۲ پاسخ

ای کاش پزشکا اول میدیدن چی ب نفع بیمار هست
متاسفانه اول منفعت خودشونو در نظر میگیرن
کسی ک ۳۶هفته /فشار بالا هم هست/جنین هم تو خشکیه/
تماما دلیل میشد تو پرونده ک سزارینی بشی
چرا این همه تلاش درد ریسکش نمیارزید
خیلی ناراحت شدم
من خودم سزارین بودم ب خاطر نوع پوستم خیلی اذیت شدم ولی اون درد رگ پیدا کردنو راحت درک میکنم جیغایی ک میکشدم دیگ زنگ زدن همسرم اومد کنارم از بس اذیت بودم
واسه همین چیزایی ک برا شما اتفاق افتاد خیلی ناراحتم مبکنه
متاسف واقعا❤️

نمیفهمم چرا دکترا به این راضی میشن جون مادر و بچه به خطر ببوفته ولی طبیعی باشه.وقتبی شرایط نبوده

سوال های مرتبط

مامان ملکا🥹💗 مامان ملکا🥹💗 ۱۱ ماهگی
پارت ۱۵



کلی گریه کردم واسه اینکه تنها بودم اومدن سرم و اینارو وصل کردن دوباره ان اس تی گرفتن منم رو تخت گریه میکردم بعد دیدم پرستارا دارن باهم حرف میزنن که خانم دکتر تو راه داره میاد مریض و اماده کنید گفتم خانم دکتر براچی داره میاد گفت قراره بری اتاق عمل واسه زایمان گفتم یا ابلفضللل دوباره کلی گریه کردم اومدن سوند و اینارو وصل کردن بعد از نیم ساعت گفتن خانم دکتر رسیده بیارینش پایین سوار ویلچر کردن ساعت ۱۱ شب منو بردن سمت اتاق عمل واقعا یه شوک بزرگی بهم وارد شده بود.
گفتم همسرم و میتونم ببینم گفتن همسرت تو راه رو منتظرته همسرم و دیدم و همه ی وسایلم و دادم بهش گفتم من میرم دیگه گفت چرا انقد یهویی🥲 خودمم تو شوک بودم یه عکس یادگاری هم ازم گرفت،مامانم زنگ زده بود به خالم که سریع خودتو برسون بیمارستان من دیر میرسم با خالمم خداحافظی کردم رفتم سمت اتاق عمل دکترمم شاکی بود که چرا انقد دیر منو اوردن گفت توکه درد داشتی چرا صبح نیومدی منو نصف شب کشوندی اینجا😂 گفتم خانم دکتر خودمم تو شوکم.


