۱۳ پاسخ

عزیزم اون بچه ها به خواسته شما اومدن نه خودشون این طرف دوم اینکه همیشه قرار نیست کوچیک بمونن بزرک میشن و شما راحت چرا خودت و اذیت میکنی

منم یکی دارم و واقعا ادم خسته میشه یاد دوران ازاد و رها بودنش میفته منم گاهی دلم برای اون روزا تنگ میشه ولی بعد ب این فکر میکنم ک بالاخره ی روزی بزرگ میشن ایشالا برای خودشون کسی میشن میشینین با هم حرف میزنین مشورت میکنی چراغ دل میشن نور خونت میشن کیف میکنی نگاهشون میکنی لذت میبری و با خودت میگی اگر چ سخت بود ولی داشتنشون نعمته قشنگه اون وقت ب همه کارات میرسی من یک روزایی بود اینقد خونم بهم ریخته کثیف ولی الان تمیز و مرتب میگفتم هیچ وقت اون روزا نمیاد ولی اومد این روزا هم ک برای خودم نیستم میدونم تموم میشه و روزایی ک برای خودم باشمم میرسه

درکت میکنم عزیزم سخته با سه تا بچه ولی یکم فکر کن اگه خدایی نکرده خار تو پای یکشونم بره داغون میشی ، سختی های خودشو داره درسته ولی بالاخره بزرگ میشن مدرسه میرن ، یکم راحتر میشی ، جاری من 4 تا داره تازه چندتاشم بین اینا سقط کرده ، ولی خب دوقلوهاش الان 12 سالشونه اصلا کاری به خودشم ندارن

هیچ کسی اندازه خودمون نمیتونه بهمون کمک کنه من که یک بچه دارم داغون شدم قبل بچه دار شدن سرکار میرفتم الان نمیتونم یک دقیقه بچم بزارم برم جایی پول هم نیست خرج کنم لااقل افسرده نشم ولی میگم چاره چیه انشالله این روزها هم میگذره
بچه هات ببر پارک بسپر به بچه بزرگ خودتم یکم حال و هوات عوض میشه

از امسال که میشه دو قلو ها رو بزاری مهد
اون یکی هم می‌ره مدرسه دیگه کم کم میتونی برای خودت وقت آزاد داشته باشی

منم دوتا پسر دارم یکی پیش فعاله یکی کلاس سوم روزی هزار بار خودمو لعنت میکنم

منم همینطوری شدم عزیزم همش غصه میخورم افسرده شدم حس میکنم هیچ لذتی تو این دنیا دیگه واسه من وجود نداره شوهرم میگه همه همینن تو ضعیفی ....

انگار دقیقا منو توصیف کردی زندگی منم دقیقا دقیقا شبیه شما هست
من خودم بیست و چهار سالمه دختر بزرگم کلاس دومه دوقلوهامم چهار سال و نیمشون هست بخدا اصلا معنی زندگی رو نمیفهمم نه خونه بابام میرم نه خونه مادرشوهرم هیجا هیجا نمیرم از بس فضولن کسی حوصله نداره خودمم خجالت میکشم اعصابم صفر شده قیافم داغون شده ارامش ندارم
ماهم تو روستاییم نمیشه اصلا جایی برم نه پارک هست نه هیچی فقط تو خونه کپیدم تو گوشی دیگه داغون شدم هر چی که حرص میخورم هم فایده نداره نمیدونم چرا این کارو کردم هم اونا رو بدبخت کردم هم خودمو

دوقلوها نمیشه بزاری پیش یکی حدافل اون بزرگی همراهت ببری تا یه کافه ای بادوستات اون بزرگتره اروم میشینه

عزیزم همیشه که اینطوری نمیمونه بلاخره بزرگ میشن منم وضعیت شما رو دارم شوهرم که تفریحش به جاس توهم حرف میزنم میگه شماهارو هم که میبرم درصورتی که کلا با ما جایی نمیاد میخام برم باشگاه هیچ کسی این دوتا رو نگه نمیداره مجبورم بمونم ما خانما خیلی به خودمون بدهکاریم

اینجور نگو عزیزم خدا بهترین نعمت هاتو داده بده بعد چند سال که برن مدرسه ب همه کارات میرسی

