۳ پاسخ

وا مگه واسه بیمارستان هم دعوت میکنن😐😐😐

چقدر خوبن اینا😂😂ادم بااینا پیر نمیشه 🤣🤣

بیمارستانه خونه خاله نیست که
بعدشم مگه چقدر ادم بیمارستان میمونه که توقع دارن خبر بدی بیان
همش یه شب نگه میدارن

سوال های مرتبط

مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، بارداری دوم🌷قسمت ششم
شرح حال دادم گفتم درد منظم دارم و کیسه ابم پاره شده
صدای قلب گوش دادن و فشار گرفتن . بعدشم رفتم برای معاینه که همون دو سانت بودم تشکیل پرنده دادن و لباس بهم دادن و فرستادن برای ان اس تی و انژیوکت.
توی این حین زنگ زدم مادرم بیاد .
مادر شوهرم هم همسرم زنگ زد که زودتر رسید پیشم و کلی قوت قلب بهم داد از اونورم حالا داشت سرزنش می‌کرد چرا زودتر نیومدی بیمارستان وقتی درد داشتی.
چرا گذاشتی کیسه ابت خونه پاره بشه و ...😅
حدود ساعت هشت بود که سوار ویلچر شدم رفتم تو زایشگاه. برعکس زایمان قبل که استرس داشتم و درست دور و برم رو نگاه نمیکردم ایندفعه همه صورتم چشم بود 😂😂
کلا محیط جدید برام جالبه .بیمارستان هم که کلی اتاق و وسیله داره که حس کنجکاویمو قلقلک میده😂😂 (میدونم خلم😁)
مخصوصا که قرار بود تک تک لحظه های اون روز شیرین رو به خاطر بسپارم.
اتاقم رو به روی ایستگاه پرستاری بود
گوشیمو با یه کیسه خوراکی و بطری آب همراهم بود . مامایی که برای من گذاشته بودن خداروشکر خانم خوب و خوش اخلاقی بود . شانس خوب من تازه شیفت عوض شده بود و همه سر حال و با انرژی بودن. رفتم روی تخت و باز شرح حال و فشار و ان اس تی و یه سرم بهم زدن برای تأمین آب بدنم . توی این حین من به دوستام پیام دادم که اومدم برای زایمان دعا کنید.
یه عکس هم با قیافه داغون از درد هم گرفتم به یادگاری بمونه😁. از اتاقی که توش بودم هم عکس انداختم فرستادم برای شوهرم و دوستام (سه تا دوستیم که با هم بارداری بودیم و زایمان هامون هم تقریبا نزدیک به همه . یکیشون قبل من زایمان کرد . بعد یکماه من زایمان کردم. اونیکی هنوز زایمان نکرده ولی نزدیکه زایمانشه)