دورهمی
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
اینجا دیگه تکرار مکرراته و زیاد شنیدید دیگه ازش می‌گذرم. ساعت ۷ شب زایمان کردم ولی تا ۱۲ شب تو ریکاوری بودم چون فشارم از ۱۷ پایین نمیومد و حالم خیلییی بد بود. بالاخره ۱۲ شب منو بردن به سمت بخش. مامانم و همسرم اومدن بالاسرم و من خیلییی خوشحال بودم که اون روزای سخت گذشت. ولی خب نگو قراره خیلیییی سخت تر از اینا رو ببینم!!
تو بخش هم تقریبا ۳ یا ۴ تا سرم بهم وصل بود و دکتر اومد گفت چون ۲۰ ساعت کیسه آبم پاره بوده امکان عفونت هست و برای همین داری آنتی بیوتیک میگیری. فشارمم همچنان بالا بود و گفتن احتمالا ۳ روز بستری هستم. فرداش بعد از تایم ملاقات اومدن پسرمو بردن. گفتن یه سری آزمایش می‌خوان بگیرن. بعد دو ساعت همسرم اومد گفت بچه رو باید ببرن nicu. میگن یکم عفونت داره و باید رفع بشه. من خیلیییی وحشت کردم!! گفتم عفونت چی؟؟ چرا؟؟ چی شده؟؟ کلی که پرس و جو کردیم متوجه شدیم تایم طولانی پاره بودن کیسه آب کار دست پسرم داده و بدنش عفونت گرفته😭😭 کلی بوسش کردم و گریه کردم و دادم که ببرنش
هر زنی بعد از سزارین استراحت داره، همه دور و برش میگردن. ولی من از همون لحظه رو پا بودم تا دو هفته بعدش😭😭
بعد از ۳ روز بالاخره من مرخص شدم. پسرم همچنان بستری. هربار که می‌رفتم nicu جیگرم کباب میشد. زردی هم گرفته بود و شده بود غوز بالای غوز!! عفونت و زردی هردو باهم مانع خوب شدن همدیگه میشن. من رفتم اتاق مادران بیمارستان که تا روز مرخص شدن پسرم پیشش باشم. خلاصه کارای ترخیصم انجام شد و من اسباب کشی کردم به اتاق مادران. مامانمم رفت خونه و با همسرمم قرار گذاشتیم مرخصیشو خراب نکنه و بره سرکار تا وقتی برمیگردیم خونه تازه بیاد مرخصی
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
ولی دکتر می‌گفت با اینکه لگنت خیلی آماده و عالیه ولی چون وقت زایمانت نیست دیواره های کانال رحم نرم و آماده نیست. دونه به دونه مامانا جلو چشمم فول میشدن و میرفتن اتاق زایمان و من با حسرت به تک تک شون نگاه میکردم... شب خیلی سختی بود. هراز گاهی به همسرم اجازه میدادن بیاد پیشم. وقتی می‌رفت انگار دنیا آوار میشد تو سرم. نصف شب بود و حس تنهایی داشتم. تازه هم منو برده بودن یه اتاق یه تخته. تا صبح درد کشیدم، حالم خیلی بود، دم دمای صبح اومدن کیسه آبمو پاره کردن که زودتر زایمان کنم ولی حتی اون کار هم به پیشرفت من کمکی نکرد. میگفتن ۶ سانت هستم ولی همه با یه ناامیدی میگفتن ۶ سانت واقعی نیست!! عوارض سرم فشار خون خیلی حالمو بد کرده بود. بینیم به حدی کیپ شده بود و گرمم بود که به سختی نفس میکشیدم. درد دیوانه م کرده بود. دیگه تحمل سرمای تو دستم رو نداشتم. دم صبح بود که شیفت عوض شد و مامای جدید که اومد گفت دکتر اجازه داد موقت همه سرم ها رو دربیاریم. همه سرم ها رو درآورد، رو منی که به شدت داشتم میلرزیدم پتو انداخت و برقو خاموش کرد و گفت یکم بخواب. بهترین ساعتای اون روزا همون موقع بود چون تا ۱۰ صبح خوابیدم🥹 از ۱۰ صبح به بعد دوباره همون آش و همون کاسه. درد شدید، حالت تهوع، سردرد، سرگیجه، فشار گرفتن و nst گرفتن مداوم. دقیق هر نیم ساعت یه بار هم معاینه میشدم و هربار مرگو به چشمم میدیدم. هیچ کدوم از شرایطی که داشتم رو کسی اونجا نداشت و همه چی برام پیچیده شده بود. نه فشارم پایین میومد، نه بچه و رحم همکاری میکردن نه حتی یک ذره از حال بدم کم میشد!! میفهمیدم که باهم پچ‌ پچ میکنن و صحبت از سزارین میزدن. آخر سر هم دکتر اومد گفت اگر تا دو ساعت دیگه زایمان نکنم میبرنم سزارین
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱ سالگی
دکتر اومده بود بااین که همیشه خوش اخلاق بود ولی اینبار عصبانی بود میگفت چراانقددیراچمدی بیمارستان ساعت یازده و نیم شب من دستیار ازکجا بیارم منم خیلی رلکس گفتم خب دکتر فردا عمل کنین گفت تافردا تشنج میکنی
اونموقع بود فهمیدم اوضاع جدیه خیلی سریع منو بردن اتاق عمل چند تا دکتر مرد و دکتر خودم و چند تا دستیار زن روی سرم بودم دکتر مرد خاست امپولو بزنه کمرم و یه پسر نوجوونی هم شونه هامو گرفته بود گفتم دکتر چقدر طول میکشه درد داره؟گفت نه درد نداره به محض اینکه امپولو زد فوری منو دراز کردم و دستامو بستن دروغ چرا ترسیده بودم هم از عمل هم میخاستم بچمو ببینم و نگران بودم سالم نباشه نمیدونستم دارن چیکار میکنن چند دقیقه نگذشت که صدای اب اومد فکر کنم کیسه ابم بود که پاره کردن و بعد یه تکون به شکمم دادن و صدای گریه بچمو شنیدم
