چند وقتی گذشت و یکی از آشناهامون گفت سپهر ببر پیش دکتر غدد و دکتر ملتی رو بهم معرفی کرد و گفت بی نهایت دکتر باتجربه و حاذقیه و اینکه چون سنشون خیلی بالاست بیمار جدید خیلی کم قبول میکنن خلاصه بعد از یکسال تماس و اصرار و التماس به من بین مریض وقت دادن مطبشون تو خیابون جردن بود سپهر و بردم پیشش یه آقای دکتر خیلی مسن و کمی بد اخلاق ولی حسابی شیک و پیک و تر و تمیز با کت و و کراوات نشسته بود من شرح حالش رو گفتم ایشونم استخوان های دست و پای سپهر رو با دست معاینه کرد و براش یه عکس از مچ دستش انداخت رادیولوژی طبقه پایین مطب بود رفتیم عکس رو انداختیم و مجدد بردم برای دکتر ایشونم طبق اون عکس که نشون میداد رشد استخوانی دو سال کمتر از سن بچه هست آزمایش هورمون رشد نوشت
چند روز بعد من و همسرم سپهر رو بردیم برای آزمایش
یه بار خون گرفتن یه قرص دادن بهش و دقیق یادم نیست فکر کنم ۴۵ دقیقه بعد مجدد یه نمونه دیگه گرفتن و دوباره یه قرص دیگه دادن و ۴۵ دقیقه دیگه یه نمونه دیگه...
بچه ضعف کرده بود چون ناشتا بود و چند بار با فاصله خون گرفتن خیلی اذیت شد چون خرما خیلی دوست داشت با خودم خرما برده بودم و شاید باورتون نشه که چطوری با ولع ۱۰ تا خرما رو خورد😁
بعد از دو هفته جواب آزمایشش آماده شد بردم پیش دکتر و نتیجه آزمایشات حاکی از این بود که غدد هیپوفیز کار نمیکنن و هورمون رشد توی بدن سپهر خیلی کم ترشح میشد دکتر براش آمپول های هورمون رشد رو تجویز کردن که اون زمان با وجود بیمه ای که کلی دوندگی کردم و خود داروش رو بردم تحت بیمه دونه ای ۹۰۰ هزار تومن بود ولی خب به خاطر سلامتی بچم تمام سختیهاش رو به جون خریدیم

