۸ پاسخ

الهی بگردم🥺♥️
خیلی بده این آزمایش و واکسنو ....
شاهانم آخر این ماه چکاپ داره
من از وقتی دکترش گفته استرس دارم دیگه 🤦

به بچه عجب رَکبی زدید😶‍🌫️

طرف حرفه ای نبوده
نلین و یکسالگی بردیم ازمایشگاه نور تزیینات خاصی هم‌نداشت
ولی قبل اینکه نلین به خودش بیاد چی به چیه خونو ازش گرفت.اما
چندماه پیش که بردمش مجدد چکاپ‌جای دیگه البته
بچه عاقل شده بود نعره ها زد و یقه ها درید🤪

نمیشد خودت خون بگیری ازش؟

ای خدا چقد آزمایش گرفتن از بچه ها سخته🥲

چه آزمایشیه؟ واس همه اجباریه؟

طفلک🥲

حتما باید این ازمایش انجام بدیم؟ من دق میکنم یعنی
بچم واکسن میزنه من میمیرم و زنده میشم

سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۱ سالگی
سلام مامانا عزیز روزتون بخیر💖
امروز پسرم رو بردم برای چکاب خیلی میترسیدم ولی دیگه انجامش دادم🫠چند روز پیش زنگ زدم آزمایشگاه بهم گفتن سه روز قبلش اهن و مولتی ویتامین ندم
صبح هم تا از خواب بیدار شد شیر خورد تا آماده شدیم رفتیم یک ساعتی شد
اونجا اتاق بچه ها جدا بود و یه خانم اومد خیلی سریع و با دقت رگ پسرم رو گرفت یه خانم دیگه هم کمکش بود و دست پسرم رو گرفت من هم پیشش بودم خیلی گریه کرد چون اصلا از اینکه دستش رو بگیریم خوشش نمیاد البته درد هم داشته حتما من جلوش اسباب بازی و کلید گرفتم باهاش صحبت میکردم اما فایده نداشت انگار منو میدید بیشتر گریه میکرد،کلی هم خون گرفتن🥺🥺دلم کباب شد
بعدش دیگه گریه نکرد یکم کسل بود اومدیم خونه مادر شوهرم به خاطر نیکان حلیم پخته بود چون خیلی دوست داره بعد هم باباش کلی دورش داد امروز خونه بود.
فقط نمونه ادرار هنوز نگرفتم
الان خوابید
اینجا عکس مواردی که دکتر برای آزمایش گذاشت رو می‌زارم
پسرمم وزنش کمه🥲
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
دکتر بلافاصله دستور عمل جراحی داد و چند روز بعد ساعت ۶ صبح ما سپهر بردیم بیمارستان بچه از ۱۲ شب باید ناشتا می‌بود و ما برای اینکه بچه آروم بشه کل خیابونا رو با ماشین چرخیدیم وقتی رسیدیم پشت در اتاق عمل پرستار بچه رو از بغلم گرفت و برد انگار قلبمو از سینم درآوردن بیمارستان دور سرم میچرخید یکساعتی گذشت و سپهر آوردن دادن بغلم بچه از گرسنگی ناله می‌کرد و من اجازه نداشتم سیرش کنم
یک شب بستری بودیم و ظهر روز بعد ترخیص شدین و برگشتیم خونه
دیگه من صفر تا صدم رو گذاشتم برای وزنگیری بچه
شیرخشک و غذاهای مقوی درست میکردم براش و اونم روز به روز بهتر میشد و تپلی تر میشد خیلی هم بچه باهوشی بود از هفت ماهگی یه سری کلمات رو میگفت و من تو دلم قند آب میشد برای کلی رویاپردازی میکردم 🥺
تا اینکه وارد ۸ ماهگی شدیم اطراف اون قسمت هایی که جراحی شده بود قرمز و دون دون شد و بعدش یهو تب شدید طوری که اصلا پایین نمیومد منم دست تنها بودم و یه مامان اولی نابلد بچه رو برداشتم بردم دکتر اونم گفت عفونت شدید داره باید ببری بیمارستان مفید
با همسرم رفتیم اورژانس بیمارستان دکتر اومد بالای سرش و معاینه کرد و گفت باید آب نخاعش رو بگیریم برای آزمایش من مخالفت کردم د اجازه ندادیم. قرار شد چند روز بستری بشه تا تبش کنترل بشه و برای عفونتش دارو بگیره. من و سپهر به همراه پرستار رفتیم تو بخش یه اتاق دادن که چند تا بچه دیگه هم توش بستری بودن همین که پامو توی اتاق گذاشتم سپهر تو چشمام نگاه کرد و گفت ماما😭دلم پاره پاره شد براش همسرم اومد پیشم و بهش گفتم آرش سپهر گفت ماما اونم ذوق کرد سپهر و بوسید خداحافظی کردو رفت
ادامه تاپیک بعد