یه حس و حال عجیبی بود که خدا انشاالله قسمت تموم چشم انتظارا کنه
بخاطر پرده ای که جلوم بود بچمو ندیدم به پسره جوونی مه بالای سرم بود گفتم بچمو دیدی گفت اره گفتم سالم بود مشکلی نداشت؟ گفت اره چرا مشکل داشته باشه الان میارنش
پرستاره اومد بچمو لای پارچه سبزی مال اتاق عمل پیچیده بود و اورد نشونم داد نگاش کردم
کسی که نه ماه منتظرش بودم و استرس کشیدم براش نمیدونستم چی بگم
پرستاره گفت مامان سردشه باید ببرمش و بردش
حدود یک ساعت و نیم اتاق عمل بودم حس حالت تهوع داشتم به دکترم گفتم اونم باهام غهر بود گفت بالا بیار گفتم چطوری اخه اکسیژن روی دهنم بود پسره اکسیژن و برداشت و سرمو به سمت راست گذاشت و گفت بالا بیار گلاب بروتون هرچی خورده بودم بالااوردم بعدش حس لرز شدیدداشتم تمام بدنم میلرزید و میگفتم سردمه عمل که تموم شد پرده و برداشتن و همه رفتن اون پسره منو برد اتاق ریکاوری
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۷ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
رفتیم زایشگاه و همه شرایطمو تو پرونده میخوندن و قیافه شوک و پر از استرس منو که می‌دیدن خیلی سعی میکردن باهام حرف بزنن و آرومم کنن ولی من تو حال خودم بودم. اومدن به خاطر فشارم بهم سرم وصل کنن. رگم هیچ جوره پیدا نمیشد و هزار نفر ریخته بودن سرم. اون لحظه نمی‌دونستم این دستایی که دارن بهش ضربه میزنن تا رگ پیدا کنن قراره تا ۱۴ ۱۵ روز بیشتر از ۲۰ بار آنژیو کت بهش بخوره🥲
به هر سختی بود رگمو پیدا کردن و با سرم فشار مجموعا ۳ تا سرم بهم وصل بود. همزمان هر ۵ دقیقه فشار هم ازم میگرفتن که شکنجه اصلی این بود!!! چون هربار که دستگاه پر از باد میشد من به خاطر درد سوزنایی که تو دستم بود یه دور میمردم و زنده میشدم. و این ریتم دقیقا دو روز کامل با من بود. هربار انگار رگ دستم داره می ترکه و من زار میزدم از درد. و همه اینا همزمان بود با nst گرفتن مداوم که اصلا نمیشد از جام تکون بخورم!! همزمان هم درد طبیعی سراغم اومده بود، هم فشار بالا داشتم که حالت تهوع و سرگیجه سراغم اومده بود، هم درد آنژیو کت و باد کردن دستگاه فشار دقیقا روی قسمت سرم ها و با همه اینا حتی نمی‌تونستم درست جا به جا بشم چون nst ناموفق میشد!
رفتار پرسنل همگی باهام خیلی خوب بود و عمیقاً درکم میکردن و ناراحت حالم بودن. ۲ سانت بودم و تا ۱۰ ۱۲ ساعت هیچ پیشرفتی نمی‌کردم. یکسره درد داشتم، حالت تهوع و سرگیجه داشتم، نمی‌تونستم از جام جم بخورم، به شدت گرمم بود و نفسم بالا نمیومد و میگفتن عوارض سرمی هست که به خاطر فشارخون بهم زدن. تا نصف شب اون روز هیچ پیشرفتی نداشتم و به زور تا ۴ سانت رسیدم
مامان جانا🩷 مامان جانا🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمانم👩🏻‍🍼(۳)
خلاصه اومدن معاینه کردن ۸ سانت بودم بردنم اتاق زایمان دکترا داشتن آماده میشدن منم همش گریه میکردم و مینالیدم خلاصه یه ۷ ۸ دقیقه ای شد شروع کردیم برای زایمان
بدترین لحظه عمرم اومد هرچقد توان داشتم زور میزدم جیغ میزدم فشار رو باسن و کمرم بود درد خیلی بدی میپیچید تو لگنم
ماما خیلی خوبی داشتم همش باهام حرف میزد و امید میداد ولی واقعا درد نمیذاشت خیلی چیزارو بشنوم
گفتن یه برش ریز باید بخوری بی حس کردن و برش زدن منم کلا درحال زور زدن بودم ماما گفت سرشو دارم میبینم ادامه بده ولی من دیگه نا نداشتم نمیتونستمدچشام هی سیاهی میرفت انگار بدنم سست شده بود کف دوتا دستم خیلی عرق کرده بود
یه کم زور میزدم میگفتم نمیتونم اومدن افتادن رو شکمم از فشار دادن به منم میگفتن زور بزن خیلی تلاش میکردم اما نمیتونستم زیاد زور بزنم یهو نفهمیدم چیشد از حال رفتم نه اینکه بیهوش شم چشامو نمیتونستم باز کنم و صداها انگار خواب بودم به گوشم میخوردن یه پرستاریش اومد پاشید تو صورتم بهم میگفت نخواب بچت خفه میشه من به زور چشامو یه کم باز میذاشتم هی باز چشام میومد رو هم ماما اومد بالا سرم گفت همه چی به امید خدا درست میشه من تمام تلاشمو میکنم ولی نخواب گفتم بیهوشم نکنین صدام انقد یواش بود خودمم نمیشنیدم ولی ماما شنید😅 اکسیژن گذاشتن برام بی حس کردن برای سزارین اورژانسی تند تند کار میکردن تمام این چیزا با سرعت ۴x داشت اتفاق میفتاد.

