم تری
و بعد از اتاق رفت بیرون و بعد چند دقیقه با پرستار برگشت
پرستار : خانم بیات عزیزم من وضعیتتو برات توضیح میدم، دکتر زنان معاینت کرده و بچه سالمه البته فعلا چون خیلی ضعیف شدی و تحت ضربه بودی باید استراحت کنی تا موقع سونوی آنومالی که دقیقا وضعیت جنین بررسی میشه ، درباره ی خودت هم باید شروع کنی به غذا خوردن هرچند سخت باشه ولی باید بخوری اگه میخوای بچه رو نگه داری ، اولش چون معدت خالیه با بیسکوییت های سبوس دار شروع کن و بعد برو سراغ غذاهایی که دوست داری ، سرمت هم فعلا قطع نمیشه سوالی نداری؟
ترمه: برادرم چطوره؟

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان رمان نیاز مامان رمان نیاز ۱۴ ماهگی
#ترمه
۲۲۷


شایان آروم کمرمو فشار و داد و آهنگ به آهنگی تند تبدیل شد و کیک رو آوردن داخل
کیکی چند طبقه به رنگ سرمه ای و گل هایی دقیقا مدل لباسم
با ذوق گفتم : شایان این کارارو واقعا همشو خودت کردی؟
لبخند زد و گفت: منو انقد دسته کم نگیر بانو
ترمه: تو فوق العاده ای
لبخند زد و موهامو بو^^سید و با یه دستش بغلم کرد
چندتا عکس با کیک گرفتیم و وقتی همه مشغول رقصیدن شدن اروم به شایان گفتم: بریم پسر تیامو ببینیم؟ بالاست
بالبخند از سپیده که داشت باهاش حرف میزد عذرخواهی کرد و گفت: بریم
باهم رفتیم از سالن بیرون و نفس عمیقی کشیدم تا هوای تازه بیاد تو ریه هام
ترمه: شایان میدونی دلم چی میخواد؟
نگام کرد و گفت : چی؟
ترمه: اون ساندویچی بام بود.. اولین بار باهم رفتیم دلم ازون ساندویچا میخواد
شایان: جدی؟ ازش خوشت اومده؟
ترمه: آره مزش زیر دندونمه دلم میخواد دوباره بخورمش
شایان: باشه عزیزم امروز بعد جشن میریم
با ذوق نگاش کردم و در واحد تیام و حلمارو زدم
حلما با ظاهری اراسته و خسته درو باز کرد و لبخند زد
بعد احوال پرسی با شایان رفتیم تو اتاق آرین که آروم روی تختش خواب بود
با ذوق گفتم : وای ببینش اندازه یه گربه پیشیه
شایان رو تخت خم شد و بدون هیچ حرفی به بچه نگاه کزد
ترمه: مگه نه شایان؟ خیلی ناز نیست ؟
لبخند زد و گفت : چرا خیلی نازه فکر کنم شبیه حلما خانمه
ترمه : خشگل عمه
به شایان نگاه کردم که چطوری بدون هیچ حرف و با ذوق خاصی به بچه خیره شده بود
الان وقتشه ، وقتشه که بهش بگم
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱۳ ماهگی
پارت ۶:دکتر گفت بهش ابمیوه بده بخوره تا میام دوباره رفت و اومد خیلی رفت و‌امد میکرد از اتاق به بیرون
برگشت و گفت زور بزن دوباره چند تا زور و نفس عمیق و فوت کن و آروم باش و دوباره رفت بیرون چند دقیقه بعد اومد داخل دوباره شروع که خوب سرشو میبینم باید زور بزنی دیگه تو کانال زایمان کاملا گوشی تلفنش زنگ خورد دستکش رو نصفه از دست باز کرد گوشی رو جواب داد و همچنان جلوی پای من نشسته بود دوباره گوشی رو گذاشت کنار و شروع کردیم زور زدن و نفس کشیدن یهو برش رو زد و یه رگ رو هم برید خون فواره میزد بیرون ازش خودش ترسیده بود معلوم بود شوهرم پشت سرم بود به اون گفت باباش بیا ببینش موهاش معلومه ها یاسی خانوم عالی بودی یه کم دیگه تموم و رگ رو‌ سوزوند و دوتا زور زدم و اون خانم مسن هم با آرنج به شکمم فشار آورد و کسری دنیا اومد خیلی درد داشتم این پنج دیقه