۸ پاسخ

وا غیر ممکنه
شاید دروغ گفته

مرسی کم فوبیا داشتم اینم اضافه شد

همینطوری چاقوی تیز افتاد رو پای مامانم دقیقا موقع ظرف شستن

اره خیلی ممکنه پیش بیاد
بارها شده چاقو از جا قاشقی که اویز کردم افتاده کم مونده بخوره به پام ازبالا.
ممکنه بیوفته وبه شکم خم بره

نه عزیزمذواقعا امکان داره من یبار داشتم ظرف میشستم بشقاب گذاشتم رو آبچکون نگو شکست و من نفهمیدم مامانم اومد یه ظرف برداره یا بذاره یادم نیست تیکه‌ی شکسته‌ی بشقاب عین نیزه جدا شد و افتاد روی انگشت من و قشنگگگگگ شکافته شد و اصلا خونش بند نمیومد انگار کسی با شیشه شکافته دستمو

خاهر شوهرم با قاشق از روی پله میوفته دسته قاشق میره تو کامش
کامش سوراخ شده
بردنش بیمارستان
خیلی ازین اتفاقا میوفته

وای
برامنم پیش اومده
یبار پام پیچ خورد محکم پامو گذاشتم زمین
نزدیک ب کابینت
۴ تا شاخ چنگال رف تو پام
ینی خون فواره میزد😩 چققققد لحظه بدی بود
دسته چنگال زیر کابینت بود اصن دیده نمیشد
یکی از در خوردم یکی از دیوار واقعا

وای باورت میشه من دیشب داشتم ب این مسئله فک میکردم اخه نزدبک بود همین بلا سر منم بیاد

سوال های مرتبط

مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۱ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟
مامان فندوقی💙 مامان فندوقی💙 ۱ سالگی
بیاید یه اتفاق جالب و قشنگ بگم براتون.
اول بگم که اینجا چند تا از دوستان هستن که من همینجوری مجازی مجازی
خیلی ازشون انرژی خوب گرفتم و همیشه تو ذهنم هستن.مثلا حتی گهوارگ نیامم تو ذهنم یادشونم.
مامانه کسری و افرا و یارا،یکی از اون‌ماماناست.
همیشم دلم‌مبخواد این دوستانی که باهاشون حس خوب دارمو ببینم.
امروز بخاطر سرماخوردگی پسرم، رفتیم مطب‌دکتر.
خیلی شلوغ بود...
یه خانمی یه نی نی خیلی کوجولو تو بغلش بود و خودشم کمی درد داشت.و مشخص بود تازه زایمان کرده‌.یکم که گذشت متوجه شدم یه دختره فسقلی خوشگلم که رومیز صندلی های کودکان مطب داره نقاشی میکنه
دختره این خانم بود.
ازقضا یه اقا پسر حدودا ۵ سالم کنارشون بود(که خب بعدا فهمیدم پسره اون یکی خانمی که من میگم نبوده و پسر یکی دیگه بود که کنارش نشسته بود‌‌‌... و فقط نشونه بوده که پازل های من کامل بشه و فکرم بره پیش کسی که تو ذهنم بود)تو ذهنم گفتم خب یه پسره ۵ ساله کنارش...یه دختر خانم یکسالو چندماهه اینجا و یه نی نی تو بغل.‌..بعد گفتم نکنه مامان افرا تو گهوارس؟؟؟
گفتم اگه اسم دخترشو افرا صدا کنه...خودشه....
اقا همون لحظه گفت افرا....
وای من هنگ کرده بودم.
با اینکه یکم خجالت کشیدم اما رفتم جلو و گفتم ببخشید شما مامانه کسری و افرا و یارا هستید؟
ایشونم گفت بله...
منم گفتم من مامان فندوقی هستم تو گهواره...
خلاصه جفتمون متعجب شده بودیم.
ولی من خیلی خوشحال شدم.
انگار یه دوست قدیمی رو بعد چندسال دیدم.
اخه میدونید
ازوقتی مامان افرا
باردار شد
همش تو ذهنم بود ک با دوتا بچه کوچیک سختشه و همیشه یادش بودم.
همیشم تایپیک های همو جواب میدادیم.
خلاصه بگم خیلی حس خوبی بود
واقعا هنوز از انرژی که امروز تو مطب گرفتم حالم خوبه
مامان دردونه مامان دردونه ۱۸ ماهگی
بالاخره امروز سه تا قدم مستقل برداشت. ۲۹ /۵/ ۰۴🥰

