۴ پاسخ

آره منم الان که فکر میکنم چیزی بهم نمیگفتن و من اون موقع گوشم تیز بود ببینم کی چی میگه 😂چقدر فوبیالینو داشتم بچمو ازم بگیرن ،همه ها همه ،حتی برای اولین بار اداره بهداشت رفته بودم هم میترسیدم بگن چاقع و بچمو ازم بگیرن😂آخه تاحالا داره بهداشت نرفته بودم ،فکر میکردم اونا بیشتر نگرانه بچم هستن

عزیزم🥲
من بچه ام یه هفته شیر منو خورد بعدش من افتادم بیمارستان و ای سی یو. و…دیگه تا دوماهگی حتی ندیدمش چه برسه به شیر دادنش

و همیشه یه گوشه از قلبم درد میکنه که نتونستم بهش شیر بدم حتی بعضی وقت ها میگم هزار تا بچه هم داشته باشم دلم نمیاد شیرشون بدم وقتی کسری نخورد🥲🥲🥲
ولی هیچی از مادری تمام و کاملا کم نمیکنه 🤍🤍

شیردهی واقعا پروسه ی سختیه
چه شیر بدی ، چه ندی ، سخته
شنیدن حرف اطرافیان سخته
شرایط بعد زایمان سخته
بچه بزرگ کردن سخته
فقط خداااا کمکمون کنه

منم نتونستم شیر بدم منم یادم میافته داغون میشم

سوال های مرتبط

مامان نلای مامان🎀🧸 مامان نلای مامان🎀🧸 ۱۶ ماهگی
بچه که بودم،توی یه خونه بودیم که آشپزخونه‌ش یه نورگیر کوچیک توی سقف داشت🏡

طبق شواهد و حرفای پدر و مادرم،آخرین بار وقتی من ۴ ساله بودم توی اون خونه بودیم ولی من یه سری خاطرات درهم و برهم از اون خونه دارم...

مثل اینکه یادمه ساعت ها زیر اون نورگیر می‌نشستم موقع آشپزی مامانم و به اون باریکه‌های نوری که از بالا رگه رگه می‌تابیدن تا پایین نگاه میکردم🌅

یه مخروط از پرتوهای نور که می‌پاشید توی خونه و من توی ذهنم فکر می‌کردم اون خداست....

به عنوان یک بچه این تصویر چنان قوی تو سرم شکل گرفته بود که شاید تا همین چند وقت پیش هم وقتی میگفتم خدا،اون بارقه‌های نور توی سرم شکل میگرفت و منی که یه بچه خیلی کوچولو بودم زیر اون سقف که زل زده به منبع روشنایی☀️

این روزها مدام بهش فکر می‌کنم،به اینکه خدای اون دختر کوچولو هنوز حواسش هست؟
برای من هنوز همونقدر روشن و بزرگ و عجیبه...
اما گاهی می‌ترسم...واقعا می‌ترسم که سرنوشتی که برام در نظر گرفته تلخ باشه...

خدای قشنگم...مراقبمون باش...🌿🥹



📸عکسی که دیروز گرفتم واقعا شبیه خدای بچگی‌هام بود...


فرزندپروری
پوشک
شیرخشک
واکسن