آخر کل رگ های بدنم داشت پاره میشد فقط دست های شوهرمو با تمام وجود فشار دادم و جیغ زدم وقتی کسری اومد همه درد هام رفت انگار که منم با اون دینا اومدم همونقدر سبک شدم بچه ام مثل یه گوله برف سفید و گرد بود با صدای آروم گریه میکرد و صدای ملچ مولوچ کردنش تو اتاق پیچید دکتر دوباره رفت بیرون و بعد پنج دقیقه برگشت و منو بخیه کرد کاملا حسش میکردم ولی انگار دیگه این درد ها برام دردی نبود که اخ و اوخ کنم براش بخیه زد و گفت دو سه تا بخیه خوردی من زیبایی هم برات انجام میدم حتی به شوهرم گفت یه جوری بخیه میزنم که اصلا نفهمید یه بار زایمان کرده بخیه هاش رو زد و رفت من موندم و پسرم تو تخت کنار منتظر دکتر اطفال و همسرم حدود یک ربعی منتظر موندیم همونطوری تا خدماتی ها اومدن
مامان سبحان مامان سبحان ۱۶ ماهگی
دیشب خدا بهم رحم کرد🥲 دیروز بچم رو بردم بیرون اومدیم خونه بچم آروم بود یهو بچم خوابید تو خواب همش گریه میکرد همش با خودم میگفتم برم اسفند دود کنم برای بچم چیزیش نشه وقتی از خواب بیدارش شد همش گریه می‌کرد گریه بند نمیشد خواهر شوهرم اومد سرگرمش کرد آروم شد خواهر شوهر هم بهم گفت براش اسفند دود کن گفتم بهش غذا میدم بعد به بچم غذا دادم سپردمش دست باباش رفتم براش زغال بزارم تا اومد انگار یه چیزی خورده بود تو گلوش گیر کرده بود چ‌وضعی بود😑شوهرم که فکر میکرد نون خورده تو گلوش گیر کرده بهم میگفت بهش آب بده تا بره پایین 🤦🏻‍♀️ولی من اینکارو نکردم پشتش زدم تا یه یکم بالا اومدیکم خون هم اومد بردم بیرون زدم پیشتش تمام غذایی که خورد بود رو بالا آورد با کمی خون دیدم یه تکه پوست تخمه هم بیرون اومد😑😑گلوش رو بریده بود تا اومد بیرون 🥲🤦🏻‍♀️ از یه طرف هم مادرشوهر تا دید اومد شروع کرد به فوش دادن من عصبی بود 😅😐همش اسم‌مردن میورد 😑😒 بچت میمورد بچت فلان میشد
مامان بهراد و برسا مامان بهراد و برسا ۴ سالگی
اینقدر اعصابم به هم ریخته
یعنی بعضی  از آدما خیلی بی‌شعور.
ما چند ماهه خونمون رو عوض کردیم خونه قبلی اصلا بچه ها از خونه بیرون نیومدن همه هم خوب تربیت میشدن. اینجا تابستان بچه ها از صبح تا شب توی کوچه ان و به شدت بی تربیت.
یه روز پسرم رفت توی حیاط ساختمان بازی بچه یکی از همسایه های بیرون ساختمان خیلی  هم بود من به بچم گفتم باهاش بازی نکن بی ادبه با بچه های ساختمان خودمون بازی کن.
۱۰ دقیقه بعد بچم گریه کنان اومد هرچی ازش پرسیدم هیچی نمی‌گفت رفتم پایین بچه ها گفتن مامان مهرسا اومد جلوش دعواش کرد گفت چرا مامانت میگه به مهرسا بازی نکن. منم گفت شخصیت خودشو نشون داده
بعد دختر بزرگش انگار پشت در منتظر بود اومد بیرون گفت حتما تو شخصیت داری که بین بچه ها میوفتی  خلاصه منم جوابشو دادم ولی توهین نکردم به کسی .
خلاصه امروز بعد چند ماه شوهرش تو کوچه به شوهرم گفته بیا اینجا وقتی رفته گفته خودت معلومه با شخصیتی ولی خانمت که گفته بی شخصیت خودشه.
شوهرم گفته من توی خونه بودم همه چیز و دیدم برو ریشه شو توی خونه خودت پیدا کن اصلا مهرسا رو تربیت نکردین بار ها اومده آب ۵ تا خانواده رو توی ساختمان ما قطع کرد برق فشار قوی هست همش بازی میکنه باهاش اگه برق گرفتش میخوای چیکار  کنی.
رفتار دختر بزرگتم  خیلی بده.
