قابل توجه کسایی که میگن تو برای راحتی ات سزارین شدی که درد نکشی و برا همین نمیتونی حس یه مادر طبیعی رو داشته باشی

من جدای از مشکلات بارداری ام به خاطر زیاد بود آب دور جنین ۳۶هفته ختم بارداری دادن برام چند هفته آخر گاهی چهار بار در روز آزمایش خون و سه بار سونو گرافی می‌فرستادن چون بچه نترس بود شرایطش نامناسب بود. و. نمیتونستن آمپول ریه بزنن چون دیابت داشتم چندباری هم بستری شدن ولی باز که مرخص میشدم همون بود آب دور جنین در حالت عادی ۱۵سانتی متره ولی برای بچه من شده بود۴۰ شکمم خیلی بزرگ شده بود انقباض داشتم دردهای زیاد و..خلاصه که روز زایمان رسید روز قبل آزمایش خون و تشکیل پرونده انجام داده بودیم روز چهارشنبه ای بود ساعت۶٫۵صبح بیمارستان بودم رگ گیری و وصل سرم و ان اس تی و منتظر دکتر از قضا دکتر تا ساعت۱۱٫۵نیومد و من اینقدر ضعف کرده بودم ... بالاخره رفتیم اتاق عمل و سوند گذاشتن بماند که اینقدر بد سوند گذاشت که مثانه ام زخم شد و تا مدت ها دچار مشکل بودم کلا در بارداری فشارم پایین بود گرسنگی زیاد فشارم رو پایین تر آورده بود و بی حسی که زدن بدتر شد از لحظه ای که دراز کشیدم تهوع و تنگی نفس وحشتناکی داشتم که صدام در نمیومد فقط گریه میکردم هنوز موقع زایمان نبود بچه بالا بود آب دورش هم خیلی زیاد بود و بیرون آوردن بچه خیلی سخت شده بود اینقدر که با آرنج روی سینه و شکمم فشار آورد تا چند روز درد داشتم بچه رو هم که آوردن کنارم اینقدر که از تنگی نفس و حالت تهوع اذیت بودم چیزی متوجه نشدم بعد از عمل به خاطر زخم مثانه ام تو ادرارم خون بود...

۷ پاسخ

حس مادرانه مگه ب نوع زایمانه!!؟
هرکی همچنین حرفی زده بسیااار آدم احمقیه.
چه طبیعی چ سزارین هیچ کدوم برتری برهم ندارن. نمیدونم یسریا کي میخوان اینو بفهمن.

چقدر نفهمن بعضی ها اگه طبیعی هم بودی بازم اینا یه چی میگفتن مگه سزارین درد ندارع😔

کی میگه سزارین درد نداره دردهای بعدش چی ؟ جای بخیه هاش چی ؟ من با اینکه خودم طبیعی بودم ولی به چشم دیدم ک اونایی ک سزارین شدن چقدر سخت تر بوده چ فشارهایی تحمل کردن چقدر طول کشیده تا دردشون آروم بشه

بخدا ک سزارین هم بدتره وقتی شکم منوبرش دادن کم وبیش متوجه شدم چیزی رو شکممم میکشننن بعدش انگارپارچ اب ریختن روپاهام ک فککنم خون بود همین ک شکممو پاره کردن حس میکردم دیگ ازحال میرم باصدای لرزدارم گفتم من یجوری شدم فک میکردم بیهوش شدم و ترس و ‌‌‌‌....افزایش ضربان شدید قلبم

نوع زایمان به حس مادری هیچ ربطی نداره هر کی این حرف رو زده از حسادتش بوده
خیلیا به خاطر هزینه و ...... نمیتونن برن سزارین مجبورا با این حرفا اذیتت کنن اصلا اهمیت نده
تازه اگرم شیرخشک به بچت دادی و گفتن شیر مادر فلان و اینا بگو من توان مالی شو دارم میدم شما نداشتی به من ربطی نداره