(ادامه تاپیک بعد)❤️
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱ سالگی
قابل توجه کسایی که میگن تو برای راحتی ات سزارین شدی که درد نکشی و برا همین نمیتونی حس یه مادر طبیعی رو داشته باشی

من جدای از مشکلات بارداری ام به خاطر زیاد بود آب دور جنین ۳۶هفته ختم بارداری دادن برام چند هفته آخر گاهی چهار بار در روز آزمایش خون و سه بار سونو گرافی می‌فرستادن چون بچه نترس بود شرایطش نامناسب بود. و. نمیتونستن آمپول ریه بزنن چون دیابت داشتم چندباری هم بستری شدن ولی باز که مرخص میشدم همون بود آب دور جنین در حالت عادی ۱۵سانتی متره ولی برای بچه من شده بود۴۰ شکمم خیلی بزرگ شده بود انقباض داشتم دردهای زیاد و..خلاصه که روز زایمان رسید روز قبل آزمایش خون و تشکیل پرونده انجام داده بودیم روز چهارشنبه ای بود ساعت۶٫۵صبح بیمارستان بودم رگ گیری و وصل سرم و ان اس تی و منتظر دکتر از قضا دکتر تا ساعت۱۱٫۵نیومد و من اینقدر ضعف کرده بودم ... بالاخره رفتیم اتاق عمل و سوند گذاشتن بماند که اینقدر بد سوند گذاشت که مثانه ام زخم شد و تا مدت ها دچار مشکل بودم کلا در بارداری فشارم پایین بود گرسنگی زیاد فشارم رو پایین تر آورده بود و بی حسی که زدن بدتر شد از لحظه ای که دراز کشیدم تهوع و تنگی نفس وحشتناکی داشتم که صدام در نمیومد فقط گریه میکردم هنوز موقع زایمان نبود بچه بالا بود آب دورش هم خیلی زیاد بود و بیرون آوردن بچه خیلی سخت شده بود اینقدر که با آرنج روی سینه و شکمم فشار آورد تا چند روز درد داشتم بچه رو هم که آوردن کنارم اینقدر که از تنگی نفس و حالت تهوع اذیت بودم چیزی متوجه نشدم بعد از عمل به خاطر زخم مثانه ام تو ادرارم خون بود...
مامان جانا🩷 مامان جانا🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمانم👩🏻‍🍼(۵)
خلاصه وقتی داشتن میبردنم اتاقم(من اتاق خصوصی گرفته بودم) یهو دیدم وای کلی آدم حمله ور شد سرم حالا این کلی شوهرم بود و مامانم و مادرشوهرم یهو شوهرم بغلم کرد از گریه کردن منم دلم پر هردومون یه دل سیر گریه کردیم و اشک بقیه رو درآوردیم🥺
حدود یک ساعت بعدش من دیگه اصلا بی حس نبود هیجام و یواش یواش دردام شروع شده بود ولی تحملشو داشتم
بدنمم خیلی یهویی افتاده بود رو لرزش بهم گفتن خانوما بعد از زایمان یهو بدنشون میفته رو لرزش
سر سینه هامم بدجور زخم شده بود شیر دادن به جانا مکافات بود نشستنم دردسر بود سر سینمم انقد میسوخت و درد داشت وقتی شیرش میدادم گریه میکردم
۲ روز بستریم بودم بعدش مرخص شدم و دردسرای بعد زایمانو داشتم🥲
خونه خودم بودم یه هفته مامانم و مادرشوهرم پیشم بودن بعدش دیگه همش خودم تنها بودم مادرشوهرم بهم سر میزد اما بیشتر تنها بودم تا ۳ ماه خیلی اذیت شدم بعدش یواش یواش افتادم رو روال😁
اینم از داستان من
برای خودم خیلی بد بود و تجربه سختی بود خیلی اذیت شدم افسردگی گرفتم خیلی خودمو سرزنش میکردم بخاطر زایمانم که ناتوان شدم یهو🥲
اما گذشت با همه خوبی و بدیاش و دخترکم الان ۱۰ ماهشه خیلی وروجکه🥹