۳ پاسخ

عزیزم بچه ظعیف بود یا ریز بوده ؟؟؟

عزيزم قلبم برات تيكه تيكه شد چقدر سختي كشيدي مامان سپهر🥹🥹🥹

عزیزم 🥺
بقیه اش هم بذار لطفا

سوال های مرتبط

مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
دکتر بلافاصله دستور عمل جراحی داد و چند روز بعد ساعت ۶ صبح ما سپهر بردیم بیمارستان بچه از ۱۲ شب باید ناشتا می‌بود و ما برای اینکه بچه آروم بشه کل خیابونا رو با ماشین چرخیدیم وقتی رسیدیم پشت در اتاق عمل پرستار بچه رو از بغلم گرفت و برد انگار قلبمو از سینم درآوردن بیمارستان دور سرم میچرخید یکساعتی گذشت و سپهر آوردن دادن بغلم بچه از گرسنگی ناله می‌کرد و من اجازه نداشتم سیرش کنم
یک شب بستری بودیم و ظهر روز بعد ترخیص شدین و برگشتیم خونه
دیگه من صفر تا صدم رو گذاشتم برای وزنگیری بچه
شیرخشک و غذاهای مقوی درست میکردم براش و اونم روز به روز بهتر میشد و تپلی تر میشد خیلی هم بچه باهوشی بود از هفت ماهگی یه سری کلمات رو میگفت و من تو دلم قند آب میشد برای کلی رویاپردازی میکردم 🥺
تا اینکه وارد ۸ ماهگی شدیم اطراف اون قسمت هایی که جراحی شده بود قرمز و دون دون شد و بعدش یهو تب شدید طوری که اصلا پایین نمیومد منم دست تنها بودم و یه مامان اولی نابلد بچه رو برداشتم بردم دکتر اونم گفت عفونت شدید داره باید ببری بیمارستان مفید
با همسرم رفتیم اورژانس بیمارستان دکتر اومد بالای سرش و معاینه کرد و گفت باید آب نخاعش رو بگیریم برای آزمایش من مخالفت کردم د اجازه ندادیم. قرار شد چند روز بستری بشه تا تبش کنترل بشه و برای عفونتش دارو بگیره. من و سپهر به همراه پرستار رفتیم تو بخش یه اتاق دادن که چند تا بچه دیگه هم توش بستری بودن همین که پامو توی اتاق گذاشتم سپهر تو چشمام نگاه کرد و گفت ماما😭دلم پاره پاره شد براش همسرم اومد پیشم و بهش گفتم آرش سپهر گفت ماما اونم ذوق کرد سپهر و بوسید خداحافظی کردو رفت
ادامه تاپیک بعد
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
همینکه همسرم رفت یهو سپهر توی بغلم شروع کرد لرزیدن
دنیام تیره و تار شد نمیدونستم باید چکار کنم فقط جیغ میزدم و پرستارا رو صدا میزدم بعدش یکیشون اومد و بچه رو از بغلم گرفت و با خودش برد و دیگه بدون رضایت آب نخاع بچه رو کشیدن هنوزم صدای جیغش تو گوشمه 😭 آوردن دمر خوابوندش روی تخت و گفتن اصلا نباید حرکت کنه و باید چند ساعت تو همون حالت بمونه
۴ با ۵ روز تو بیمارستان بودیم و روز به روز بچه ضعیف تر میشد و داشت جلوی چشمام آب میشد دیدم اینطوری ادامه پیدا کنه زبونم لال بچم از دستم میره با همسرم تماس گرفتم گفتم فقط بیا ما رو از این خراب شده ببر که سپهر از دستمون میره و با رضایت خودمون از بیمارستان اومدیم بیرون...
از اون شب کذایی به بعد سپهر روز به روز عقب افتاد آخرین کلمه ای که گفت همون شب تو بیمارستان بود دیگه یک کلمه من ازش نشنیدم
از لحاظ حرکتی عقب افتاد مثل گوشت روی زمین بود و من تو حالت خوابیده بهش غذا میدادم 😭
۱۳ ماهگی تونست بشینه ولی با کمک و حدودا ۳ ساله بود که راه افتاد
کلی گفتار درمانی و کاردرمانی بردم ولی خب زیاد تاثیری توی روند رشد و حرکتش نداشت🥺 از لحاظ رشدی هم خیلی ضعیف بود دائم پای گاز بودم و براش انواع غذاهارو درست میکردم ولی دریغ از صد گرم وزن
دیگه با کلی پرس و جو یه دکتر شیوا شفیعی رو پیدا کردم که هم متخصص اطفال بود هم متخصص تغذیه با کمک ایشون سپهر کمی رو غلتک افتاد و وزنگیریش بهتر شد ولی از لحاظ قدی مشکل داشت
ادامه تاپیک بعد
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
بعد از دوسال تزریق آمپول های هورمون مجدد اون آزمایش کوفتی رو نوشت و اینبار دیگه همه چیز نرمال شده بود و دیگه نیازی به آمپول نبود و طی این دو سال سپهر از نظر قدی خیلی بهتر شده بود 🤗
ولی با بزرگتر شدنش هر بار یه رفتار و حرکت جدید به کلکسیون مشکلاتش اضافه میشد🥺 مثلا تند تند راه می‌رفت و دستاش رو از مچ تکون میداد یا وقتی یه جا می‌نشست شروع می‌کرد به تکون دادن سرش یا موهاشو میکشید به در و دیوار 🤦‍♀️و اینطوری بگم که این مشکل رو درست میکردیم سر و کله یه مشکل جدید پیدا می‌شد و هر بار میگفتم خدا رو شکر دیگه تموم شد با یه چالش جدید رو به رو میشدیم... هفت ساله شده بود و دیگه کم و بیش میتونست جمله بگه ولی خب خیلی نامفهوم حرف می‌زد و از لحاظ حرکتی هم نمیتونست از پله بالا و پایین بره و باید بغلش میکردیم 🥺 همه میگفتن سپهر رو ببر مدرسه ثبت نام کن و این حرفا اما خب من میدونستم که مدرسه عادی قبولش نمیکنن ولی باز هم با این وجود دوست نداشتم باور کنم که پسرم کم توان و جز بچه های خاصه با این حال بردمش مدرسه برای ثبت نام، قبل از اینکه بریم پیش مدیر دیدم یکی از مادرها داره گریه میکنه و فهمیدم که بخاطر اینکه بچه ش نمیتونه از پله بالا و پایین بره ثبت نامش نکرده بودن و گفته بودن باید ببریش مدرسه استثنایی اون خانوم هم گریه میکرد که مگه بچه من چشه که روش ایراد میزارید و شما از نظر هوشی به بچه من نگاه کنید که هیچی از بقیه کم نداره🥺
