مامان نی نی ها🥰 مامان نی نی ها🥰 هفته بیست‌ودوم بارداری
مامان ریحانه مامان ریحانه ۲ سالگی
پارت ۲۷۳♦️♦️♦️

وقتی به صورت ریحانه نگاه کردم، برای لحظه‌ای دلم آرام گرفت؛ نمی‌دانم چطور توضیح بدهم، اما دیدن صورتش در آن لحظه، با تمام دردی که داشتم، کمی از آشفتگی درونم کم کرد. بااین‌حال، تحمل آن صحنه برایم بسیار سخت بود.

نشستم و فقط نگاهش کردم. دیگر چیزی نمی‌گفتم؛ فقط به دخترم خیره شده بودم. تمام اطرافیانم برای من گریه می‌کردند، اما من انگار در دنیای خودم بودم. به صورت کوچکش نگاه می‌کردم و به تمام چیزهایی فکر می‌کردم که قرار بود با هم تجربه کنیم و دیگر هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتادند.

قرار بود برایش لباس بخرم، بزرگ شدنش را ببینم، گوش‌هایش را سوراخ کنم و گوشواره‌هایی را که برایش خریده بودم به گوشش بیندازم. قرار بود صدای خنده‌اش را بشنوم و روزی برسد که خودش با زبان شیرین کودکی‌اش مرا صدا بزند. اما حالا حتی نمی‌توانستم دستم را دراز کنم و او را در آغوش بگیرم.

غلامرضا وارد خانه شد. وقتی دید من در آن وضعیت نشسته‌ام و به پیکر دخترم نگاه می‌کنم، مرا در آغوش گرفت و از حمام بیرون برد تا دیگر آن صحنه را نبینم.

بعد از آن، حرکت کردیم تا ریحانه را به خاک بسپاریم.

هنوز نمی‌توانستم باور کنم که این مسیر، آخرین مسیر دخترم است؛ همان کودکی که با هزار امید به دنیا آورده بودم و حالا باید برای همیشه از او خداحافظی می‌کردم. همه‌چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاده بود که انگار فرصت نکرده بودم حتی یک لحظه بفهمم چه بر سر زندگی‌ام آمده است.

اما وقتی به محل خاکسپاری رسیدیم و چشمم به قبر کوچکش افتاد، دوباره تمام وجودم لرزید. آنجا بود که فهمیدم قرار است دخترم را در همان قبر کوچک بگذارند؛ جایی که هیچ مادری دلش نمی‌خواهد سهم فرزندش از دنیا باشد.
مامان فندوق مامان فندوق هفته چهاردهم بارداری