بیاید یه اتفاق جالب و قشنگ بگم براتون.
اول بگم که اینجا چند تا از دوستان هستن که من همینجوری مجازی مجازی
خیلی ازشون انرژی خوب گرفتم و همیشه تو ذهنم هستن.مثلا حتی گهوارگ نیامم تو ذهنم یادشونم.
مامانه کسری و افرا و یارا،یکی از اون‌ماماناست.
همیشم دلم‌مبخواد این دوستانی که باهاشون حس خوب دارمو ببینم.
امروز بخاطر سرماخوردگی پسرم، رفتیم مطب‌دکتر.
خیلی شلوغ بود...
یه خانمی یه نی نی خیلی کوجولو تو بغلش بود و خودشم کمی درد داشت.و مشخص بود تازه زایمان کرده‌.یکم که گذشت متوجه شدم یه دختره فسقلی خوشگلم که رومیز صندلی های کودکان مطب داره نقاشی میکنه
دختره این خانم بود.
ازقضا یه اقا پسر حدودا ۵ سالم کنارشون بود(که خب بعدا فهمیدم پسره اون یکی خانمی که من میگم نبوده و پسر یکی دیگه بود که کنارش نشسته بود‌‌‌... و فقط نشونه بوده که پازل های من کامل بشه و فکرم بره پیش کسی که تو ذهنم بود)تو ذهنم گفتم خب یه پسره ۵ ساله کنارش...یه دختر خانم یکسالو چندماهه اینجا و یه نی نی تو بغل.‌..بعد گفتم نکنه مامان افرا تو گهوارس؟؟؟
گفتم اگه اسم دخترشو افرا صدا کنه...خودشه....
اقا همون لحظه گفت افرا....
وای من هنگ کرده بودم.
با اینکه یکم خجالت کشیدم اما رفتم جلو و گفتم ببخشید شما مامانه کسری و افرا و یارا هستید؟
ایشونم گفت بله...
منم گفتم من مامان فندوقی هستم تو گهواره...
خلاصه جفتمون متعجب شده بودیم.
ولی من خیلی خوشحال شدم.
انگار یه دوست قدیمی رو بعد چندسال دیدم.
اخه میدونید
ازوقتی مامان افرا
باردار شد
همش تو ذهنم بود ک با دوتا بچه کوچیک سختشه و همیشه یادش بودم.
همیشم تایپیک های همو جواب میدادیم.
خلاصه بگم خیلی حس خوبی بود
واقعا هنوز از انرژی که امروز تو مطب گرفتم حالم خوبه

۱۱ پاسخ

تازه یارا کوچولو هم از نزدیک دیدم خیلی قند بود...افرا هن خیلییی بامزه و تودلی بود.ولی خب پسر من پیش باباش بود و نشد با افرا اشناش کنم.
امیدوارم همیشه با یه اتفاق همینقدر یهویی و جالب حالمون خوب بشه...🙏🌱❤️

چ جالب

آره منم گاهی دوس دارم بعضی ازمامانایی که اینجاآشناشدم باهاشون روببینم🥰

منم دوست دارم بعضی از دوستام رو ببینم

خیلی جالب بود و چقدر انرژی قوی داشتید که بهم جذب شدید

سلام منم خیلی خوشحال شدم از آشنایی و هم صحبتی باهاتون ❤️حس خوبی و چهره دل نشینتون خیلی انرژی خوبی داشت حیف که بخاطر شرایط فرصت نشد خیلی صحبت کنیم ولی همون زمان کوتاه هم خیلی دلنشین بود 🌹منم اتفاقا خیلی دوست داشتم نینی شما رو از نزدیک ببینم ان شاالله تو جاهای بهتر و با سلامتی و حال خوب هم صحبت و همنشین بشیم ❤️ ممنونم از محبتتون به افرا جون و یارا جون🌹

