ششم فروردین چهارصدوچهار،صبح شروع کردم دخترمو از شیر بگیرم
الان میشه 3شب که کلا شیرندادم بهش.اولین روز که خیلی اذیت شد،انگار یه چیزی گم کرده بود و بی دلیل گریه میکرد،دیگه جیغ و داد نمیزد بی اختیار و مظلووومانه فقط گریه میکرد،ب هرسختی که مشید سرشو گرم میکردم و میگفتم ممه اوف شده،تا شب.دیدم موقع خواب داره عذاب میکشه،گریه کرد،گریه کردم 😭😭عذاب کشید،عذاب کشیدم،سرشو گذاشت رو سینمو خابش برد!همینکه عمیق خابید قلبم منفجر شد😭😭😭آخ که چه گریه ای کردم
دلم سووووووخت،بدم سوخت😭دختری که بدون ممه امکان نداشت بخابه،الان با بوی ممه خابش برد،واای که خدا میدونه چقدررر گریه کردم،همسرم بدتر از من رفت تو آشپزخونه اشک ریخت😭😭بعدش اومد و منو دلداری داد تا یکم بلکه آروم شم😔دومین روز و شب نسبتا آروم گذشت،بیقراری میکرد ولی یوکوچولو یادگرفته بود که ممه واقعا اوف شده،شبشم با،باباش رفت بیرون وقتی برگشتن خابیده بود.ولی سومین روز صبح زود بیدار شدو بازم گریه کرد😭
یجوری آرومش کردم و دوباره خابید
تا شب ماجرا خوب پیش رفت،سراغ ممه رو میگرفت وقتی نشونش میدادم بدش میومد و میرفت

۳ پاسخ

همه مادرا باید این پروسه رو طی کنن.ماشالله ب هردوتون.قوی بمون فقط.زیاد باهاش بازی کن،شبا هم جدا از خودت بخابون

با متنی که نوشتی واقعا گریم گرفت دختر منم بیست روز دیگه باید بگیرمش انشالله

ببین ما شب سوم بچه که قشنگ میخوابه بهش شیر میدیم که دلش دیگه زده بشه سینه هم زیاد شیر جا نمیشه

سوال های مرتبط

مامان قلب مامان مامان قلب مامان ۲ سالگی
امروز از صبح منو پسرم بازی کردیم تو حیاط رفتیم سرما هم خورده بود ولی خب هم خودش بازی میکرد هم با من بازی کرد همین طور چشم انتظار بودیم باباش بیاد باباش که اومد چون عادت داره تا میاد لباسش عوض می‌کنه می‌ره تو حیاط که دستش اینا بشوره پسر منم که عاشق حیاط رفتنه گریه کرد اونم دوباره برذش بعدش گذاشتش داخل در روش بست گفت نمیزاره یکم بگیرش تا من بیام منم ناراحت شدم گفتم این همه چشم انتظار بودیم که بیای حالام که اومدی گریه ش انداختی باز خلاصه که با هربدبختی بود و گریه پسرم سر کرد تا من اومدم ناهار بیارم نشستیم ناهار بخوریم پسر من هی دست میکرد تو دیس ماهم داشتیم می‌کشیدیم که بخوریم یه دفعه گریه کرد و نااروم شد ،من بغلش کردم ارومش کردم رختخوابش آوردم کارتون گذاشتم که دراز بکشه دوباره تا نشستم پسرم اومد که شیر بده من رفتم شیر گرم کنم دوباره گریه و اینا تا شیر آوردم اومدم اولین قاشق بخورم دوباره گریه شیشه رو انداخت من رفتم شیشه رو بدم و اینا خیلی بهم فشار اومده بود حالا چرا؟چون تو این مدت که من این کارا میکردم آقا در حال خوردن بود من این همه گرسنه بودم صبر کردم که بیاد حالا که اومده صبرم نکرد من بیام سرسفره باهم شروع کنیم خلاصه دیگه منم ناهار نخوردم و نشستم کنار گفت بخور گفتم نمیخوام گفت این برنامه هرروز ماست که اینجوری نذاره ناهار بخوریم بعدشم خودش بخوابه نمیدونم تا کی ادامه داره
من فقط ریز ریز گریه میکردم اشکم میومد حالام ظرفا نشستم اومدم رو تخت
آخه یه مادر غیر از یه روی خوش و یکم درک شدن چی میخواد؟
مامان فندق مامان فندق ۲ سالگی
ولی الان...😭😭😭😭😭😭ساعت1وربع.حسابی بیقراری کرد،سراغ ممه رو گرفت دوباره نشونش دادم و یکم نازش کرد و رفت که بخابه.اومد نزدیکم شد و بغلم کردم.دختر دوساله من،یجووووری بغلم کرد تا بخابه که دلمو لرزوند😭😭😭خابش گرفت و من بغض کردم.دیدم سینم داره از شدت فشار نبض میزنه،اینبار انگار من یچیزیم کم بود😭یاد شیرخوردن دخترم افتادم،با چه ذوقی شیر میخورد،چشمای خوشگلش چقدر برق داشتن موقع شیر خوردن😭یه لحظه دلم پر خون شد،گفتم کاش الان برای چندلحظه شیرمو میخورد تا من آروووووم بشم 😭ولی حیف که نمیشه...😭خیلی داغون شدم خیلی😭میتونم بگم سخترین لحظه برای یه مادر قطعا همین لحظه ترک کردن شیره!میتونم قسم بخورم ب همین لحظه که تا ب الان همچین حس عاشقانه ای رو تجربه نکرده بودم،حس مادر ب فرزند یه دنیایه دیگست😭خیلی سخته خیلییییی،الان دارم با بغضی که گلوم رو فشار میده مینویسم😭با همه سختیهاش خداروشکر همچین حس زیباییرو تجربه کردم و از خدا میخام این حس زیبا و سخت رو ب همه دخترای پاک سرزمینم نصیب کنه🙏🥺😭