گل پسر از نه ماهگی دستشو میگرفت و راه میرفت. واکرشو میتونست راه ببره‌. همه میگفتن تا ده ماهگی راه میفته ولی تا امروز راه نرفته بود‌‌.
روروئک که براش نخریدم به همون دو دلیلی که همیشه گفتم روروئک ممنوعه. واکر رو خیلی وقته که داشت و باهاش راه میرفت.براش هارنس خریدم ولی نه دوست داشت و نه تاثیری داشت. از این چرخ هایی که قر قر قر قر میکنه براش گرفتم تشویق بشه بازم راه نرفت‌.یه چهارچرخه جدیدا گرفتیم که دستشو میگرفت بهش راه میرفت و حتی سوارش میشد اول میداد ولی بازم راه نمیرفت.
به دکترشم گفتم گفت احتمالا بارهای اول اومده راه بره و ترسیده و عادیه که بجه میترسه تا چند ماه اصلا راه نره و جای نگرانی نیست‌.
یه چند روزیه (شاید یه هفته) دستشو گرفتم و راه بردم. به باباشم گفتم که این کارو بکنه. خیلی تاثیرش بیشتر از هر کاری بود‌. امروز بالاخره راه رفت.
دوستم هیچ کدوم از این کارها رو نکرده بود‌ حتی تا ۱۰ ماهگی بچه اش جهار دست و پا هم نمیرفت. ولی وقتی وایستاد همیشه دستشو میگرفت راه میبرد و بچه اش خیلی زود راه افتاد. فکر کنم این کار از هر کاری موثرتره..البته نباید دست رو صاف بالا کشید برای مفصل شونه خیلی ضرر داره‌ قدتون رو کوتاه کنید تا دست بچه هم صاف شونه اش باشه. اول دو دستی و بعدش یه دستی.
امیدوارم مفید باشه. شما هم تجربه مثبت دارید بگید‌ برای بقیه مامانها.
مامان لِنیا مامان لِنیا ۱۷ ماهگی
من تو شهری ک زندگی می‌کنم پدر مادرم نیستن و قبل از بچه دار شدنم بچه خواهرشوهرم همش خونمون بود خواهرشوهرم هرجا و هرکاری داشت همش بچه نگهدار بودم بچه هاش که بزرگ شدن من باردار شدم و یه بار رفتم بیمارستان بچم چهارماهش بود تو خیابون تو ماشین جلو در بیمارستان با قطره چکان از شیری که براش دوشیده بودم شوهرم و داداشم بهش میدادن تو بارداریم خونمون رو رنگ کردیم ده روز مونده بود ب زایمانم زنگ نزد بگه کمک نمیخوایی مامانت نیست پیشت
دوسال قبل بچه دار شدنم به خنده بهش گفتم شوهرم گفته فوق لیسانس رو بذار بعد بچه دار شدن بخون گفتم سخته گفته خواهرم هفته ای یه روز نگهش میداره بهش ک گفتم حالا من اصلا باردار نبود برگشت گفت اخه بچه من بگه تورو میزنه🙁🙁🙁🙁🙁
دوروزه سرماخوردگی دارم امشب عروسی دارم آماده نشدم هنوز اما بااین وجود به سرم نمیکشه زنگ بزنم بگم دخترش بیاد وایسه پیش دخترم تا هم کارامو کنم هم آماده بشم
به لنیا سوپ دادم نخورد دلم نیومد با شیر بخوابه وایسادم براش غذا درست کردن
خواستم اینو بگم آدما بهشون خوبی میکنی فک میکنن خیلی ارزش دارن اما بحث ارزش نیس بحث اینه که چطوری بزرگ شدی که بفهمی و درک کنی که کسی که کنارته تو سختی توام کنار اون باشی هیچکس بر گردن کسی دِین نداره که خوبی کنه خوبی کردن از ذات و دل آدمهاس😍
کاش آدم های نمک نشناس دور و برمون نباشن👍
مامان روشنا مامان روشنا ۱۶ ماهگی
خانما یه چالش همگی بیاین از تجربه زایمانتون بگین چقدر دلم تنگ اون روزه

خب ب نام خدا من 36 هفته بودم خداروشکر ک امپول ریه زده بودم و سونو وزن گفت بچت دوهفته جلو تره من یه شب عصر زدم بیرون رفتم خونه مامانم اینا خیلی حالم خوب نبود شکمم انقدر سفت شوده بود خودمم دیگ خسته شوده بودم ما تو روستا زندگی میکنم بعد جاریمم باردار بود اون میخاست بره تو شهر دکتر زنان منم گفت ک ماشین ک خالیه منم برن یه نوار قلب بگیرم چی میشه بعد داشتم نیرفتم بابام گفت کجا گفتم دارم میرم زایمان کنم گفت برو بشین سر جات چرت نگو بعد خلاصه ک رفتم شهر پیشه دکتر گفت باید معاینه بشی وای معاینه ک وحشناک بود مردمو زنده شودم تازه اینم بگم من تنها رفته بودم با جاریم بعد ک معاینه کرد گفت یه سانت بازی هنوز وقت داری برو خونه استراحت کن منم خودسر رفتم بیمارستان برا نوار قلب بعد ماماازم نوار قلب گرفت یه ساعت بود ک هی ازم نوار قلب میگرفتن هی در گوش هم پچ‌پچ میکرن بعد معاینه یکم دردم شروع شوده بود فشارم رفته بود رو 16 نوار قلب بچه هی بد میشو جاریم هی بهم دل داری میداد میگفت چیزی نیس یهو یه پرستار امد گفت زنگ بزن ب شوهرت بیاد وقته زایمانته زود باش باید سریع بری اصفهان زایمان کنی چون مکنه بچه بره تو دستگاه بعد زنگ زدم شوهرم مغازه بود فکر کرد الکی میگم منم گریه میکردم ک بچه م نمیدونم چیش شوده اونم هی میگفتن زود باش دیر میشه زنگ زدم مامانم گفتم برو ساک بچه را اماده کن بیارین انقدر گریه میکردم 😂