یعنی نمیدونم بعد چند ماه این چه بحثیه  از نوع شروع کردن.
میخوام حالشونو بگیرم شوهرم میگه ولش کن
مامان گل پسرها و بانو مامان گل پسرها و بانو ۱ سالگی
باز من امدم با یه دل پر از گله 🥲
عصر با همسرم قرار شد شب بیاییم بیرون حالمون بهتر شه😏 ساعت 6ونیم بیدارش کردم تا ۷تو جاش بود من تند تند یه بچها رسیدم گفتم واسم یه کاپوچینو درست کن یکم سرحال شم با هزار مکافات بلند شد گقتم. نمیخواد ولش دیرمیشه من بدم میاد ساعت 8به بعد برم بیرون ساعت 7ونیم بود گفت اوکی بریم من میخواستم کیفو بردارم دیدم رفت تو حموم🤐
اولش با شوخی و خند گفتم بیا بیرون امدیم میری دیروز حموم بودی حالا چند ساعت دیر تر برو طر عین ناباوریم رفت جفت بچها خودشون خراب کردن هم بهار هم شهریار 😮‍💨رسما عصبی شدم رفتم ابگرمکن و خاموش کردم برق حموم هم خاموش کردم رفتم تو اتاق رختخواب هارا پهن کردم بچهارا تمیز کردم گوجه گذاشتم واسعه املت خونه را جارو مردم امد بیرون کلی داد و بیداد کرد منم کم نیاوردم کلی با هم دعوا کردیم این وسط پسرم خیلی رو مخم بود و ابجیشو میزد مجبور شدم بزنمش و دکمه ی من از همینجا خاموش شد همسرم تو حال بود من تو اتاق خواب شهریار داشت گریه میکرد شدید و من نمیتونستم از جام بلند شم اونم فک میکرد بچه پیش منه شاید یه ربع این بچه یه نفس گریه کرد و نیومد نگاه نکرد واقعا با من یا تو تخت داره گریه میکنه خلاصه بچه 20روزه رو به کبودی بود تونستم بلند شم شالمو سرم کنم کلیدو برداشتم امدم از خونه بیرون فقط گفتم دیگه کم اوردم
بخدا کم اوردم
الان میایین میگین خودت خواستی باردار نمیشدی
من گ. و. ه خوردم واقعا حالم خوب نیست کم اوردم زیر این همه فشار پسرم 3سالشه روانیم کرد با کاراش دخترم یکسالشه همش بغل میخواد پسرم کوچیکم کولیک و رفلاکس شدید داره دارم به خودکشیوفکر میکنم ولی بچهامو چیکار کنم یه حموم رفتنش شد جرقع واسعه از هم پاشیدن من
مامان رمان نیاز مامان رمان نیاز ۱۴ ماهگی
#ترمه
۲۳۶


الان دلیل رفتار های ضد و نقیضشو میفهمم ، میفهمم چرا یه روز باهام گرم میگرفت و یه روز نه .
باورم نمیشه تو اون زمان هایی که من میزاشتم آزادانه بدنمو لمس کنه اون با همون دستا یک نفر دیگه رو لمس میکرد
الان اون ازم ناراحته در صورتی که یکی از دلایلی که عاشقم شد با^کره بودنم بود و حالا خودش چی؟
اشکام دوباره ریختن رو از سر گرفتن و رو گونه هام سر خوردن
بیچاره بچه ای که تو شکممه و باید این چیزا رو تحمل کنه!