عزیزم چون همچین آدمایی سزارین رو تجربه نکردن فکر میکنن فقط زایمان طبیعی درد داره و سزارین در حال بی هوشی و بدون هییییچ دردی بچه میاد
منم هفت ساعت درد کشیدم ولی آخر سزارین شدم تا دوروز شکمم کار نمیکرد ولی تخت کناریم طبیعی زایمان کرد با اینکه حدود ۱۲ ساعت بعد من زایید زودتر از من مرخص شد
بعدم تو ان آی سیو با شکم پاره بالا سر بچم بودم تنهای تنها
غمت نباشه

تو ریکاوری گفتن پمپ درد میخوای و من چون شنیده بودم برا بچه ضرر داره با وجود درد وحشتناکی که داشتم و حتی به خاطر تنگی نفسی که هنوز ادامه داشت توان گفتنش رو نداشتم با اشاره دستم گفتم نه بالاخره گذشت و رفتم تو بخش بچه رو بردن زیر دستگاه اکسیژن به خاطر حجم خیلی زیاد آب دور بچه رحمم خیلی بزرگ شده بود و جمع شدن شکمم خیلی سخت بود جدا از اینکه اصلا نمیشه بچه رو گرفت و شیر داد ...چند ساعت بعد از عمل میگن بابونه بخور و مایعات که سوند رو در بیارن از تخت بیای پایین راه بری من یه ذره بابونه خوردم و سرفه ام گرفت اون لحظه‌ مرگ رو جلوی چشمام دیدم....چندساعت بعد موقع پایین اومدن از تخت بود اینقدر که شکمم بزرگ بود و فشار به بخیه هام میاورد توان تکون خوردن نداشتم چندین بار سعی کردم اما نمی‌تونستم نیم ساعت لبه تخت بودم دو نفر میگرفتنم تا میومدم بلند شم نمیتونستم درد وحشتناک و فشار بخیه ها خیلی عذاب آور بود گریه میکردم دهنم خشک خشک بود بعد از یکساعت تونستم با کمک دونفری که زیر بغل هامو گرفته بودن از تخت بیام پایین و وقتی برگشتم به تخت اینقدر که شکمم به بخیه هام فشار آورده بود پانسمان بخیه هام کامل دراومد...و هنوز تنگی نفس باهام بود با هر نفسی که می‌کشیدم کل قفسه سینه ام درد می‌گرفت و کمر درد وحشتناکی که وقتی به پشت می‌خوابیدم قفل میشدم و با کلی گریه و کمک چند نفر می‌تونستم بچرخم یا بنشینم این فقط نصف روز از دردهای وحشتناکی بود که من کشیدم بقیه اش رو هم بخوام حساب کنم از دردهای وحشتناکی که با آمپول کتورولاک یه ذره آروم می‌گرفت و عفونت بخیه هام و ...سه برابر یه مادر طبیعی درد کشیدم چرا بعضیا اینقدر راحت میگن برای راحتیت رفتی سزارین 😕😕

سوال های مرتبط

مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
رفتیم زایشگاه و همه شرایطمو تو پرونده میخوندن و قیافه شوک و پر از استرس منو که می‌دیدن خیلی سعی میکردن باهام حرف بزنن و آرومم کنن ولی من تو حال خودم بودم. اومدن به خاطر فشارم بهم سرم وصل کنن. رگم هیچ جوره پیدا نمیشد و هزار نفر ریخته بودن سرم. اون لحظه نمی‌دونستم این دستایی که دارن بهش ضربه میزنن تا رگ پیدا کنن قراره تا ۱۴ ۱۵ روز بیشتر از ۲۰ بار آنژیو کت بهش بخوره🥲
به هر سختی بود رگمو پیدا کردن و با سرم فشار مجموعا ۳ تا سرم بهم وصل بود. همزمان هر ۵ دقیقه فشار هم ازم میگرفتن که شکنجه اصلی این بود!!! چون هربار که دستگاه پر از باد میشد من به خاطر درد سوزنایی که تو دستم بود یه دور میمردم و زنده میشدم. و این ریتم دقیقا دو روز کامل با من بود. هربار انگار رگ دستم داره می ترکه و من زار میزدم از درد. و همه اینا همزمان بود با nst گرفتن مداوم که اصلا نمیشد از جام تکون بخورم!! همزمان هم درد طبیعی سراغم اومده بود، هم فشار بالا داشتم که حالت تهوع و سرگیجه سراغم اومده بود، هم درد آنژیو کت و باد کردن دستگاه فشار دقیقا روی قسمت سرم ها و با همه اینا حتی نمی‌تونستم درست جا به جا بشم چون nst ناموفق میشد!
رفتار پرسنل همگی باهام خیلی خوب بود و عمیقاً درکم میکردن و ناراحت حالم بودن. ۲ سانت بودم و تا ۱۰ ۱۲ ساعت هیچ پیشرفتی نمی‌کردم. یکسره درد داشتم، حالت تهوع و سرگیجه داشتم، نمی‌تونستم از جام جم بخورم، به شدت گرمم بود و نفسم بالا نمیومد و میگفتن عوارض سرمی هست که به خاطر فشارخون بهم زدن. تا نصف شب اون روز هیچ پیشرفتی نداشتم و به زور تا ۴ سانت رسیدم
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۷ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۷ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت اول:

من دقیقا یک هفته بعد از تولد پسرم یبوست شدید گرفتم. زایمانم هم سزارین بود یعنی نه آمپول فشار خوردم نه درد طبیعی کشیدم که بیرون زدگی بشه. نمیدونم از بدشانسی بود یا چی. البته چون پسرم فقط شیر مادر خورد و منم شیرم زیاد بود باعث شد بدنم خیلی کم آب بشه و احتمالا دلیل یبوست شدیدی که گرفتم همین باشه. در حدی بود که من یک هفته نمیتونستم مدفوع کنم و یهو بعد یه هفته دستشویی میرفتم با بدبختی یه عالمه مدفوع داشتم. همون باعث شد من شقاق مقعدی و زخم و ترک پوستی تو ناحیه مقعد پیدا کنم. این زخم‌ها که اومد دیگه نتونستم مثل قبل دستشویی برم. مشکل یبوست هم داشتم و دیگه بدتر. رفتم پزشک زنان و بهم قرص منیزیم داد. حل نشد. رفتم پزشک داخلی و قرص سی لاکس و شربت لاکسی ژل داد. اون قرص رو تا می‌خوردم یه کم مدفوعم نرم تر بود. ولی هی مجبور بودم دوز بیشتری بخورم و از روزی یه بار رسیده بود به روزی سه یا چهار بار ولی هنوز سخت دفع داشتم چون دیگه شقاق و زخم بود و حتی اگر اسهال هم میشدم باز درد و سوزش مزخرفی داشتم. اینجا پسرم حدودا چهار ماه بود و تا هفت هشت ماهگیش اوضاع همین بود. درد و سوزش که میگم نه یه ذره دو ذره. یعنی من کابوسم شده بود دستشویی رفتن. اصلا دلم نمی‌خواست برم دستشویی انقدر که زجر میکشیدم و تازه بعد از دفع هم تا ساعتها این درد و سوزش همراهم بود به حدی شب تا صبح خواب نمیرفتم. دیگه تحملش برام سخت شد. رفتم پیش پزشک متخصص مقعد. بهم یه رژیم غذایی ضد یبوست داد و یه سری پماد و دارو. البته من قبلشم کلی پماد ضد فیشر و آنتی همورویید استفاده کرده بودم ولی هیچکدوم درمونم نکرد. دستورات پزشک رو که انجام دادم مشکل یبوستم بهتر شد ولی خب دیگه اوضاع من خیلی وخیم شده بود.
مامان ماهلین و نیلا مامان ماهلین و نیلا ۱ سالگی
سلام سلااام . بیاید میخوام از تجربه ام تو بیمارستان قائم کرج بگم . البته توجه کنید که هنوز زایمان نکردم . فشارم بالا رفته بود و مشکوک به مسمومیت بارداری بودم یک‌روز تحت نظر بستری کردن .
باید بگم که تو قسمت زایشگاه رسیدگی ماما ها و کمک پرستار عالی بود ، تند تند سر میزدن . برخورد و اخلاقشون عالی بود . چه اونا که جوون بودن و چه اونا که سنشون بیشتر بود . غذای هم خوب بود . اصلا بیمارستان کثیفی نبود . من چون بستری بودم خیلی کارا سریع برام انجام شد ، سونوگرافی و اکوی قلب و آزمایشات و ... بعدم که رفتم بخش ، اتاقم دو تخته بود تنها بودم ، اونجا هم رسیدگی خوب بود .
در کل بخوام بگم
اگر برگردم عقب پارسال هم برای زایمان ماهلین میرفتم قائم ، نه که برم آرام و الکی کلی هزینه کنم ، چون دقیقا همون خدمات رو گرفتم فقط زایمان نکرده بودم😂😂 این عکس هم اتاق تحت نظر بود پره اکلامیسی ،تو زایشگاه .
اینجا فقط تو زایشگاه باید گوشی و طلا و اینا رو بدید به همراهتون ، دلایلی که آوردن برای من قانع کننده بود الته تا حدودی . لباسشون هم قشنگ بود😂
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