شرایط داری بزار مهد

چندسالن

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ سالگی
چند روز پیش یه جشنی با بچه ها رفتیم،اونجا یه دختر زیبای حدودا کلاس پنجمی هم با مامانش اومده بود که اکثر جشن داشت با گوشی بازی میکرد،
همه دست و کل و جیغ می کشیدند اما اون انگار تو عالم دیگه ای بود،
چند دقیقه ای هم که گوشی رو کنار گذاشته بود،جوری اخمو و بدعنق نشسته بود و حتی یکبار هم کف نزد که آدم دلش میسوخت به حال اینهمه کسلی و‌ انرژی منفی که یه بچه اینقدری داره و آخرش مامانش وضعشو دید وسط مراسم پاشدند رفتند...
و عجیب به فکر رفتم که چی به سر بچه هامون داره میاد
بچه مگه یه موجود خوشحال و رها و از هفت دولت آزاد نبود؟
چرا خیلی وقته ما دیگه بچه ای که از درخت و دیوار بالا بره یا تو کوچه لی لی کنند نمیبینیم؟
حتی تو پارک ها و مهمونیا هم به جای بازی و حرکت،یه گوشه نشستند و یک یا چند نفری سرشون تو گوشی؟
نگیم اینا از معضلات خونه آپارتمانی،بله سبک زندگی امروز بی تاثیر نیست اما تو روستا و با وجود خونه های ویلایی و ...هم باز بچه ها درگیر اعتیاد به مجازی شدند.
و برای همینه دیگه کمتر صدای قهقهه و بدوبدو و شیرین کاری کودکانه رو تو مسجد و پارک و مهمونیا میشنویم...
و معلومه میون اینهمه بچه بیحال کسل، بچه های پرانرژی که طبق طبیعت شون رفتار میکنند به اشتباه برچسب بیش فعال و اذیت کن و ...میگیرند!

✍️#زهرازینی_وند (مشاورکودک و خانواده)
🆔 @maman_moshaver
🌏اینجا نگاه تون به مادری عوض میشه
#نشربامنبع
مامان مهربون مامان مهربون ۳ سالگی
شیرخشک فرزندپروری شیردهی
سلام مامانی گل .سال ۴۰۵ مبارک . سال جدید پر از سلامتی و حال خوب و آرامش برای همگی باشه. الهی که همه اونایی که از خونه هاشون رفتن به سلامتی و دل خوشی برگردن.
یه چیزی میخوام بگم ببینم شمام براتون پیش اومده. میگن من مثلا یه مسئله سخت که پیش میاد همش دنبالشم که تموم بشه و به آرامش برسم و دقیقا وقتی تموم میشه یه چیز دیگه پیش میاد.
باور کنید که بهش باور ندارم . نگاه نکنید یه وقتا اینجا مینویسم و روانی شدم. ولی بینهایت ادم خوشحال و مثبت و پرانرژی بودم و سعی میکنم باشم . ببینید بچه ای که آلرژی داره واقعا روح مادرش آسیب میبینه .ولی کلا میگم.چرا باید اینجوری باشه که از یه مشکل درمیای میدفتی تو یا چیز دیگه. من ادمی بودم که هر لحظه گفتم و نیگم خدایاشکرت. مثلا یه نمونه ش من دوران حاملگی وحشتناکی داشتم تمام دوران بارداری تهوع شدید که فقط تا اول ماه شش وزن کم کردمو خواب هیچی به معنای واقعی . تا تو اتاق عمل بالا اوردم. دو بار اسباب کشی . هفته اخر همش بخودم میگفتم داره تموم میشه راحت شدم ،تو راه بیمارستان خوشحال کخ تموم میشه . اونقدر زایمان بدی داشتم. بازم کنار
همش به شوهرم میگفتم راحت شدیم فقط بریم خونه و بعد شروع شد تازه . از سه روزگی بیمارستان . بستری بیمارستان های مختلف . این یه نمونه بود . چرا وقتی فکر می‌کنیم به راحتی رسیدیم یه چیز دیگه شروع میشه !
لطفا برام بنویسید
ممنونم دخترا