مامان دنیز مامان دنیز ۱ سالگی
بچه ها نه نفهمیدن خانوادش که این ازدواج کرده منم هیچ وقت نرفتم اونجا بخوام ابروشو ببرم یا اگه برا مهریه ام اقدام میکردم جلو حساباشو ماشیناش بسته میشد یا باباش خیلی ثروتمند بود یه چیز گنده بهم میدادن ولی من مال دنیا برام مهم نبود من از اعتیاد میلاد خسته شده بودم از اخلاقش از بد دلیاش از دست بزناش و گرنه بعدش خودم زندگیمو ساختم دیگه دوتا دوست پیدا کردم تو ساختمون هر روز میرفتیم بیرون و باشگاه گشتن. یه روز کنار خیابون جیگر خوردیم که من مطمئنم از اون جیگره تب مالت گرفتم چون اصلا اهل لبنیات نبودم بدن دردام شروع شده بود هرروز مسکن میخوردم تا اینکه دیگه یه روز از بدن درد شدید نمیتونستم تا خونه مامانم اینا برم در خونه رو قفل کردم اسنپ گرفتم و رفتم خونه مامانم اینا افتادم در حدی تب و لرز داشتم که مامانم ترسید امبولانس اومد منه بی جونو برد بیمارستان امام حسین اونجا بستری شدم. بچه ها از جداییم دوسال میگذشت و موهامو کوتاه پسرونه زده بودم عکسمو بعدا یادم بندازین بزارم بیمارستان رفتن همانا دوماه منو بستری کنن همانا نمیدونم چرا تشخیص نمیدادن چمه فقط میگفتن عفونتای شدید تو بدنته و وارد خونت شده هرچی انتی بیوتیک میزدن عفونتم کم نمیشد یه روز یه دکتر خفن اوردن بالاسرمو گفتن از نخای کمرش اب بکشید بدین ازمایشگاه وای از دردش وای از فلج شدنم که سه روز شن کیسه ای گذاشتن رو کمرم نمیتونستم راه برم همه دوستام میومدن ملاقاتم
مامان دخملی مامان دخملی ۸ ماهگی
مامان آرش مامان آرش ۳ سالگی