ولی دکتر می‌گفت با اینکه لگنت خیلی آماده و عالیه ولی چون وقت زایمانت نیست دیواره های کانال رحم نرم و آماده نیست. دونه به دونه مامانا جلو چشمم فول میشدن و میرفتن اتاق زایمان و من با حسرت به تک تک شون نگاه میکردم... شب خیلی سختی بود. هراز گاهی به همسرم اجازه میدادن بیاد پیشم. وقتی می‌رفت انگار دنیا آوار میشد تو سرم. نصف شب بود و حس تنهایی داشتم. تازه هم منو برده بودن یه اتاق یه تخته. تا صبح درد کشیدم، حالم خیلی بود، دم دمای صبح اومدن کیسه آبمو پاره کردن که زودتر زایمان کنم ولی حتی اون کار هم به پیشرفت من کمکی نکرد. میگفتن ۶ سانت هستم ولی همه با یه ناامیدی میگفتن ۶ سانت واقعی نیست!! عوارض سرم فشار خون خیلی حالمو بد کرده بود. بینیم به حدی کیپ شده بود و گرمم بود که به سختی نفس میکشیدم. درد دیوانه م کرده بود. دیگه تحمل سرمای تو دستم رو نداشتم. دم صبح بود که شیفت عوض شد و مامای جدید که اومد گفت دکتر اجازه داد موقت همه سرم ها رو دربیاریم. همه سرم ها رو درآورد، رو منی که به شدت داشتم میلرزیدم پتو انداخت و برقو خاموش کرد و گفت یکم بخواب. بهترین ساعتای اون روزا همون موقع بود چون تا ۱۰ صبح خوابیدم🥹 از ۱۰ صبح به بعد دوباره همون آش و همون کاسه. درد شدید، حالت تهوع، سردرد، سرگیجه، فشار گرفتن و nst گرفتن مداوم. دقیق هر نیم ساعت یه بار هم معاینه میشدم و هربار مرگو به چشمم میدیدم. هیچ کدوم از شرایطی که داشتم رو کسی اونجا نداشت و همه چی برام پیچیده شده بود. نه فشارم پایین میومد، نه بچه و رحم همکاری میکردن نه حتی یک ذره از حال بدم کم میشد!! میفهمیدم که باهم پچ‌ پچ میکنن و صحبت از سزارین میزدن. آخر سر هم دکتر اومد گفت اگر تا دو ساعت دیگه زایمان نکنم میبرنم سزارین
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
من خیلی رو پا بودم. درد داشتم. به بخیه م نمی‌تونستم برسم. هیچ جوره حواسم به خودم نبود. پاهام اندازه بادکنک باد کرده بود. فردای روزی که مرخص شده بود تو رفت و آمد به اتاق مادران و NICU بودم که دیدم دنیا پیش چشمم سیاه میشه. سردرد وحشتناک داشتم. حالت تهوع شدید. سرگیجه شدید. حالم به حدی بد بود که نمی‌تونستم یکم رو پا باشم حتی. با همون حال زارم رفتم سمت اورژانس. حتی توان حرف زدن هم نداشتم. تا حالمو دیدن انگاری فهمیدن چه خبر شده!! فوری زنگ زدم به همسرم و اونم اومد و من دوباره بستری شدم🙃 علت؟؟ عفونت زیاد به دلیل پارگی تایم طولانی کیسه آب!! بعد اون همه مصیبت و سختی خودم و پسرم اینجوری با حال خراب یه گوشه از بیمارستان افتاده بودیم. عفونت خونم خیلی بالا بود و نگم از حال خرابم. نگممممم
تو کل زندگیم همچین حال خرابی نداشتم. به حدی تب داشتم که واقعا حس مرگ داشتم. میگفتم منکه حالم اینه، بچه طفل معصومم دیگه چه حالی داره با عفونت😭😭
دو هفته پیش رو با عذاب گذشت، با سختی گذشت، با حال خراب و سرم های تو دستم یه پام بخش بود، یه پام اتاق شیردوشی، یه پام nicu. با حال خرابم سعی داشتم تند تند برم به بچم شیر بدم ولی هربار شیرم به خاطر حجم زیاد آنتی بیوتیک کمتر میشد!
یک بند رو پا بودم. به شدت بی اشتها بودم. سر درد و تب یکسره باهام بود. هرکس که پیگیر حالم بود می‌گفت خدا چی توی تو دیده که اینجوری داره امتحانت می‌کنه! تو اون دو هفته اندازه کل عمرم گریه کردم. هربار که جیغ های بچم به خاطر آنژیو کت ها رو می‌شنیدم گریه میکردم. شیرم که کم شده بود گریه میکردم، برای حال خرابم برای همه آرزوهایی که برای بعد زایمانم داشتم و هیچکدوم نشده بود!!!
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۷ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت دوم:

