رفتیم زایشگاه و همه شرایطمو تو پرونده میخوندن و قیافه شوک و پر از استرس منو که می‌دیدن خیلی سعی میکردن باهام حرف بزنن و آرومم کنن ولی من تو حال خودم بودم. اومدن به خاطر فشارم بهم سرم وصل کنن. رگم هیچ جوره پیدا نمیشد و هزار نفر ریخته بودن سرم. اون لحظه نمی‌دونستم این دستایی که دارن بهش ضربه میزنن تا رگ پیدا کنن قراره تا ۱۴ ۱۵ روز بیشتر از ۲۰ بار آنژیو کت بهش بخوره🥲
به هر سختی بود رگمو پیدا کردن و با سرم فشار مجموعا ۳ تا سرم بهم وصل بود. همزمان هر ۵ دقیقه فشار هم ازم میگرفتن که شکنجه اصلی این بود!!! چون هربار که دستگاه پر از باد میشد من به خاطر درد سوزنایی که تو دستم بود یه دور میمردم و زنده میشدم. و این ریتم دقیقا دو روز کامل با من بود. هربار انگار رگ دستم داره می ترکه و من زار میزدم از درد. و همه اینا همزمان بود با nst گرفتن مداوم که اصلا نمیشد از جام تکون بخورم!! همزمان هم درد طبیعی سراغم اومده بود، هم فشار بالا داشتم که حالت تهوع و سرگیجه سراغم اومده بود، هم درد آنژیو کت و باد کردن دستگاه فشار دقیقا روی قسمت سرم ها و با همه اینا حتی نمی‌تونستم درست جا به جا بشم چون nst ناموفق میشد!
رفتار پرسنل همگی باهام خیلی خوب بود و عمیقاً درکم میکردن و ناراحت حالم بودن. ۲ سانت بودم و تا ۱۰ ۱۲ ساعت هیچ پیشرفتی نمی‌کردم. یکسره درد داشتم، حالت تهوع و سرگیجه داشتم، نمی‌تونستم از جام جم بخورم، به شدت گرمم بود و نفسم بالا نمیومد و میگفتن عوارض سرمی هست که به خاطر فشارخون بهم زدن. تا نصف شب اون روز هیچ پیشرفتی نداشتم و به زور تا ۴ سانت رسیدم

۲ پاسخ

دقیقا همه این شرایط رو من به خاطر مسمومیت بارداری داشتم تو ۳۵ هفته ختم دادن و علاوه بر همه اینایی که گفتی دقیقا تو همین زمان سنگ کلیه هم دفع کردم ۱۴ ساعت درد کشیدم و فقط یک سانت بودم در نهایت سزارین شدم
و سه درد طبیعی ، سزارین و سنگ کلیه رو کشیدم
به سختی هایی که کشیدی فکر نکن نمیدونم چرا بعد از ده ماه دوباره یادش افتادی ولی فقط باعث میشه افسرده بشی و حالت بد بشه. همه اون روزهای سخت گذشته به آینده و بزرگ شدن بچه ات فکر کن ❤️