اطرافو نگاه کردم و یه پتو برداشتم روی شایان انداختم
الان میفهمم عشق هرچقد هم درد داشته باشه ولی از بین نمیره … وسعتش تا عمیق ترین قسمت های روح انسان نفوذ میکنه
به خودم تو آینه نگاه کردم و موهامو باز کردم
اطرافو نگاه کردم هیچ لباسی نبود فقط یه حوله بود
همونو برداشتم و رفتم حمام
زیر اب داغ وایستادم و به زمین خیره شدم ، دوباره دنیا بهم یاداوری کرد که زندگیم هیچ وقت قرار نیست نرمال باشه
تقریبا یک ساعت تو حمام بودم و بعد حوله رو پوشیدم رفتم بیرون
شایان بیدار شده بود و سعی داشت با پنس و بتادین زخمای دستشو تمیز کنه
رفتم جلو و خواستم پنسو بگیرم
اروم گفتم: بدش به من
با اخم دستمو رد کرد و گفت : لازم نکرده خودم انجامش میدم
با ناباوری نگاش کردم بهم نگاه نمیکرد ولی جدیت کاملا از نیم رخش هم پیدا بود
ترمه : شایان این چه رفتاریه؟ بزار کمکت کنم
شایان: کمکتو نخواستم
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱۳ ماهگی
پارت پنج: پارت ۵:رسیدم بیمارستان رفتم داخل فرستادنم‌زایشگاه یه خانوم مسنی که مسوول بخش بود اومد استقبالم زن خوشرویی بود اونجا ها یه کم ترس داشتم ولی اون آرومم کرد دراز کشیدم و معاینه شدم گفت پنج سانت رو رد کردی که دختر افرین بهت آنقدر آرومی به خونواده ات بگم وسایلت رو بیارن بریم اتاق زایمان ،اومدم جلو در زایشگاه خونواده ام باورشون نمیشد من رفتم برای زایمان بدون بستری و آنقدر فوری خدافظی کردم و رفتم لباس پوشیدم و رفتم داخل اتاق اومد گفت این اتاق برای توعه وان داشت کپسول گاز بی حسی و تخت و تخت زایمان گفت اینجا فقط برای تو باشه و کسی نمیاد.
و بره این توپ رو بگیرم حالت گربه روش چرخش بزن منم که رفتم رو پوزیشن گرفتم یه پنج دیقه نگذشته بود اومد داخل و معاینه خیلی سطحی کرد و گفت نمیخواد دخترم ورزش کتی خیلی زود داری پیشرفت میکنی عالی روندت دستگاه آن اس تی هم که بهم وصل بود گفت ماشالا بهت کاشالا این همه انقباض داری و هیچی نمیگی چقدر صبور و خانومی .
منم اومدم پایین از تخت و‌برای خودم راه میرفتم تو‌اتاق حس سنگینی داشتم بین پاهام ولی درد هام کاملا تحت کنترلم بود تا این لحظه حتی کوچکترین دادی نزدم یه کم گذشت دکتر خودم اومد داخل سلام یاسی چطوری دختر قوی کل بخش دارن ازت حرف میزنن سربلندم کردی و این حرف ها بعد معاینه ام کرد و گفت خانوم فلانی کیسه آب رو میزنم آماده اش کنید فول میشه الان دیگه اون لحظه درد شدیدی اومد سراغم دیگه داشتم قالب تهی میکردم که پرستار گفت همسرت قرار بوده بیاد تو‌؟میخوای الان بفرستمش گفتم بله قرار بوده بیاد بگید بیان اومد و جون دوباره گرفتم انگاری دیدمش دردهام قابل تحمل شد دستم رو گرفت سرمو بوسید
مامان روشنا مامان روشنا ۱۶ ماهگی
خانما یه چالش همگی بیاین از تجربه زایمانتون بگین چقدر دلم تنگ اون روزه

خب ب نام خدا من 36 هفته بودم خداروشکر ک امپول ریه زده بودم و سونو وزن گفت بچت دوهفته جلو تره من یه شب عصر زدم بیرون رفتم خونه مامانم اینا خیلی حالم خوب نبود شکمم انقدر سفت شوده بود خودمم دیگ خسته شوده بودم ما تو روستا زندگی میکنم بعد جاریمم باردار بود اون میخاست بره تو شهر دکتر زنان منم گفت ک ماشین ک خالیه منم برن یه نوار قلب بگیرم چی میشه بعد داشتم نیرفتم بابام گفت کجا گفتم دارم میرم زایمان کنم گفت برو بشین سر جات چرت نگو بعد خلاصه ک رفتم شهر پیشه دکتر گفت باید معاینه بشی وای معاینه ک وحشناک بود مردمو زنده شودم تازه اینم بگم من تنها رفته بودم با جاریم بعد ک معاینه کرد گفت یه سانت بازی هنوز وقت داری برو خونه استراحت کن منم خودسر رفتم بیمارستان برا نوار قلب بعد ماماازم نوار قلب گرفت یه