۷ پاسخ

مقصری خوب عزیزم
بچه همینه نیازشو میگه چیکار کنه با جیغ زدن بدتر میکنی زن و مرد صداتونو بندازین تو سرتون هوار کنید ک چی با ارامش از اول باید یاد میدادی ن برا هر چیزی صدا ببری بالا تو سنی هستن حرف حرف خودشو نه باهاش راه بیا

عزیزم بچه ش دیگه نزدیک ۴ سالشه نیاز داره بره پارک و خانه بازی و مهد و یه کلاسی تا انرژیش تخلیه بشه .بچه از صبح تو خونه هستش شما هم همش غر می‌زنی اون بچه طفلک چیکار کنه همه ما شرایط خوبی نداریم اما بچه ها بی گناه هستن هر روز یه تایمی ببر پارک اما بهش یاد بده مثلا یه ساعت میتونی بازی کنی اینجوری آروم‌تر میشه

من ک میخام از مهرماه ببرمش مهد
چون واقعا نمیشه هرروز ببرمش پارک یا مثلا باهاش بازی کنم میخام ببرم مهد هم تخلیه شه هم چیزی یاد بگیره پارکم همون هفته ای یکی دوبار میریم

منم همین دوساعت پیش دیگه سوختم تموم شد واقعا
یه داد به پسره زدم پنج دیقه بعد یه داد هم سر دختره
بعد شوهرم میگه چیزی نشده ک چته
گفتم دیگه خسته شدم بخدا
اشکم دراومد باورکن
از صبح دوستم بچشو گذاشته بود اینجا کلی باهم بازی کردن ازموقعی ک رفتن شروع کرد قر زدن و ناله کردن و الکی گریه کردن.
مغزم دردمیکنه دیگه بخدا😭
دختره ۱۳سالشه یه عالمه مروارید و چیز میز اورده وسط خونه واسه خودش دستبند درست کنه بعد پسره دست میزنه اون داد میزنه یعنی هرجا این بچه پاشو میزاره دختره میخواد خفش کنه این بدبختو
دیگه نمیدونم چه غلطی کنم

واقعا کارای ما تمومی ندارن. منم هرچی تلاش میکنم. آخرش آشپزخونه بهم ریخته. هال بهم ریخته. همه چی تکراریه از صبح تا شب فقط کار و بچه داری و آشپزی. کاش میتونستیم یه روز مرخصی بگیریم

انقد دلم گرفته که فقط همین جا رو دارم بیام حرف بزنم هیچ کس هم نمی‌فهمه تو دل یک زن چخبره مخصوصا اگر شوهری داشته باشه که هیچ وقت خونه نیست و هیچ وقت هم نه تفریح می‌بره نه مسافرت خدا شاهده 15 ساله ازدواج کردم دریغ از یک تفریح دو نفره یا حتی الان که بچه داریم

من هرشب دخترم رو میبرم پارک بخدا از کار زندگی موندم تازه وقتی می‌خوام بیام خونه از همون لحظه ای که میگم بریم خونه گریه می‌کنه تا جلو در خونه تا میام خونه ساعت ده شبه نه شام دارم نه چایی یک عالمه هم ظرف نشسته.. تا شام درست کنم و جمع و جور کنم میشه ساعت سه صبح دیگه روانی شدم دلم میخواد همه چی رو بزارم و فرار کنم به کوه و جنگل که هیچ کی نباشه

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ سالگی
چند روز پیش یه جشنی با بچه ها رفتیم،اونجا یه دختر زیبای حدودا کلاس پنجمی هم با مامانش اومده بود که اکثر جشن داشت با گوشی بازی میکرد،
همه دست و کل و جیغ می کشیدند اما اون انگار تو عالم دیگه ای بود،
چند دقیقه ای هم که گوشی رو کنار گذاشته بود،جوری اخمو و بدعنق نشسته بود و حتی یکبار هم کف نزد که آدم دلش میسوخت به حال اینهمه کسلی و‌ انرژی منفی که یه بچه اینقدری داره و آخرش مامانش وضعشو دید وسط مراسم پاشدند رفتند...
و عجیب به فکر رفتم که چی به سر بچه هامون داره میاد
بچه مگه یه موجود خوشحال و رها و از هفت دولت آزاد نبود؟
چرا خیلی وقته ما دیگه بچه ای که از درخت و دیوار بالا بره یا تو کوچه لی لی کنند نمیبینیم؟
حتی تو پارک ها و مهمونیا هم به جای بازی و حرکت،یه گوشه نشستند و یک یا چند نفری سرشون تو گوشی؟
نگیم اینا از معضلات خونه آپارتمانی،بله سبک زندگی امروز بی تاثیر نیست اما تو روستا و با وجود خونه های ویلایی و ...هم باز بچه ها درگیر اعتیاد به مجازی شدند.
و برای همینه دیگه کمتر صدای قهقهه و بدوبدو و شیرین کاری کودکانه رو تو مسجد و پارک و مهمونیا میشنویم...
و معلومه میون اینهمه بچه بیحال کسل، بچه های پرانرژی که طبق طبیعت شون رفتار میکنند به اشتباه برچسب بیش فعال و اذیت کن و ...میگیرند!

✍️#زهرازینی_وند (مشاورکودک و خانواده)
🆔 @maman_moshaver
🌏اینجا نگاه تون به مادری عوض میشه
#نشربامنبع