خب از دست دیگت فشار می‌گرفتن

سوال های مرتبط

مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
ولی دکتر می‌گفت با اینکه لگنت خیلی آماده و عالیه ولی چون وقت زایمانت نیست دیواره های کانال رحم نرم و آماده نیست. دونه به دونه مامانا جلو چشمم فول میشدن و میرفتن اتاق زایمان و من با حسرت به تک تک شون نگاه میکردم... شب خیلی سختی بود. هراز گاهی به همسرم اجازه میدادن بیاد پیشم. وقتی می‌رفت انگار دنیا آوار میشد تو سرم. نصف شب بود و حس تنهایی داشتم. تازه هم منو برده بودن یه اتاق یه تخته. تا صبح درد کشیدم، حالم خیلی بود، دم دمای صبح اومدن کیسه آبمو پاره کردن که زودتر زایمان کنم ولی حتی اون کار هم به پیشرفت من کمکی نکرد. میگفتن ۶ سانت هستم ولی همه با یه ناامیدی میگفتن ۶ سانت واقعی نیست!! عوارض سرم فشار خون خیلی حالمو بد کرده بود. بینیم به حدی کیپ شده بود و گرمم بود که به سختی نفس میکشیدم. درد دیوانه م کرده بود. دیگه تحمل سرمای تو دستم رو نداشتم. دم صبح بود که شیفت عوض شد و مامای جدید که اومد گفت دکتر اجازه داد موقت همه سرم ها رو دربیاریم. همه سرم ها رو درآورد، رو منی که به شدت داشتم میلرزیدم پتو انداخت و برقو خاموش کرد و گفت یکم بخواب. بهترین ساعتای اون روزا همون موقع بود چون تا ۱۰ صبح خوابیدم🥹 از ۱۰ صبح به بعد دوباره همون آش و همون کاسه. درد شدید، حالت تهوع، سردرد، سرگیجه، فشار گرفتن و nst گرفتن مداوم. دقیق هر نیم ساعت یه بار هم معاینه میشدم و هربار مرگو به چشمم میدیدم. هیچ کدوم از شرایطی که داشتم رو کسی اونجا نداشت و همه چی برام پیچیده شده بود. نه فشارم پایین میومد، نه بچه و رحم همکاری میکردن نه حتی یک ذره از حال بدم کم میشد!! میفهمیدم که باهم پچ‌ پچ میکنن و صحبت از سزارین میزدن. آخر سر هم دکتر اومد گفت اگر تا دو ساعت دیگه زایمان نکنم میبرنم سزارین
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
من خیلی رو پا بودم. درد داشتم. به بخیه م نمی‌تونستم برسم. هیچ جوره حواسم به خودم نبود. پاهام اندازه بادکنک باد کرده بود. فردای روزی که مرخص شده بود تو رفت و آمد به اتاق مادران و NICU بودم که دیدم دنیا پیش چشمم سیاه میشه. سردرد وحشتناک داشتم. حالت تهوع شدید. سرگیجه شدید. حالم به حدی بد بود که نمی‌تونستم یکم رو پا باشم حتی. با همون حال زارم رفتم سمت اورژانس. حتی توان حرف زدن هم نداشتم. تا حالمو دیدن انگاری فهمیدن چه خبر شده!! فوری زنگ زدم به همسرم و اونم اومد و من دوباره بستری شدم🙃 علت؟؟ عفونت زیاد به دلیل پارگی تایم طولانی کیسه آب!! بعد اون همه مصیبت و سختی خودم و پسرم اینجوری با حال خراب یه گوشه از بیمارستان افتاده بودیم. عفونت خونم خیلی بالا بود و نگم از حال خرابم. نگممممم
تو کل زندگیم همچین حال خرابی نداشتم. به حدی تب داشتم که واقعا حس مرگ داشتم. میگفتم منکه حالم اینه، بچه طفل معصومم دیگه چه حالی داره با عفونت😭😭
دو هفته پیش رو با عذاب گذشت، با سختی گذشت، با حال خراب و سرم های تو دستم یه پام بخش بود، یه پام اتاق شیردوشی، یه پام nicu. با حال خرابم سعی داشتم تند تند برم به بچم شیر بدم ولی هربار شیرم به خاطر حجم زیاد آنتی بیوتیک کمتر میشد!
یک بند رو پا بودم. به شدت بی اشتها بودم. سر درد و تب یکسره باهام بود. هرکس که پیگیر حالم بود می‌گفت خدا چی توی تو دیده که اینجوری داره امتحانت می‌کنه! تو اون دو هفته اندازه کل عمرم گریه کردم. هربار که جیغ های بچم به خاطر آنژیو کت ها رو می‌شنیدم گریه میکردم. شیرم که کم شده بود گریه میکردم، برای حال خرابم برای همه آرزوهایی که برای بعد زایمانم داشتم و هیچکدوم نشده بود!!!
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱ سالگی
قابل توجه کسایی که میگن تو برای راحتی ات سزارین شدی که درد نکشی و برا همین نمیتونی حس یه مادر طبیعی رو داشته باشی

