۷ پاسخ

هرکس جای شما بود همین کارو می کرد
مردها همینن کلا از حرف زدن آدم انقدر ایراد می گیرن آدم بعد چندسال حرف زدنش هم تو جمع یادش میره

چرا این مردا اینجوری شدن....
دیشب پسر من بغلم بود یهو در ماشین باز کرد منم داد زدم ترسیدم
تو اتوبان
شوهرم میگ نترس هیچی نمیشه😐😐
اصلا مونده بودم بخدا
گفتم من هیچی بچت چی؟؟؟
گفت نترس هیچیی نمیشه چرا داد زدی😐

مامانش باید میومد جمعش میکرد ولی خوب کردی گفتی

منم جا تو همینکارا میکردم

ن دیگه تو که دعواش نکردی
پسر منم رفتم فروشگاه بعد از این ماشین های سبد دار بود و دیده بوده بچه هاوسوارن گریه کرد و هی میدویید ک از ماشینا میخواد دیگه منم کلی گشتم تا جایی ک اجاره میدادن براش پیدا کروم سوار شد بعد نیم ساعت یه ساعت ک دور زد آروم شد دیگه سمتش نرفت
کلا بچه ها تا اون چیزی ک هست ازش استفاده نکنن ولش نمیکنن باید با یه چیز دیگه حواسش پرت کنی

نه گلم اشتباهی نکردی .

چرا خوب کردی گفتی من نمی‌دونم چرا بعضی مرداد برا همه چی دخالت میکنند

سوال های مرتبط

مامان مهرا مامان مهرا ۱ سالگی
مامانا سلام
امروز با دخترم رفتیم خانه بازی
کلا دوسه بار رفته
امروز بچه هایی رو که میدید به وسیله ای که بازی کرده باهاش دست میزنن
جیغ میزد و میرفت که مثلا بگیره
من درگوشش میگفتم باید نوبتی باشه و از کسی وسیله نگیریم و از این حرفا
یه زنه که پسرش خیلی مظلوم بود و دختر من چیزی ازش میخواست سریع میداد
یهو اومد در نقش مادر خیلی خوب و گفت الان وقت اموزش نیست
تو گوشش نخون
گفتم پس کی وقتشه !
خونه که تنهاست
الان که تو موقعیت باید بگم
بعدش گفت من تو خونه صبح تا شب دارم با بچم حرف میزنم لبم خشک میشه
گفتم والا ما هم همینیم
تو خونه گفتن یه طرف الان که تو شرایط و داره میبینه بطرف
بعدم اول باید بذاریم خودشون باهم کنار بیان شابد بتونن حل کنن و دپست شن
خیلی ناراحت شدم
از اینکه همه شدن متخصص بچه داری و به خودشون اجازه میدن به دیگران راه یاد بدن
دختر منم تجربه های اولشه
خیلی دوست دارم تو این موقعیت ها فرار بگیره و خودش حل کنه مشکلو یا اگر منجر به درگیری چیزی بود خودم ورود کنم
مامان نفس مامان نفس ۱ سالگی
من امروز با بلایی که سر دخترم اومد حس کردم جونم رفت🥲🥲
امروز منو خواهرشوهرم ،مادرشوهرم کاروانی رفتیم قم جمکران.
غروب رفتیم قم موقعی که داشتیم از توصحن رد میشدیم که بیاییم بیرون پام گیر کرد به یه اقا که نشسته بود افتادم حالا فکر کن دخترم تو بغلم پس سرش محکم خورد زمین فقط زدم تو سرم کلاهشو دراوردم که ببینم پس سرش چیزیش شده یا نه. من اون لحظه نفسام رفت قشنگ حس کردم نیستم تو این دنیا.هی سرشو ماساژ میدادم نگاه میکردم اون اشک میریخت من از اینور میزدم تو سر خودم .فقط خدارو قسم میدادم هیچیش نشه علائم خطرناک نداشته باشه .حالا اتوبوس منتظر ما بود دسترسی به درمانگاه نداشتم که بخوام نشون بدم تو مسبرم که هیچی نبود.زنگ زدم ۱۱۵ علائم خطرناکو گفت .گفتم هیچ‌کدومو نداره . فقط چون از صبخ خسته شده بود اون لحظه از خستگی داشت بیهوش میشد من بزور یکساعت بیدار نگهش داشتم تا ببینم حالت تهوع یا گیجی داره یا نه.این اتفاق ساعت یه ربع به ۶ افتاد تاالان هیچ علائمی نداشته و مثل همیشه عادی بوده. دعا کنید هیچیش نشه . خودم سردرد وحشتناک گرفتم خسته ام هستم اصلا اینا مهم نیست فقط دخترم و همه ی بچه های دیگه سالم باشن.
نمیدونم اسمشو بذارم معجزه یا چیز دیگه . ولی باز خدا هوامو داشت
شکر که اتفاق بدتری نیوفتاد هرچند که هی اون صحنه میاد جلو چشمم سر دردم بیشتر میشه اما باز شکر که دخترم تاالان سالم بوده
مامان سلین🦋 مامان سلین🦋 ۱ سالگی
پارت 5.
امادم کردن گفتن هرچی در توان داری رو کن و زور الکی نزن منم فقط زور میزدم و باهاشون هکماری میکردم و خلاص دیگ گفت زور آخری رو بزن که سر کچلش دیده میشه منم خندم گرفت همون زور اخری که زدم انگار یه چیزی از سر دلم کنده شد و شکمم افتاد پایین صدای یه گریه شنیدم گذاشتن روسینم من تو شوک بودم فقط نگاش کردم و برداشتنش و لباس تنش کنن و خلاصه کارای بخیه و اینا تموم شد گفتن برو سرویس من رفتم از گردن تا پایین خودمو شستم که صورتمو شستم و لبلس نو دادن تنم کردم و اومدم نشستم رو ویلچر یه موجودی رو دادن بغلم و گفتن شیرش بده مگ من بلد بودم شیر بدم یه خانومی اومد بهم یاد داد ولی شیرم نداشتم نمش اب بود و بچه گریه میکرد و گفتم به مانم خبر دادین گفتن اره دیگ سوار ولیچر شدم رفتم تو اتاق با دونفر خانوم بودم اونا سزارینی بودن دیگ مامانم از در وارد شدو نگاه من نکردم فقط رفت سرو کله سلین و بغلش کرد و بوسش کرد😂 گفتم مامان رفتم از دامادت یه کپی گرفتم اومدم وقتی به دنیااومد خیلی شباعت شوهرم بود دیگ مامان صورت و دستای بچرو شست تمیز شد مثل گل🌹😘 شیر نداشتم اندازه یه قطره و مامانم مجبور شد آبجوش نبات به بچه بده یعنی به اون دوتا خانوم میگفت به بچه میشه یکم شیر بدین نمیدان واقعا 🙃 دیگ بهش چند قطره دادم و به شوهرم زنگ زدم و اومد در بیمارستان بستی و کباب و موزز. کمپوت اینا اورد گفت بخور تقویت شی منم نمیتونستم تنها بخورم به دوتا خانوم هم میدادم و خوردیم و شام خوردیم و خوابیدم و. صبح شد موهامو بستم فک کردم میخوان مرخص کنن که گفتن بچه زردی داره باید تا فردا باشه و اینا دگ گفتن زیاد بالا نیس که بزاریم زیر دستگاه دیگ مادرشوهرم با خواهرشوهرم اومدن دیدنم و رفتن منم فقط منتظر بودم فردا بشه