۴ پاسخ

گریه نکن ک خیلی هم به نفعت شد زایمان طبیعی کردی. اینو کسی میگه ک تجربه هر دو رو داره و الان دو هفته است که درد سزارین امونش بریده‌. طبیعی صد برابر بهتر از سزارین عزیزم

منم سزارینم از یادم نمیره تو اتاق عمل بشدت احساس تنهایی و ترس و وحشت داشتم باز دور و بر تو همشون خانوم بود
من چی بگم تو اتاق عمل لخت رو تخت بودم چهار پنج تا مرد بالا سرم داشتن بتادین میریختن رو پایین تنم و هی می‌مالیدن
زار زار گریه میکردم فقط

چرا اجبار

خب چرا مگه از اول بارداریت تصمیم به نوع زایمانت نگرفته بودی؟

سوال های مرتبط

مامان اوین مامان اوین روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم زایمان طبیعی
رفتم روی تخت که بخوابم سرم سنگین بود فکر میکردم طولانیه اما به 10دقیقه نکشید ک مثل روال قبل شدم و بلندشدم شروع ب ورزش کردن. کردم و ماما هر نیم ساعت ی بار میومد معاینه میکرد چ من هیچی حس نمی‌کردم ک داره منو معاینه می‌کنه و اصلا درد نداشتم بجز معاینه دوم ک قبل بیحسی اپیدورال بود واااای نگم نگم از دردش ک چقدر وحشت ناک بود اون لحظه کلا از زایمان طبیعی ناامید شدم و فکر میکردم قرار همین دردا ادامه دار باشه اما خداروشکر با اپیدورال همه دردا تموم شد و من شدم 7ی۸سانت که کم کم انقباض هارو حس میکردم و دارو اپیدورال داشت تموم میشد که دکتر بیهوشی اومد و از پرسید هروقت درد داشتی بگو ک من اپیدورال تو برات شارژ کنم و منم چون دردارو داشتم حس میکردم گفتم درباره برام. بزنن و دوباره ورزش هارو شروع کردم گربه ای اسکات اردکی انجام میدادم و استرسم نسبت ب چند ساعت اول خیییلی کم شد و ساعت شد 2نیم 3ظهر ک ماما معاینه کرد و گفت ک هروقت احساس فشار کردم زور بزنم تا فول شم منم انجام دادم و فول شدم
مامان آرِن 💙 مامان آرِن 💙 ۳ ماهگی
بعد بی حسی ک 3یا4امپول زدن ب کمرم ک دقیقش یادم نیست پاهام شروع شد ب گرم شدن و منو خوابوندن و عمل شروع شد و یکم حالت تهوع داشتم ک دکتر بیهوشی مهربون برام ی امپول تو سرم زد ک حالت تهوعم از بین رفت
من کلا دعام این بود پسرم سالم باشه ک خدا امانتش و سلامت ب دستم رسوند..بعد حدود یک ربع صدای پسر قشنگم و شنیدم و هیچ حسی نداشتم تا دکتر بخیه کرد و رفت بعدشم تماس پوستی با نی نی نازم...دوبار ماساژ رحمی انجام شد تو اتاق عمل...بعدش منو بردن ریکاوری کم کم حس پاهام داشت برمیگشت یکبار دیگ ماساژ رحمی انجام شد و منو اوردن بخش خیلی کم سوزش داشتم و بیشترین دردی ک داشت اولین راه رفتن بود ک با چند قدم راه رفتن اونم قابل تحمل میشه پمپ درد نداشتم شیافم چون حساسم ی دونه فقط برام گذاشتن
نترسید اون غولی ک ازش میسازن نیس و بستگی ب بدنتون داره و تحمل دردی ک دارید
برگردم عقب هزار بار انتخابم سزارینِ چون ن تحمل درد طبیعی رو دارم ن روحیاتم با طبیعی سازگاره
امیدوارم ک تجربه من ب دردتون خورده باشه❤️
مامان نون خامه ای🩷🧁 مامان نون خامه ای🩷🧁 ۱ ماهگی
پارت دوم داستان زایمان
و من دیگ واقعا استرس گرفته بودم و ضربان قلب بچه هم رفته بود بالا تا و خب برای بچه دارو و اینا تو سرم ب من زدن ک بهتر شد ولی خودم هنوز سردرد و اینا رو داشتم ک دکتر اومد گفت این دوز آخر ضد سردرد تو سرم رو بگیر اگر بهتر نشی باید اورژانسی ببریمت سزارین و من دیگ از نظر زایمانم خیالم راحت شد و این رو بگم ک واقعا از طبیعی ترسیده بودم و خوف ورم داشته بود ک این شرایط رو بدتر کرده بود..
سرم سردردم هنوز کامل تخلیه نشده بود ک ماما ها اومدن و برام سوند وصل کردن و من رو برا اتاق عمل آماده کردن و با همون تخت چون سردرد داشتم من رو منتقل کردن اتاق عمل رفتم داخل اتاق عمل ی اتاق گرم بود ک پرسنل داشتن لوازم عمل رو آماده میکردن و منم گفتم نگاه ب لوازم نکنم ک بترسم ولی خب واقعا ی حس بیخیال نسبت ب خودم داشتم اما نگران بچه بودم چون سن بارداری من ۳۶ هفته و ۶ روز بود و داشتم زایمان میکردم دکتر اسپاینال اومد و من رو سرگرم کرد و کمرم رو سِر کرد و یهو پاهام داغ شد و بی حس شده م همش قرآن میخوندمو دعا میکردم ک یهو گفتن مبارک باشه دختر نازت بدنیا اومد و از بالا پرده نشونم دادن منم گریه کردم حسابی..بردنش وضعیتش رو چک کنن ک من همش خبر گرفتم و میگفتن خداروشکر کامل و سالم هست و بعد آوردن گذاشتن رو صورتم و حسابی بوسش کردم
مامان فسقلی 💗 مامان فسقلی 💗 ۱ ماهگی
تجربه من از زایمان