من جدای از مشکلات بارداری ام به خاطر زیاد بود آب دور جنین ۳۶هفته ختم بارداری دادن برام چند هفته آخر گاهی چهار بار در روز آزمایش خون و سه بار سونو گرافی می‌فرستادن چون بچه نترس بود شرایطش نامناسب بود. و. نمیتونستن آمپول ریه بزنن چون دیابت داشتم چندباری هم بستری شدن ولی باز که مرخص میشدم همون بود آب دور جنین در حالت عادی ۱۵سانتی متره ولی برای بچه من شده بود۴۰ شکمم خیلی بزرگ شده بود انقباض داشتم دردهای زیاد و..خلاصه که روز زایمان رسید روز قبل آزمایش خون و تشکیل پرونده انجام داده بودیم روز چهارشنبه ای بود ساعت۶٫۵صبح بیمارستان بودم رگ گیری و وصل سرم و ان اس تی و منتظر دکتر از قضا دکتر تا ساعت۱۱٫۵نیومد و من اینقدر ضعف کرده بودم ... بالاخره رفتیم اتاق عمل و سوند گذاشتن بماند که اینقدر بد سوند گذاشت که مثانه ام زخم شد و تا مدت ها دچار مشکل بودم کلا در بارداری فشارم پایین بود گرسنگی زیاد فشارم رو پایین تر آورده بود و بی حسی که زدن بدتر شد از لحظه ای که دراز کشیدم تهوع و تنگی نفس وحشتناکی داشتم که صدام در نمیومد فقط گریه میکردم هنوز موقع زایمان نبود بچه بالا بود آب دورش هم خیلی زیاد بود و بیرون آوردن بچه خیلی سخت شده بود اینقدر که با آرنج روی سینه و شکمم فشار آورد تا چند روز درد داشتم بچه رو هم که آوردن کنارم اینقدر که از تنگی نفس و حالت تهوع اذیت بودم چیزی متوجه نشدم بعد از عمل به خاطر زخم مثانه ام تو ادرارم خون بود...
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۷ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۸:بچه ها اومدم‌خونه‌فرداس ترخیص شدم‌دگتر لحظه آخر اومد و بخیه ها رو‌چک‌کرد وایه معاینه سطحی و گفت همه چی خوبه و میتونی بری یه سرم شستشو داد بهم که هر دفعه دسشویی رفتی با این خودت رو بشور و خشک کن با سشوار .
من دیگه کم کم درد هام شدیدتر شد خودمو گول میزدم که همه چی خوبه اینا طبیعی بدن درد به خاطر فشار زایمان و ایناس خونه مادرم بودم همه هم میگفتن زایمان طبیعی بچه بیرون میاد درد میره کلا هیچی هیچی درد نداشتیم منم میگفتم پ حتما من یه کم لوس شدم اسنجوری میکنم چیزی نیست ولی هی بیشتر و بیشتر میشد جوریکه نمیتونستم بشینم به کسری شیر بدم به شدت رنگ پریده شده بودم تا یه چند دیقه شیر میخورد کسری من از حال میرفتم همه میگفتن بنیه نداره از بس غذا مذا نخورده بی جون شده خلاصه که هی میگفتیم چیز خاصی نیست بعد بیست چهارساعت دیدم من اصلا نمیتونم روی باسنم بشینم اون پام که بخیه ها به اون سمت بود سمت راست خیلی درد میکرد انگار راه رفتنی باید میکشیدمش درد لگن سمت راستم خیلی زیاد شده بود زنگ زدم به دکتر گفتم اونم گفت دیکلوفناک رو زود به زود بخور خوب میشی ولی من هی بی جون تر میشدم همش خودمو به اون راه میزدم که خوب میشم عادی دیگه زاییدما الکی نبوده درد هم داره خلاصه بعد دو روز دیگه نمیتونستم کسری رو بغل کنم اصلااااااا نمیشد بشینم باید کج مینشستم
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۱۶:به هوش اومدم تو ای سی یو بودم باز بیمارستان جدید باز با همه اون دستگاه ها دوباره همه اون کار ها شروع سد حالم از خودم بهم‌میخورد سوندی که از روز اول بهم وصل بود نمیدونم تجربه دارین یا نه بدترین چیز دنیا سوند .
درمان رو جدی شروع کردن حالا امکانات بود دکتر مطابق جواب آزمایش برام انتی بیوتیک موثر تجویز کرد با حجم خیلی زیاد و هر روز میرفتم اتاق عمل دوازده روز تمام براش شستشو محل میبردنم اتاق عمل بی هوشی میگرفتم تا بتونن محل رو پاکسازی کنن هیچی که نمیخوردم نهایت به ذره سوپ یا ماست باید چندین ساعت قبل عمل ها چیزی نمیخوردم بی جون بودم تب و لرز داشتم هی بیهوشی دوباره ریکاوری دوباره یکی دوساعت به هوش بودم حرف میزدم باز از اول شروع میشد.
حالم تقریبا به ثبات رسیده بود حداقلش میدونستن باید چیکار کنن و داشتن انجامش میدادن ،حالا هر روز یه سری دکتر باید چکاپم میکردن قلب ،ریه،عفونی،اورولوژی،انکولوژی،زنان
دایم داشتم چک میشدم هر روز چند نفر میومدن ای سی یو و چند نفر ترخیص میشدن به بخش پلی من همچنان بودم هر پرستاری میومد میپرسیدم امروز آخرش میگفتن خوب میشی دوباره فردا همین تکرار میشد
آنقدر اکو قلب گرفتن که پوست روی سینه هام کنده شده بود ،گردنم از بس تکون نداده بودم از درد خشک شده بود یه عالمه سیم پیچیده بود دورم
ولی حداقل روزی نیم ساعت ملاقات داشتم اینجا بود که یه کم امید گرفتم
همه خودشونو جمع میکردن و جلوی من میخندیدن باهام‌حرف میزدن و من مثل یه چوب فقط گوش میدادم
مامان دونه کوچولو مامان دونه کوچولو ۱۱ ماهگی
دیشب نزدیک های پنج و نیم صبح یه خواب خیلی خیلی خیلی بد و ناجوری درباره دخترم دیدم خیلی خیلی وحشتناک بود بعدشم از شدت وحشت از خواب پریدم و بدو بدو اومدم بالاسر دخترم ببینم حالش خوبه یا نه دیدم حالش خوبه خیالم راحت شد ولی چقد سخته مادر بودن چقد سخته عذاب کشیدن بچتو ببینی حتی توی خواب حاضر نیستی یه تار مو از سرش کم بشه من با اینکه خواب بود ولی داشتم از ناراحتی میمردم و دلم خون بود خداروشکر که همش خواب بود حتی انقد وحشتناک بود که خواب از سرم پرید و الان استرس اینو دارم که نکنه اتفاقی برا دخترم بیفته انقد وحشتناک بود که از به زبون آوردنش هم میترسم که چی بود خوابم الهی همه بچه ها سالم و سلامت باشن و هیچ بچه ای مریض نشه نمی‌دونم چرا همچین خوابی دیدم اما این روزا به خاطر امتحانات دانشگاهم که حضوری هستن خیلی داره بهم فشار میاد با بچه کوچیک و آنچنان هم کمکی ندارم و خیلی دارم اذیت میشم و استرسم هم زیاده و دخترم هم رو دور دندون در اوردنه و اسهال و استفراغه شاید به خاطر ایناست که خواب بد دیدم
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
دیشب موقع خواب یاد روزای بعد زایمانم افتادم و دو ساعت زار زار گریه کردم😂😂 از ته دلم خداروشکر میکنم که اون روزا گذشت!
تو سختی کشیدن بعد زایمان خودمو رکورد دار می‌دونم. هرکس رو دست من اومده بود بیاد اعلام وجود کنه🤣🤣

