نمیدونم چیکار کنم دوس نداشتم هیچ وقت این حرفو بزنم ولی امشب واقعا دیگه خسته شدم از مادربودن،ار بچه داری،از مسئولیت ب این بزرگی😭
کی گفته بچه هرچقدر بزرگ بشه اذیتش کم میشه؟والا پسر من تنها روزایی ک زیاد اذیتم نکرد همون دو سه ماه اول بود😭
از اولین روزی ک غذا خور شد طبق دستور پزشک بهش غذا دادم همه چی هرچی ک مفید بودو تست کردم و خورد اما الان دو ماهه اصلا غذا نمیخوره جدیدنا دیگه غذا میذارم دهنش دو سه تا لقمه میخوره بقیشو میجوه با زبون میده بیرون یا انگشت میکنه تو دهنش غذارو میریزه بیرون😭
واسه خوابش هرررر کاری کردم از صبح باهاش بازی کردم بیرون بردمش ک خسته شه شبا بیرون نرفتیم تا حد امکان مهمونی نرفتیم مهمون دعوت نکردیم خونه مامانم اینا رفتنی کلی خواهرزاده هامو دعوا میکردم ک برید تو حیاط بازی کنید تا تایم خواب کیاوش بهم نخوره اما...اما الان کیاوشو بزور و گریه ی خودم خوابوندم😭
نمیدونم دوسداشتم ازین مامان بیخیالا باشم ولی متاسفانه نیستم😭هرکاری کردم ک پسرم خوش خواب و خوش غذا باشه اما هیچکدومش نیست بخدا رد دادم انقدر گریه کردم از۱۱ ک مثلا خوابیده تا الان بغلمه و هی دو دیقه یبار بیدار میشه😭😭😭

۱۲ پاسخ

عزیزم چون حساس بودی بچت اینجوری شداگ روچیزی زوم بشی بیشتراذیتت میکنه من اصلا حساس نبودم

منم دخترم الان ۹ ماهه ک شبا تا صب بیداره و خابش خیلی بده وقتی هم یعنی یکم زود میخابه هزار بار بیدار میشه

از طرف یه مامانی که نیمه راه واقعا بیخیال شد بهت میگم رازش واقعا همینه، رازش بیخیال شدنه، تو هر موضوعی حساس بشی همونی که میترسی سرت میاد اصلا انگار داری چیزی که نمیخوای رو هی صدا میکنی، بیخیال شو راحت زندگی کن

حق میدم بهت مادر بودن سخته
هر کی بگه نه لهش میکنم

خیلی حساسی و این خودش باعث بد شدن حالت و بدغذا و بد خواب شدن کودکت هست

نگوووووو ناشکری نکن خواهر
هرچقدر سخته باشه همین که داری بچه سالمه بغلته خداروشکر کن
خیلی ها تو حسرت این چیزها هستند....

مامان بیخیال خوب نیست ولی سخت گیرم خوب نیست
یچی بگم خیالت راحت بشه اینکه میگی غذاشو اینجور میخوره بخاطر سنشه همه بچها تو این سن اینجوری میشن هانای من هم دقیقا همینطور بود و الان داره به مرور خوب میشه
خوابشم اذیتش نکن منم چندباری به زور زود خوابودنم ولی کارم نه تنها خوب نبود بلکه بیهوده و آزار دهنده بود چون هانا تا اومد که خوابش ببره هم خودش اذیت شد هم من
بعدم که خوابید تا صبح چندباری بیدارشد و اصلا خواب خوبی نداشت الان میزارم به حال خودش هرموقع خوابش بگیره میاد پیشم میگه ممه ممه و میخوابه بعضی وقتا ساعت۱۰ بعضی شبا ساعت ۱یا ۲

اوه هنوز کجای کاری ۱۰ ماهشه
تازه همین یه دونه اس
ما زنا خیلی مقاومت می کنیم تا قبول کنیم دیگه رسما خودمون برای خودمون تموم شدیم
در واقع منظورم اینه ک دیگه نمیشه برای خودمون باشیم
من تازه میفهمم فرق یک زن با یک مادر خیلی زیاده مادر فرا تر از یک زنه در واقع زنیه ک اغلب دلش برای فقط زن بودن تنگ میشه و راه فراری هم نداره و بالاخره یه روزی یه جایی قبول می کنه
انگار آدم مجبوره ب خاطر این ک دیگه یه مادره مثل یه مادر رفتار کنه
ولی یه جایی خود واقعیش همیشه داد میزنه غر میزنه میخاد آزاد بشه

پسر من ۳ماهه لب به غذا نزده همه جور دکتری هم بردم تنها کاری که از دستم برمیاد منتظر موندنه که همونجوری که یهو غذا خوردن رو ول کرد همونجوری یهو شروع کنه با ولع غذا خوردنو
درمورد خواب کوچولوت نمیشه چراغارو کلا خاموش کنی تو تاریکی واسه خودش بگرده خسته بشه بخوابه؟من این کارو میکنم تو تاریکی از سر و کول منو باباش بالا میره ماهم اصلا محلش نمیدیم یکم میگذره یا بی صدا خودش یه گوشه میخوابه خوابش که سنگین شد میارم میزارمش تو جاش یا اینکه با گریه میاد پیشم میزارمش رو پام سریع میخوابه

ی دختر۳سالهم دارم فک کن بااین دوتابچه چقدرمن پدرم درمیادتااون خابه این یکی خاسته داره مادراهمیشه مشغولن هردوره ای ازسن بچهاشون دغدغه خودشون دارن

عزیزم اغلب بچهاهمینن اگ بگم من ی مامانم ک ازنوزادی بچم تاابان دوساعت پشت هم نخابیدم باورت میش؟

یمدت شل کن

سوال های مرتبط