هرراهی بگید رفتم. دوتا بیرون زدگی پیدا کرده بودم که یکیش کلا بیرون بود و یکیش وقتی یه کم زور میزدم و دهانه مقعدم باز تر میشد پیدا میشد و انگار یه کم داخل بود. دهانه مقعدم هم زخم بود و من کلا با خونریزی مدفوع میکردم. چرب کردن موقع دفع هم هیچ فایده ای نداشت. تو لگن آب گرم مینشستم فقط یه کم درد و سوزشم بهتر میشد البته تا وقتی تو آب بودم. بعدش پماد میزدم، روغن زیتون، عسل، هیچی فایده نداشت. دیگه به پیشنهاد دکتر قرار شد عمل کنم. البته خیلی می‌ترسیدم. هم از عمل، هم از اولین مدفوع بعد از عمل‌. اخه خیلی هم پرسیدم و خوندم‌، بعضیا انقدر می‌گفتند درد داره و فلان که من واقعا استرس داشتم.
خلاصه دیگه دلو زدم به دریا و رفتم بیمارستان برای تشکیل پرونده و قرار عمل. فقط همین الان بهتون بگم اگر خواستید عمل کنید به هیچ‌وجه سراغ جراحی و بخیه نرید‌. پیش دکتری برید که لیزری عملتون کنه. اصلا هم تو مطب انجام نشه. فقط و فقط بیمارستان. اگر بحث مالی ندارید برید بیمارستان خصوصی که هم تمیزتره هم خلوت تره هم بیشتر بهتون میرسن‌. چهارشنبه نامه دکتر رو بردیم بیمارستان و پرونده تشکیل دادم. شنبه دوباره رفتم برای آزمایش خون و یکشنبه ظهر نوبت عملم شد. اینم بگم که من از دو روز قبل عمل دیگه شروع کردم به سوپ خوردن. فقط غذای نرم و سبک و غیر چرب. آب زیاد. شریت لاکسی ژل. چون دلم نمیخواست اولین مدفوع بعد از عمل دوباره همون بلاها رو سرم بیاره. ولی قبل عمل دیگه دستشویی نرفتم با اینکه مدفوع داشتم چون واقعا میترسیدم حالم بد بشه و با خودم گفتم اگر حین عمل مدفوع داشتم هم خودشون تمیز میکنن، من نمیتونم برم دستشویی دیگه.
و اما روز عمل....
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
اینجا دیگه تکرار مکرراته و زیاد شنیدید دیگه ازش می‌گذرم. ساعت ۷ شب زایمان کردم ولی تا ۱۲ شب تو ریکاوری بودم چون فشارم از ۱۷ پایین نمیومد و حالم خیلییی بد بود. بالاخره ۱۲ شب منو بردن به سمت بخش. مامانم و همسرم اومدن بالاسرم و من خیلییی خوشحال بودم که اون روزای سخت گذشت. ولی خب نگو قراره خیلیییی سخت تر از اینا رو ببینم!!
تو بخش هم تقریبا ۳ یا ۴ تا سرم بهم وصل بود و دکتر اومد گفت چون ۲۰ ساعت کیسه آبم پاره بوده امکان عفونت هست و برای همین داری آنتی بیوتیک میگیری. فشارمم همچنان بالا بود و گفتن احتمالا ۳ روز بستری هستم. فرداش بعد از تایم ملاقات اومدن پسرمو بردن. گفتن یه سری آزمایش می‌خوان بگیرن. بعد دو ساعت همسرم اومد گفت بچه رو باید ببرن nicu. میگن یکم عفونت داره و باید رفع بشه. من خیلیییی وحشت کردم!! گفتم عفونت چی؟؟ چرا؟؟ چی شده؟؟ کلی که پرس و جو کردیم متوجه شدیم تایم طولانی پاره بودن کیسه آب کار دست پسرم داده و بدنش عفونت گرفته😭😭 کلی بوسش کردم و گریه کردم و دادم که ببرنش