دورت بگردم درخواست میدی داشته باشمت من درخواستام پر نمیتونم ببخشید گلم 🥰 ❤️

چه جالب و باحال😍👍

چقدر جالب😀

الهی عزیزم واقعا چقدر خوبه یه حس قشنگیه

دنیا چقدر کوچیکه😍😀چه جالب

سوال های مرتبط

مامان سوگند مامان سوگند ۱۵ ماهگی
سلام خانوما مواظب بچه هاتون باشید اگه طلایی دارند در بیارید نگید باخودمونه اتفاقی نمیوفته
شوهرم کارش فست فوده من تنهایی بچه هارو نمی‌برم بیرون آخرشبا میاد دنبالمون یکم بچه هارو می‌بریم پارک
دیشب اومد دنبالمون بچه ها رو یک بردیم پارک بعد فریزر مغازه اش خراب شده بود مارو برد مغازس کاسینو گذاشت سر خیابون بهمون گفت نیایم پایین یکم کارش طول کشید پسرم شروع کرد به غرزدن منم پیاده رو را دیدم کسی نیست گفتم از ماشین برو پایین به بابا بگو بیاد مارو بزاره خونه خودش برگرده چون خونمون نزدیکه مغازس چندتاکوچه فاصله داره تا درماشینو باز کرد یه دختر تقریبا۱۵ ساله میخورد باشه کنار پسرم ظاهر شد گفت خاله میشه گوشیتو بدی به گوشیم زنگ بزنم گمش کردم منم تو ذهنم سوال شد این ساعت ۳شب تو خیابون تنها چیکار داره با این سن کم گفتم نمیشه شوهرم تو مغازس سریع یه جوری شدو گفت من کسی رو نمی‌بینم گفتم چراهستش خودش سمت چپم وایساده بود همون لحظه هم پسرم پیاده شد یه لحظه فقط گفتم پیاده نشو بشین رفت سریع پایین فقط بهش گفتم بدو برو پیش بابا کاراخدا رو دوویید تو مغازه بعد دیدم سمت راستمم یه پسر جوان یکم فاصله دورتر بود اونجا نشسته رو پله وانمود میکردند باهم نیستند منم هم گوشی تو دستم بود هم دخترم تو دلم نشسته بود اولش گفتم کاریم نداره سنش پایینه بعد دختره یکم صبر کرد مغازه رو هی نگاه میکرد بعد دیدم نگاه به پسره کرد با سرش اشاره کرد بیا پسره آروم بلند شد داشت میومد سمتم سریع درو قفل کردم شیشه هارو دادم بالا تو یه لحظه خیلی ترسیده بودم بعد دیدم پسره به دختره نگاه کرد سرتکونون داد که یعنی چیکار کنم همون لحظه هم پسرم از در مغازه داشت میومد سمتم سریع درو باز کردم جیغ کشیدم که برو تو خداروشکر رفتش تو
مامان 🥑 نیلا 🥑 مامان 🥑 نیلا 🥑 ۲ سالگی
هنوز ۱۰ روز نشده که از ویروس لعنتیِ روزوئلا میگذره که دوباره با بدن داغ و گرمت مواجه میشم ؛
از تب بدون علائمت به خودم مژده دندون جدیدت رو میدم !
اما با گذشت ۳ روز و شدید شدن تب ، زنگ خطرا تو ذهنم روشن میشن
با تب ۳۹ درجه میرسونمت دکتر
همه‌ی وجودم چشم شده و به دهن دکتر نگاه می‌کنه
دکتر که حالا دیگه مطمعنم فهمیده استرس اگه دست و پا داشت حتما شبیه من میشد جمله‌شو با نگران نباش دخترم ویروسه چیزی نیست شروع می‌کنه ، و داروهارو تجویز می‌کنه .
سرتو گذاشتی رو شونم و صدای مامان گفتنت تو گوشمه ...
تمام جونم برات درد میگیره و اشکامو از بابات پنهون میکنم و این جمله تا خونه تو ذهنم تکرار میشه
بچم تازه خوب شده بود
بچم تازه خوب شده بود
بچم تازه خوب شده بود

بزرگترین باگِ من تو شغل مادری اینکه زندگی برام تو همون نقطه ای که بچه هام مریض میشن تموم میشه :))
شب چهارمِ مریضی رو با هر سختی‌ای که بود پشت سر گذاشتیم

بوی عطر کره ای که تو غذات ریختم پیچیده تو خونه ، احساس میکنم خوشمزه ترین بلدرچین زندگیمو برات پختم
نگات میکنم که با همون دست و پای کوچیکت کنار باکس اسباب بازیات نشستی و با اون چشمای بی حال و رنگِ پریده داری باهاشون بازی میکنی
من دارم ازت یاد میگیرم نیلا
دارم یاد میگیرم که زندگی با همه‌ی سختیاش ادامه داره حتا تو اوج مریضی و خستگی