نگاه به ایموجی های خنده نکنید. هنوز هم با یادآوریش شوک میشم و اشک از چشمام بی اختیار می‌ریزه

آخرای ۳۶ هفته بودم که به توصیه دکترم رفتم سونو. چون فشارخون داشتم میگفت تند تند باید سونو بشی. سونوگرافی گفت به معنی واقعی کلمه هیچ آبی دور جنین نیست!! زود باید بری بیمارستان. گفت احتمال زایمان هست با آمادگی برو
رفتم خونه با استرس زیاد وسایلمو جمع کردم و یه دوش فوری گرفتم و همسرمم که فوری از سرکار اومده بود رفت غذا بگیره چون دم ظهر بود و وقت نبود.
فوری غذا رو خوردیم و راه افتادیم.
رفتیم بیمارستان میلاد که قرار بود زایمان کنم. رفتیم اورژانس فشارمو گرفتن روی ۱۵ بود!! آب دور جنین هم زیر ۵ سانت. فوری منو بردن زایشگاه.
من اینجا به معنی واقعی کلمه داشتم سکته میکردم. همسرم سعی میکرد آرومم کنه ولی هییییچ فایده ای نداشت!! من واقعا داشتم سکته میکردم. درسته که آماده زایمان طبیعی بودم ولی خیلی یهویی اینطوری شده بود و من فکر نمی‌کردم انقدر یهو منو بکشن ببرن برای زایمان 😭 اونم وقتی هیچ دردی نداشتم و قرار بود بهم آمپول فشار بزنن!!