منم با دیدن این صحنه دمم رو گذاشتم رو کولم و برگشتم خونه برای همسرم قضیه رو تعریف کردم اونم گفت من حاضرم بیسواد بمونه ولی استثنایی نمیزارمش🤦‍♀️
مامان نیکان مامان نیکان ۱ سالگی
سلام مامانا عزیز روزتون بخیر💖
امروز پسرم رو بردم برای چکاب خیلی میترسیدم ولی دیگه انجامش دادم🫠چند روز پیش زنگ زدم آزمایشگاه بهم گفتن سه روز قبلش اهن و مولتی ویتامین ندم
صبح هم تا از خواب بیدار شد شیر خورد تا آماده شدیم رفتیم یک ساعتی شد
اونجا اتاق بچه ها جدا بود و یه خانم اومد خیلی سریع و با دقت رگ پسرم رو گرفت یه خانم دیگه هم کمکش بود و دست پسرم رو گرفت من هم پیشش بودم خیلی گریه کرد چون اصلا از اینکه دستش رو بگیریم خوشش نمیاد البته درد هم داشته حتما من جلوش اسباب بازی و کلید گرفتم باهاش صحبت میکردم اما فایده نداشت انگار منو میدید بیشتر گریه میکرد،کلی هم خون گرفتن🥺🥺دلم کباب شد
بعدش دیگه گریه نکرد یکم کسل بود اومدیم خونه مادر شوهرم به خاطر نیکان حلیم پخته بود چون خیلی دوست داره بعد هم باباش کلی دورش داد امروز خونه بود.
فقط نمونه ادرار هنوز نگرفتم
الان خوابید
اینجا عکس مواردی که دکتر برای آزمایش گذاشت رو می‌زارم
پسرمم وزنش کمه🥲
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
سلام مامانای مهربون هستید برای ادامه داستان سپهرم
خب اینجا بودیم که سپهر کم کم داشت وزن می‌گرفت و اینم بگم که پوست انداختم تا به غذا افتاد از طرفی هم یبوست شدید داشت و هر بار برای دفعش بیچاره می‌شدیم و باید یا می‌بردیم بیمارستان تنقیه میکردن یا خودمون تو خونه با شیاف و کلی داروی مسهل مجبورش میکردیم که کارش رو انجام بده
سه ساله شده بود چهار دست و پا و سینه خیز هم اصلا نرفت و تازه یاد گرفته بود راه بره اما از حالت نشسته نمیتونست بلند شه و برعکس😔
من مونده بودم با کوهی از مشکلات سپهر که واقعا مثل هفت خان رستم بود هر بار با یه چالش جدید مواجه می‌شدیم و از طرفی هم نگاه ها و حرف و حدیث اطرافیان😮‍💨 دچار یه خلا بزرگ شده بودم کا حس میکردم با هیچ چیزی نمیتونم پرش کنم تو اون سه سال انقدر دست به دامن ائمه و خدا شدم و جواب نگرفتم که دیگه از اونا هم رو برگردوندم و واقعا مثل یه مرده بی روح و سرد شده بودم... یادمه عاشورا بود و همسرم گیر داد که بیا بریم بیرون سپهرم دسته ها رو میبینه دوست داره با اینکه اصلا دلم نمیخواست ولی به خاطرشون آماده شدم و رفتیم تو محل خودمون از کنار دسته ها رد می‌شدیم و سپهرم تاتی تاتی چند قدم جلوتر از ما راه می‌رفت تو دلم گفتم یا امام حسین من از تو رو برگردندم چون دستمو نگرفتی اگه هستی معجزتو نشونم بده یهو به طور ناباورانه ای سپهر جلوی چشمام دولا شد و نشست تو خیابون چشمام گرد شده بود از ذوق به پهنای صورت اشک می‌ریختم ولی اصلا صدام درنمیومد فقط دویدم سمت سپهر و بغلش کردم و توی دلم شکر میگفتم و سر و صورتش رو بوس میکردم اون لحظه برام مثل خواب و رویا بود ولی شد و از اون به بعد سپهر منم میتونست بشینه و بلند بشه...
مامان دیاکو مامان دیاکو ۱۵ ماهگی
خانوما لطفا بچه هاتونو دکتر خوب ببرین تحت هز شرایطی.
طبق تجربه خودم‌دارم‌ میگم
دیاکو زمانی یکی دوماهش بود یه کم بی قراری می‌کرد دو تا دکتر بردمش گفتن رفلاکسه و فلان حدودا روزانه ۸ًتا نمونه قطره میخورد با خوردن دارو ها خیلی حالش بد میشد یکی دو هفته گذشت یه پروفسور عالی پیدا کردم‌ دکتر گوارش و معده بودن بردمش پیششون تمام دارو ها رو انداخت بیرون دیگه‌من هیچ دارویی به دیاکو ندادم نه کولیکی بود نه‌رفلاکسی‌هیچی‌خیلی‌هم‌اروم بود
الانم یک ماهه که اسهال داره نمیشه اسمشو گذاشته اسهال روزی نهایتا زیاد ۶ بار دفع داره خیلی کم خیلیی ۴ تا دکتر بردمش بازم دارو پشت دارو همش آزمایش چند تا داد من هواسم به اون پروفسور نبود تا اینکه دیروز بردمش بازم تکام دارو ها رو ریخت دور چند تا سوال پرسید(دیاکو جز همین دفعات زیاد مدفوع هیچ علائمی نداشت حالش خیلی هم خوب بود) آزمایش ها هم عالی
گفت بخاطر دندوناشه هیچی بهش نده شاید ۲ ماه هم طول بکشه این شرایط فقط دوتا مولتی و آهن داد گفت دوماه دیگه ببرمش و اینکه پاهاش نسوزه گفت داخل خونه یه پارچه تمیز بزار براش روش شلوار بپوش
گفتم‌غذا نمیخوره گفت بزار جلوش سخت نگیر محلش نزار من انجام دادم امشب حتی داخل رستوران دیاکو همه کبابشو خودش خورد
اینم از تجربه من که الان کلی عذاب وجدان دارم که الکی این همه دارو به بچم دادم🥲
(خانومای شیرازی اسم دکتر پروفسور ایرج شهرامیان)