از خدا میخوام همه اونایی که مامان شدن خدا بجه هاشونو حفظ کنه و سالم باشن و اونایی که هنوز نی‌نی ندارن خدا بهشون یه نی‌نی سالم و خوشکل بهشون بده🫠❤️
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
من خیلی رو پا بودم. درد داشتم. به بخیه م نمی‌تونستم برسم. هیچ جوره حواسم به خودم نبود. پاهام اندازه بادکنک باد کرده بود. فردای روزی که مرخص شده بود تو رفت و آمد به اتاق مادران و NICU بودم که دیدم دنیا پیش چشمم سیاه میشه. سردرد وحشتناک داشتم. حالت تهوع شدید. سرگیجه شدید. حالم به حدی بد بود که نمی‌تونستم یکم رو پا باشم حتی. با همون حال زارم رفتم سمت اورژانس. حتی توان حرف زدن هم نداشتم. تا حالمو دیدن انگاری فهمیدن چه خبر شده!! فوری زنگ زدم به همسرم و اونم اومد و من دوباره بستری شدم🙃 علت؟؟ عفونت زیاد به دلیل پارگی تایم طولانی کیسه آب!! بعد اون همه مصیبت و سختی خودم و پسرم اینجوری با حال خراب یه گوشه از بیمارستان افتاده بودیم. عفونت خونم خیلی بالا بود و نگم از حال خرابم. نگممممم
تو کل زندگیم همچین حال خرابی نداشتم. به حدی تب داشتم که واقعا حس مرگ داشتم. میگفتم منکه حالم اینه، بچه طفل معصومم دیگه چه حالی داره با عفونت😭😭
دو هفته پیش رو با عذاب گذشت، با سختی گذشت، با حال خراب و سرم های تو دستم یه پام بخش بود، یه پام اتاق شیردوشی، یه پام nicu. با حال خرابم سعی داشتم تند تند برم به بچم شیر بدم ولی هربار شیرم به خاطر حجم زیاد آنتی بیوتیک کمتر میشد!
یک بند رو پا بودم. به شدت بی اشتها بودم. سر درد و تب یکسره باهام بود. هرکس که پیگیر حالم بود می‌گفت خدا چی توی تو دیده که اینجوری داره امتحانت می‌کنه! تو اون دو هفته اندازه کل عمرم گریه کردم. هربار که جیغ های بچم به خاطر آنژیو کت ها رو می‌شنیدم گریه میکردم. شیرم که کم شده بود گریه میکردم، برای حال خرابم برای همه آرزوهایی که برای بعد زایمانم داشتم و هیچکدوم نشده بود!!!