هر زنی بعد از سزارین استراحت داره، همه دور و برش میگردن. ولی من از همون لحظه رو پا بودم تا دو هفته بعدش😭😭
بعد از ۳ روز بالاخره من مرخص شدم. پسرم همچنان بستری. هربار که می‌رفتم nicu جیگرم کباب میشد. زردی هم گرفته بود و شده بود غوز بالای غوز!! عفونت و زردی هردو باهم مانع خوب شدن همدیگه میشن. من رفتم اتاق مادران بیمارستان که تا روز مرخص شدن پسرم پیشش باشم. خلاصه کارای ترخیصم انجام شد و من اسباب کشی کردم به اتاق مادران. مامانمم رفت خونه و با همسرمم قرار گذاشتیم مرخصیشو خراب نکنه و بره سرکار تا وقتی برمیگردیم خونه تازه بیاد مرخصی
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۱۶:به هوش اومدم تو ای سی یو بودم باز بیمارستان جدید باز با همه اون دستگاه ها دوباره همه اون کار ها شروع سد حالم از خودم بهم‌میخورد سوندی که از روز اول بهم وصل بود نمیدونم تجربه دارین یا نه بدترین چیز دنیا سوند .
درمان رو جدی شروع کردن حالا امکانات بود دکتر مطابق جواب آزمایش برام انتی بیوتیک موثر تجویز کرد با حجم خیلی زیاد و هر روز میرفتم اتاق عمل دوازده روز تمام براش شستشو محل میبردنم اتاق عمل بی هوشی میگرفتم تا بتونن محل رو پاکسازی کنن هیچی که نمیخوردم نهایت به ذره سوپ یا ماست باید چندین ساعت قبل عمل ها چیزی نمیخوردم بی جون بودم تب و لرز داشتم هی بیهوشی دوباره ریکاوری دوباره یکی دوساعت به هوش بودم حرف میزدم باز از اول شروع میشد.
حالم تقریبا به ثبات رسیده بود حداقلش میدونستن باید چیکار کنن و داشتن انجامش میدادن ،حالا هر روز یه سری دکتر باید چکاپم میکردن قلب ،ریه،عفونی،اورولوژی،انکولوژی،زنان
دایم داشتم چک میشدم هر روز چند نفر میومدن ای سی یو و چند نفر ترخیص میشدن به بخش پلی من همچنان بودم هر پرستاری میومد میپرسیدم امروز آخرش میگفتن خوب میشی دوباره فردا همین تکرار میشد
آنقدر اکو قلب گرفتن که پوست روی سینه هام کنده شده بود ،گردنم از بس تکون نداده بودم از درد خشک شده بود یه عالمه سیم پیچیده بود دورم
ولی حداقل روزی نیم ساعت ملاقات داشتم اینجا بود که یه کم امید گرفتم
همه خودشونو جمع میکردن و جلوی من میخندیدن باهام‌حرف میزدن و من مثل یه چوب فقط گوش میدادم