مامان سودا مامان سودا ۴ سالگی
مامان باران مامان باران ۳ سالگی
دیشب رفتیم با مامان بابام خونه خاهرم شوهرش چن ماهیه فوت شده بد میبینم بچهاش تو رفاه خودشم خونشو قروخت یه خونه تازه خرید خداروشکر اوضاش خوبه میگه تا وقتی ک شوهر داشتم همش تو نداریو گرفتاریو قرض و قسط بودیم الانکه نیس بهترین خونرو دارم بچهام هر ک میخان فراهمه منم تو ارامشم من موندم چطور ما باینکه شوعرم صب تا شب سرکارع چرا اینه وضعمون چرا همش داریم ب عقب میریم از دیروزم ک ازش دلخور بووم باهاش حرف نزدم ظهر امد میگه تو هر وقت میری خونه مامانت هوا میخوره سرت برمیگردی اینطوری میشی نشستم باهاش حرف بزنم میگم چن ماهه میرم نمیپرسی پول داری نداری بچه شاید چیزی خاست چیزی داری منم ک پول میخام میگی نداری فلان بد یکم خب خب کرد مثل این بود ک با دیوار حرف بزنی بد تو تلویزیون داشت مستند میداد ک زن عشایر نشین کلی چوب انداخته بود پشتش میبرد برگشت گفت نگا اینطوری باید زندگی کنی تا قدر بدونی الان جات گرمه زر میزنی گوه زیادی میخوری دیدم حق داری من زیادی درکش کردم کنار امدم باهاش ک دارم اینارو میشنوم ازش مراا واقعا ارزش نداره منم گفتم وقتی عرضه خرج یه بچه رو نداشتی گوه خوردی اوردی
مامان نازنین‌‌زهرا💗 مامان نازنین‌‌زهرا💗 ۵ سالگی
مامان سیدمحمد مامان سیدمحمد ۳ سالگی