ادامه بعدی
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
میون مصیبتایی که کشیدم یه اتفاق شگرفی یادم رفت🤣🤣
وقتی دوباره بستری شدم، انقدر حموم نرفته بودم و رو پا بودم و به خودم نمی‌تونستم برسم، بخیه م هم عفونت کرد. فکر کنید ۵ نفر بالا سر من افتاده بودن و فشار میدادن تا عفونتها خارج بشه🥲
من دیگه صدام درنمیومد که فریاد بزنم ختی! انقدر که حالم بد بود.

بچه های که قصد دارید دولتی زایمان کنید. وضعیت من هیچ ربطی به دولتی خصوصی نداشت!! من هیچ هماهنگی‌ای برای سزارین با هیچ دکتری نداشتم و قصد طبیعی داشتم!! بدون هماهنگی حتی بهترین خصوصی ها هم الکی سزارین نمیبرن و باید پروسه‌ش طی بشه تا اجازه سزارین بدن!! پس نترسید و فکر کنید چون دولتی بود این بلاها سرم اومد!!
به معنی واقعی کلمه کادر بیمارستان چه بخش زنان چه nicu عالی بودن. در ضمن ما تو اون ۱۵ روز انقدرررر از سر تا پامون آزمایش و سونو و اسکن گرفته بودن و از پسرم انواع و اقسام آزمایشا و ... اگر خصوصی بستری می‌شدیم، به نقل از یکی از دوستای همسرم که تو بیمه هست حداقل ۵۰۰ ۶۰۰ میلیون خرجمون میشد!!
فقط یه آزمایش نخاعی از پسرم گرفتن که اگر بیمه نبودیم و بیمارستان دولتی نبود، ۷۰ میلیون فقط هزینه اون آزمایش بود!

درکل برای منی که فشار خونی بودم و ریسک اینکه خودم یا پسرم موندگار بشیم بود، با هزینه های وحشتناک nicu تو خصوصی ها، قطعا رفتن به بیمارستان خصوصی انتخاب خوبی نبود...

عکس برای لحظه ایه که داشتن میبردنش ان آی سیو🥲 جای آزمایشا روی دستشو ببینید. بعد مرخص شدنمون کل دست و پاهاش کبود و پر از جای سوزن بود بچم
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت۱۰: اینجاها دیگه فقط با کپسول اکسیژن نفس میکشیدم ثانیه ای بدون اکسیژن نمیتونستم بمونم ،یهو هزار تا دکتر و پرستار ریختن رو سرم خیلی هوشیاری نداشتم چشام به زور باز میشد ولی تا میخواستن معاینه ام کنن جیغ میزدم خیلی درد داشتم خیلیییییی امونمو بریده بود پا درد و لگن درد
از یه طرف انگار یه وزنه سنگین روی قلبم بود نفس که میکشیدم قفسه سینه ام میزد بیرون و برمیگشت دایم تب بالا بعدش لرز شدید هیچ کس هم نمیتونست درست تشخیص بده دکتر خودمم اومد و اونم معاینه کرد و رفت .
هیچ کس باهام حرف نمیزدم فقط تند تند میومدن و میرفتن هیچ کس جوابمو نمیداد داشتم میمردم از ترس خودم همش میگفتم از استرس اینطوری شدم ولی قضیه خیلی جدی بود ،داداشم پرستار یهو اون اومد تو ای سی یو اونو‌دیدم دلم قرص شد گفتم الان میاد بهم میگه چم شده ولی اونم اومد فقط دستمو گرفت گفت یاسی نترس از هیچی من اینجام 😭😭😭
همسرم هر وقت میتونست میومد داخل ای سی یو با التماااااس و بدبختی یه لحظه منو ببینه ولی هیچی بهم نمیگفت فقط میگفت درست میشه یاسی تو‌رو خدا قوی باش😭
من که فقط گریه میکردم تازه یادم اومد کسری رو جا گذاشتم سینه هام سفت شده بود شیر داشتم ولی از درد یادم رفته بود دکتر اومد گفت شیر دوش بیارین شیرش رو بدوشین من میگفتم بدیم به بچه ام بخوره سرشو انداخت پایین جوابمو نداد دیگه واقعا ترسیده بودم فقط میومدن خون میگرفتن میرفتن پشت هم پشت هم سرم های مختلف میزدن که بعدا فهمیدم انتی بیوتیک های مختلف بوده