ولی الان...😭😭😭😭😭😭ساعت1وربع.حسابی بیقراری کرد،سراغ ممه رو گرفت دوباره نشونش دادم و یکم نازش کرد و رفت که بخابه.اومد نزدیکم شد و بغلم کردم.دختر دوساله من،یجووووری بغلم کرد تا بخابه که دلمو لرزوند😭😭😭خابش گرفت و من بغض کردم.دیدم سینم داره از شدت فشار نبض میزنه،اینبار انگار من یچیزیم کم بود😭یاد شیرخوردن دخترم افتادم،با چه ذوقی شیر میخورد،چشمای خوشگلش چقدر برق داشتن موقع شیر خوردن😭یه لحظه دلم پر خون شد،گفتم کاش الان برای چندلحظه شیرمو میخورد تا من آروووووم بشم 😭ولی حیف که نمیشه...😭خیلی داغون شدم خیلی😭میتونم بگم سخترین لحظه برای یه مادر قطعا همین لحظه ترک کردن شیره!میتونم قسم بخورم ب همین لحظه که تا ب الان همچین حس عاشقانه ای رو تجربه نکرده بودم،حس مادر ب فرزند یه دنیایه دیگست😭خیلی سخته خیلییییی،الان دارم با بغضی که گلوم رو فشار میده مینویسم😭با همه سختیهاش خداروشکر همچین حس زیباییرو تجربه کردم و از خدا میخام این حس زیبا و سخت رو ب همه دخترای پاک سرزمینم نصیب کنه🙏🥺😭

۱۳ پاسخ

اگه تازه شروع کردین به گرفتن میتونید یه چند باری توی خواب بهش بدین، هم خودتون آرامش میگیرین هم بچه

وای منم از امروز شروع کردم از شیر بگیرمش😭😭😭ولی اصلا دلم نمیاد هی میخوام بهش شیر بدم.من‌به پسرم خیلی وابسته ام اصلا دلم نمیخواد از شیر بگیرمش😭😭😭اگه به خودم باشه تا ۲ سال و نیم شیر بهش میدم

سلام منم ۵ روزه از شیر گرفتم
اول اینکه عذاب وجدان دارم که تا دوسال بهش ندادم
اما وزنش خیلی پایینه بهداشت‌گفت بهش نده‌ دیگه اینجوری هی وابستس غذاودرست نمیخوره ولی حالا دیگه برا اینکه گشنه نباشه مجبوره
حرفاتون دقیققققققا حرفای دل منه
ولی شوهرم اصلا اینو درک‌نکرد
از همه بد تر این دلمو شکوند
همش میخوابید میگفت تا سحر بیدارم خوابم‌میاد
بعدش خودشو زده بود به مریضی میگفت حال ندارم انگار که من‌خیلی سرحال بودم درک نمی‌کرد که منم سینم‌درد میکنه از شدت بغل کردن محیا پاهامم درد میکرد گفتم مادر دچار افسردگی میشه میگه مسخره میکرد خیلی بی درکه منو ورداشته بردا اهواز خونه پدریش ده روز
پدرم درومد اونجا جایی دیگه ای رو نداشتم که از شیر بگیرمش تنهایی میترسیدم اونجا گرفتم ولی پشیمون شدم
خیلی ناراحتم
از اینکه این‌روزای سخت روحی و جسمی رو گذروندم این یه محبت به من نکرد
بهشم میگم میگه من از این لوندیا بلد نیستم
دلم‌به اندازه ی دریا ها و آسمونا گرفته و شکسته
از طرفی جیگرم خونننن بود که شیر به بچم‌ نمی‌دادم
اونم‌گریه میکرد بیقرار بود انگار یه چیزو گم‌کرده بود با تمام وجودم درکش میکردم ولی چه کنم که‌ چاره ای نبود
من میگم قشنگیای زندگی به همین لحظات سختیه که شوهرت کنارت باشه
و تلخ ترینشم همونجایی هست که تو این‌شرایط تنهات بذاره
و صد تا حرفم بهت بزنه خیلی نمک نشناسی بده ادم‌خورد میشه
شوهر من ولی انگ بدبختی‌های خانوادمو منتشو سرم‌میذاره
تا حرفی ام‌میزنم میگه‌تو چلی
ماشالا همیشه حق به جانبه
از اینکه اینقد خودمو براش خرج کردم ناراحتم

بعد اون ک سینه هام سبک تر شدن و درد نداشتن هر وقت گریه میکرد و خاب بود میدادم بعدم بچه ب کل گذاشت کنار بنظرم اینکارو بکن تا یواش یواش خودتو بچه یذره دل بکنید و آروم هم بشید برا من ک اینجوری عالی بود

عزیزم تجربه منو گوش کن من شیر روزشو قطع کردم اوایل شبا وقتی خاب عمیق بود سینمو میذاشتم دهنش ک از لحاظ روح و جسم سبک بشم برا آرامش بچه هم خوبه

منم سر دخترم خیلی اذیت شدم شوهرم بچه رو می‌برد بیرون سرشو گرم میکرد من می‌نشستم گریه میکردم

انقدر سخت بود که کلا قصدم این بود به گرشا شیر خودمو ندم ،همون روزای اول بعد زایمانم هیچی نخوردم شیرم کم شه و گرشا فقط شیشه رو بخوره،بعد چند روز وقتی سینمو میدادم پس میزد گریه میکرد کلی ناراحت می‌شدم و منم گریم می‌گرفت ولی الان میگم خداروشکر که اینطوری شد و وابسته نشد به سینه و شیر مادر