من چهل هفته تکمیل شدم ولی دردام شروع نشد
به گفته دکترم دهانه رحم و لگنم عالی بود 😌۲ فینگر باز بودم بدون درد
ناچارا برام نامه بستری نوشت و زایمان با امپول فشار
۸ صب بستری شدم .۹ امپول تزریق شد . ساعت ۱۰ چهار فینگر شدم
ورزش اینا بم دادن ساعت ۲ ظهر ۶ فینگر شدم
بعد همراه ماما رفتیم وان و توپ بازیووو....(وان خیلی ب کنترل درد کمک میکرد
ساعت ۳ رسیدم ب ۸ انگشت
خیلی پیشرفتم عالی بود تا اینجا
تا ۸ فینگر ب اون صورت درد نداشتم . دیگه از ساعت ۳ تا ۶ هرچی ما زور زدیم و تلاش کردیم و ورزش این فسقل سرش تو لگن نیووومد ک نیومد .. ۹ فینگر باز بودم . هی دکترا می‌اومدن معاینه میکردن .. در نهایت گفتن ‌دهانه رحمت ملتهب شده باد کرده لبه داده برگشتی رو شیش . ی چندتا تزریق انجام دادن گفتن کمک میکنه ولی تاثیر نزاشت و من بعد از کلی افسوس و واقعا حیف شد از طرف پرستارا و ماما و دکترم راهی سزارین شدم ..
چون قبلش ناشتا نبودم مجبور شدن از کمر بی حس کنن . ۲ یا ۳ تا امپول بود و برا منی ک درد طبیعی کشیده بودم اینا طنزی بیش نبود😂
یکم تو پاهام احساس گرما کردمو خوابوندنم و کامل بی حس شد و تا وقتی صدای گریه بچه رو نشنیدم حتی نفهمیدم شکمم برش خورده

یعنی شرف ابرو نموند برام دیگه =*) از متخصصای بیهوشی که همه مرد بودن و تا اخر عمل بالاسرم موندن . تا پرستار و ماما و پزشک لخت و پخت مارو دیدن =*)