وقتی به دنیا آوردمش🥹تمیزش کردن بعد ۱۵ دقیقه گذاشتن کنارم
به خدا سرش و چرخونده بود زل زده بود تو چشام ۵ دقیقه منم با گریه قربون صدقش میرفتم و باهاش حرف میزدم😍
راسش ١٧ روز پيش
من سومين فرزندمو رفتم برا زايمان بچه دومم دوسالو يك ماهشه خيلي وابستمه
جاريم زنگ زد زايشگاه باهام حرف زد گفت بچه هات كنارمن نگران نباش بعد قطع مكالمه اشكهام بود كه ميريخت از دلتنگي از دلواپسي
مني كه بدون درد بودمو خدا و وسيله هاش ياري كردن زايمان كردم
اولین بار که تو بیمارستان زیر سینم بود داشت شیر میخورد.حس خیلی عجیبی بود .بعد اون همه زندگیم شده بود پسرم همه خواسته هام ارزوهام فقط شد واسه اون.بعد اون همه روزامو با حس ترس زندگی کردم که اگر یه روز نباشم اگر یه روز یه اتفاقی براش بیوفته هزاران فکرو خیال که آخرش ختم میشد به اینکه خدایا از عمر من بگیر بده به پسرم.الان پسرم ۳سالشه از کوچیکی بهش میگفتم من فقط تورو دارم مواظب خودت باش.بهش میگفتم ادم خوبی باش حتی اگر من نبودم.خوب زندگی کن اسیب به کسی نزن .تلاش کن ادم مفیدو ارزش مندی باشی ولی ته همه این حرفام از خدا تو دلم خواستم باشم خوشبختیشو آخروعاقبت بخیریشو ببینم.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.