عزیزززم🥹🥺 تک تک این لحظه هارو با تمام وجودم حس کردم، هنوزم بعد از ۲ هفته حالم خوب نیست خیلی تجربه سختیه خییییلی.... امیدوارم راحت از پسش بربیای

من چرا موقعه غز شیر گرفتن خوشحال بودم پس 😂
بنظرم این روزای آخر از طرف خداس که بچه انقد مک میزنه که دیگه مادر کلافه میشه دلشو داره بچه رو از شیر بگیره

اخی عزیزم
منم دخترمو امروز ۵ روزه از شیر گرفتم هنوز هم نیمه شبا بیدار میشه میگه جی جی میزارم رو پام میخوابونمش

وای دقیقا منم🥹🥹🥹🥹🥹میگم‌من 4روزه از شیر گرفتمش من‌شبام‌ ندادم‌بهش طوریه بقیه سرزنشم‌میکنن

منم دو هفته ای میشه از شیر گرفتمش خیلی دلم تنگ شده واسه شیرخوردنش. وقتی شیر می‌خورد و نگام میکرد و ذوقی ک داشت. دلم گرفت🥺

واقعا خیلی سخته منم ۲ روز پیش اومدم پسرم از شیر بگیرم سرکه زدم سینم خودم داغون شدم چ برسه بچه واقعا بدترین لحظه هستن دلم تاب نیاورد باز بهش دادم گفتم اول اردیبهشت میگیرمش

انشالله منم باید ۲۰ روز دیگه انشالله بگیرمش از شیر خدا خودش کمک کنه

سوال های مرتبط

مامان فندق مامان فندق ۲ سالگی
ششم فروردین چهارصدوچهار،صبح شروع کردم دخترمو از شیر بگیرم
الان میشه 3شب که کلا شیرندادم بهش.اولین روز که خیلی اذیت شد،انگار یه چیزی گم کرده بود و بی دلیل گریه میکرد،دیگه جیغ و داد نمیزد بی اختیار و مظلووومانه فقط گریه میکرد،ب هرسختی که مشید سرشو گرم میکردم و میگفتم ممه اوف شده،تا شب.دیدم موقع خواب داره عذاب میکشه،گریه کرد،گریه کردم 😭😭عذاب کشید،عذاب کشیدم،سرشو گذاشت رو سینمو خابش برد!همینکه عمیق خابید قلبم منفجر شد😭😭😭آخ که چه گریه ای کردم
دلم سووووووخت،بدم سوخت😭دختری که بدون ممه امکان نداشت بخابه،الان با بوی ممه خابش برد،واای که خدا میدونه چقدررر گریه کردم،همسرم بدتر از من رفت تو آشپزخونه اشک ریخت😭😭بعدش اومد و منو دلداری داد تا یکم بلکه آروم شم😔دومین روز و شب نسبتا آروم گذشت،بیقراری میکرد ولی یوکوچولو یادگرفته بود که ممه واقعا اوف شده،شبشم با،باباش رفت بیرون وقتی برگشتن خابیده بود.ولی سومین روز صبح زود بیدار شدو بازم گریه کرد😭
یجوری آرومش کردم و دوباره خابید
تا شب ماجرا خوب پیش رفت،سراغ ممه رو میگرفت وقتی نشونش میدادم بدش میومد و میرفت
مامان فاطمه مامان فاطمه ۲ سالگی
مامان قلب مامان مامان قلب مامان ۲ سالگی
امروز از صبح منو پسرم بازی کردیم تو حیاط رفتیم سرما هم خورده بود ولی خب هم خودش بازی میکرد هم با من بازی کرد همین طور چشم انتظار بودیم باباش بیاد باباش که اومد چون عادت داره تا میاد لباسش عوض می‌کنه می‌ره تو حیاط که دستش اینا بشوره پسر منم که عاشق حیاط رفتنه گریه کرد اونم دوباره برذش بعدش گذاشتش داخل در روش بست گفت نمیزاره یکم بگیرش تا من بیام منم ناراحت شدم گفتم این همه چشم انتظار بودیم که بیای حالام که اومدی گریه ش انداختی باز خلاصه که با هربدبختی بود و گریه پسرم سر کرد تا من اومدم ناهار بیارم نشستیم ناهار بخوریم پسر من هی دست میکرد تو دیس ماهم داشتیم می‌کشیدیم که بخوریم یه دفعه گریه کرد و نااروم شد ،من بغلش کردم ارومش کردم رختخوابش آوردم کارتون گذاشتم که دراز بکشه دوباره تا نشستم پسرم اومد که شیر بده من رفتم شیر گرم کنم دوباره گریه و اینا تا شیر آوردم اومدم اولین قاشق بخورم دوباره گریه شیشه رو انداخت من رفتم شیشه رو بدم و اینا خیلی بهم فشار اومده بود حالا چرا؟چون تو این مدت که من این کارا میکردم آقا در حال خوردن بود من این همه گرسنه بودم صبر کردم که بیاد حالا که اومده صبرم نکرد من بیام سرسفره باهم شروع کنیم خلاصه دیگه منم ناهار نخوردم و نشستم کنار گفت بخور گفتم نمیخوام گفت این برنامه هرروز ماست که اینجوری نذاره ناهار بخوریم بعدشم خودش بخوابه نمیدونم تا کی ادامه داره
من فقط ریز ریز گریه میکردم اشکم میومد حالام ظرفا نشستم اومدم رو تخت
آخه یه مادر غیر از یه روی خوش و یکم درک شدن چی میخواد؟