یادته بهت گفتم تو یه ورژنِ دیگه از خودمو بهم نشون دادی ؟
راس گفتم مامان
با تو من عاشق تر و صبور تر و قوی تر شدم

تو خوب باش فقط
نیلایِ روزگارم♥️
مامان قلبم نلین🌈 مامان قلبم نلین🌈 ۲ سالگی
رفتیم آزمایش رنگین کمون رو انجام دادیم
خانم دکترش گفته بود تو این تایم ۱۴ الی ۱۵ ماهگی انجام بشه
خداروشکر کارشون خیلی خوب بود و اتاق مخصوص کودک داشتن و اول کمی سرگرمش کردن و بعد خیلی سریع ازش خون گرفتن البته با همکاری باباجونش
از اونجایی که من دل ندارم حتی موقع واکسن زدنشم باباش کنارش بوده و من فقط باهاش صحبت کردم که نترسه و بعدم زود بغلش کردم
یه کم گریه کرد دختر قوی من اما زودی تو بغل ماما آروم شد ( با یه لحن خاصی ماما میگه )
وقتی اومدم بغلش کنم حواسم نبود و دستمو از رو پنبه برداشتم چون فقط اون لحظه به این فکر کردم الان چقدر به آغوش من نیاز داره برا همین یه لحظه غفلت باعث شد لباسم خونی بشه که فدای یه تار موهاش
بعد هم اومدیم یه قهوه گرفتم خوردم بلکه هم سرحال بشم چون دیشب نخوابیدم
فقط موند ادرارش که خوب آزمایشگاه وقت داده و امیدوارم بتونم بگیرم
الهی برای همه بچه ها این آزمایشا دکتر بردنا همیشه و همیشه برای سلامتیشون و چکاپ دوره ای باشه 🩷
مامان جوجه طلایی🐣💙 مامان جوجه طلایی🐣💙 ۱۴ ماهگی
الان یه تاپیکی رو خوندم راجب بارداری بود. یاد بارداری خودم افتادم. من قبل ازینکه باردار بشم میرفتم پیش یه دکتر که متخصص بود و خدایی هم اخلاقش همم کارش خوب بود. باردار که شدم،خانواده ی شوهرم یه دکترو بهم معرفی کردن که نزدیک خونمون بود. منم به حرفشون گوش کردم و رفتم میشش و خدایی هم دکتر خوبی بود ولی متخصص و جراح نبود. ازین دکترایی بود که بدرد مراقب بارداری و اینا میخورد. من باهاش مشکلی نداشتم و خداروشکر بارداریمو راحت گذروندم. دکتره فقط زایمان طبیعی انجام میداد ولی سزارین رو نه یعنی کارش نبود دیگه. بعد هی بمن میگفت که برو طبیعی منم وحشت داشتم. برلی سزارین هم میفرستاد پیش یه جراح که انگار باهاش طی کرده بود بابت هر مریض که میفرسته پیشش پول بگیره ازش. حالا اینا به کنار. من موقع زایمان رفتم پیش همون دکتر خودم که جراح بود. خدایی ام از کارش راضیم هنوووز. سر بچه ی دومم که باردار شدم. شوهرم گفت دکتر خودت راهش دوره دوباره برو پیش همین دکتره که نزدیکه. من بعد از ۹ ۱۰ ماه دوباره رفتم پیشش تا منو دیده شناخت واای نگم یه کولی بازی درآورد که همچین با لحن تند و دادو بیداد که مگه من مسخرتم بیای پیشم زحمت بکشم بعد بری پیش یکی دیگه زایمان کنی. منم قاطی کردم رفتنی به منشیش گفتم مگه دکتر سزارین انجام میده که بیام پیشش بعدشم تو بارداری هروقت اومدم ویزیتتو دادم مفت نیومدم که. اینکه دلم بخواد پیش کی هم زایمان کنم به خودم مربوطه دلم خواست اون دکتری رو انتخاب کنم که میشناسمش نه اونی که تو معرفی میکین مگه زوریه.ولی اونروز انقد رفتارش باهان بد بود اصن یه حس ناراحتی و خجالت بهن دست داد که جلوی مریضای دیگه باهام اینجوری حرف زد. الان یهو یادش افتادن عصابم خورد شد تف تو روش😂💔