ساعت بود ک هی ازم نوار قلب میگرفتن هی در گوش هم پچ‌پچ میکرن بعد معاینه یکم دردم شروع شوده بود فشارم رفته بود رو 16 نوار قلب بچه هی بد میشو جاریم هی بهم دل داری میداد میگفت چیزی نیس یهو یه پرستار امد گفت زنگ بزن ب شوهرت بیاد وقته زایمانته زود باش باید سریع بری اصفهان زایمان کنی چون مکنه بچه بره تو دستگاه بعد زنگ زدم شوهرم مغازه بود فکر کرد الکی میگم منم گریه میکردم ک بچه م نمیدونم چیش شوده اونم هی میگفتن زود باش دیر میشه زنگ زدم مامانم گفتم برو ساک بچه را اماده کن بیارین انقدر گریه میکردم 😂
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
امشب دلم خیلی پره خاطرات یکسال پیش میاد جلو صورتم وقتی بی حسی به کمر رو زدن و خوابیدم رو تخت اتاق عمل پرده جلوم کشیدن و دکتر شروع کرد ب بریدن دکتر گفت قل اول دختر مرگ داخل رحمی اون لحظه نفهمیدم چی گفت فقط منتظر صدای گریه بچم بودم همش میگفتم چرا صداش نمیاد پس یهو دکتره گفت خاااااانم قل دخترت که مرده من جیغ گریه گفتم خداااااااااا چرا اینکارو کردی باهام یهو گفت قل دوم پسر سریع صداش اومد اوردنش جلو صورتم من گریه شاهان گریه من جیغ میزدم شاهان جیغ میزد یهو شاهانو بردن دیگه صداش نیومد بچم نفسش قطع شد بردن احیاش کنن فقط گفتم یا فاطمه زهرا به دادم برس گفتم یا رباب بمیرم برا دل شکستت ب دادم برس بعد یکی دو دقیقه به مامایی که بالا سرم بود گفتم بچه چیشد گفت حالش خوبه خیالت راحت باشه برگشت . گفتم خداااا نمیدونم گلایه کنم ازت یا تشکر کنم . بعد ۲۰ دقیقه بخیه ها تموم شد بردن ریکاوری یه شوهرم خبر دادن میزد تو سر صورت خودش میگفت دخترم دخترم . پرستارا بردن شاهان بهش نشون دادن یکم اونجا اروم گرفت چه روزی بود خدا حکمتتو شکر تو خودت ارحم و راحمین هستی حتما میدونی صلاحم چی بوده شکرت بازم
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱۳ ماهگی
پارت ۴: رفتم داخل اتاق یه شجاعتی خدا بهم داده بود که ذره ای استرس نداشتم چون من خیلی آدم شجاعی نیستم😅
تا نشستم و‌پوزیشن گرفتم دکتر اومد یه کم تو‌دلم خالی شد خودمو سفت گرفتم دکتر که دستش رو برد داخل من جیغی کشیدم که دکتر گفت مثانه ات خیلی پر نمیتونم اصلا برم داخل برو سرویس و بیا رفتم و برگشتم دوباره انجام داد ایندفعه خودم رو شل کردم خیلی بهتر شد درد کاملاااا قبال تحمل بود برام دکتر گفت رو به ۳سانتی فوق العاده رحمت بکنن عالی عالی یه زایمان سریع و آسون خواهی داشت منم میگین رو ابر ها بودم خود دکتر گفت ورزش ها و فعالیت هات جواب داده خودم همش به شوهرم و آبجیم میگفتم دیدین حرف هام درست بود خلاصه دکتر بهم گفت از الان هر ثانیه باید منتظر درد منظم باشی هر وقت اینجور شدی زنگ بزن بریم سمت بیمارستان دیگه باید برای بیمارستان تصمیم میگرفتم
من میخواستم برم نیکان دکترم نیکان بود انصاری هم بود گفتش هردوش یکی از لحاظ امکانات فقط نیکان پول بیشتر به خاطر بزک دوزک میگیره یه کم
البته اینم گفت که من بیمه ام با نیکان مستقیم نیست و باید پول دکتر رو پرداخت کنید بعد از بیمه بگیرین من همچنان میخواستم برم نیکان دکتر گفت البته تو زایمانت طبیعی باید بدونیم اون تایم کدوم بیمارستان تخت خالی داره انصاری خیلی باهام تو اینجور چیز ها همکاری میکنه ولی بازم اون لحظه که دردت گرفت بهم زنگ میزنی میگم کدوم بیمارستان بیای خودم هم میرسونم شماره منو سیو کرد و منم اومدم خونه راستی بهم یه شیاف گل مغربی هم داد و گفت شبی یه دونه بذار داخل واژن من و همسر و خواهرمم اومدیم بیرون دقیقاااااا یادم دلم آش میخواست رفتیم آش خوردیم خیلی بهم خوش گذشت نمیدونستم که چه بلایی میخواد سرم بیاد🤦🏻‍♀️