ادامه
دیگه خلاصه رفتن لباس هارو آوردن از گفته خالم
و دادن تحویل دیگه هیچی ماما یکم دورم چرخید مسکن میداد شیاف میزد برام
حدودا دو ساعت بیشتر بالای سرم بود دیگه گفت من میرم و خدافظی کرد گفت یک مبلغ پول رو برمیدارم بقیه اش پس میکنم من گفتم باشه دستت درد نکنه
خیلی حالم بهتر بود دیگه
خلاصه ساعت ۱۱ شب منو بردن بخش
و بنظر من طبق تجربه زایمان دختر خیلی طولانی تر ولی درد خیلی خفیف و کمتر
و زایمان پسر خیلی سریع تر و درد و درد خیلی خیلی بیشتر فقط و فقط هم کمرر درد، و سر آخر خیلی اذیت شدم سر این زایمانم ولی مدتش خیلی از نظر خودم کم بود نسبت به دخترم
و سرراخر واقعا زایمان طبیعی آمادگی میخواد و بس
هم سزارین هم طبعی ترس دارع من حس میکنم بیشتر دردام از تنهایی و ترس و....بود شاید اگر کم کم پیش می‌رفت مثلا از ۳ نمیگفتن ۷ الی ۸ اونم توی چند دقیقه شاید اکه ماما همراهم زودتر پیشم بود خیلی کمتر می‌ترسیدم و درد داشتم (خالم وقت کارای بستری زنگش زده بود خودتو برسون بستری کردن)ولی دیر رسید یا نمی‌دونم من زود پیش رفتم
خلاصه گذشت و تموم شد و خیلی تجربه درد ناکی بود از زایمان🥲چون من اصلا بستری نشدم که مسکنی چیزی بزنن و......
تموم
ایشالله همه دوستان زایمان آسون و راحت و خوبی داشته باشن💙🩷

۲۰ پاسخ

منم دقیقا موقع پسرم بس از کمر درد جیغ میزدم نفسم میرف اکسیژنم اومده بود پایین بهم ماسک اکسیژن زده بودن بدجور بود فقط اون دکتر احمقت وایستاده ی خودی نشون داده ک پول و ورداره حالا یک تومن یا بیشتر چقدر پولکین اینا

وایییی🥲یاد زایمان خودم سر بچه اولم ک پسرم هست افتادم دقیقاااااا دقیقااااا منم مث تو فقطططط کمرم درد میکرد حس می‌کرد ستون فقراتم داره میشکنه ایقد درد داشت ک نگو خودت دیگ تجربه کردی منم مث خودت دقیق نه دل‌درد نه چیز دیگ فقط کمرم یاخداااا هیچ وقت فراموش نمیکنم من از ساعت ۵ صبح تا ۱۲ ظهر ی ریزززز جیغ میزدم و نمیتونستم تکون بخورم از کمر درد ....ولی زایمان دخترم خیلیییی خوب و راحت بود فقط دلم می‌گرفت اونم از ساعت دقیقا ۶صبح تا ۹ صبح ک دنیا اومد نه جیغ زدم نه کسی فحش دادم 😂راحت زاییدم .....

مرسی وقت گذاشتی و نوشتی . انشالله منم بتونم از پسش بر بیام

عزیزم خداروشکر ک ب سلامتی گذروندی ‌خیلی قوی هستی . خیلی تجربه ی قشنگی بود .

من سر دخترم 13ساعت کشید دردم ولی راحت تر بود به نظرم همه جای شکم درد میکرد ولی سر پسرم پنج ساعت کشید آخراش شدید شدید بود دیگه جیغ همه در اومده بود ها، و دردش کمر و توی رحمم بود خیلی بد بود انگار داشتن رحم منو منفجر می‌کردن هر بار

مبارکه عزیزم 💝
خداروشکر 🤲🏻
ان‌شاءالله همه چ سزارین چ طبیعی زایمان راحتی داشته باشیم

خداروشکر دوتاتون سالم هستید 🤲🤍 کدوم بیمارستان رفتید

حالا اینا به کنار من تجربه گرفتم که آدم تا جایی که میتونه درداشو تو خونه بکشه خیلی بهتره🥲

اوف اوف فکر کن من این دردارو ۳روز تو بیمارستان میکشیدم ولی باز نمیشدم روز ۴ ام اومدن ببرنم سزارین که یهو باز شدم 🥲 قشنگ یادآوری شدبا هر خطی که میخوندم برای دردات😂 ولی من خداروشکر صبرم بالاست فقط اشک میریختم حتی موقع زایمانم هیچ جیغی نزدم جوری که مامانم تعریف میکرد میگفت اومدن بهم گفتن لباس بچه رو بده دخترت زایمان کرده میگفتم دارین الکی میگین من برم خونه چند روز اینجام🤣

حالا خداروشکر زایمان کردی راحت شدی دیگه تجربه شد برا زایمان بعدی تحرک داشته باشی 😂😂

اونجای جای ماما بابا تایپ شده😂

اولین اشتباهت همون بود که فعالیت نداشتی عزیزم دردت دیر اومد سراغت
دومین و بزرگترین اشتباهت انتخاب بیمارستان بود🤦🏻‍♀️اینهمه بیمارستان خوب تو بندر خلیج فارس معروفه به رسیدگی نکردن به بیمار چطور رفتی اونجا بعدم من با بابا همراهم فقط تلفنی صحبت کردم گفته شنبه برم پیشش همون تلفنی بهش گفتم از لحظه ای خونه زنگت زدم با خودم میای بیمارستان باید زودتر از من برسی قبول کرد چطور این بهت گفته باید تو بستری بشی تا من بیام 😐

وایییی یاد زایمان خودم افتادم تن و بدنم لرزید چه شب بد و تلخی بود چقدر درد کشیدم 😢😢😭

مبارکت باسه عزیزمممم
وای یاداور زایمان خودم شد تو پستام هست،
اینکه تا رفتم بهم گفتن 4سانتی و بعد روند سریع پیش رفت ولی

منم سر دخترم دو روز درد داشتم می‌گرفت ول میکرد حالا این پسره نمی‌دونم چجوری باشع

مبارکه عزیزم 😍 به سلامتی نینیتو بغل گرفتی تن هردوتوم سلامت و زندگیتون پر از شادی و خیر و برکت❤️

عزیزم بسلامتی خیلی خوشحالم شدم زایمان کردی الان حالت خوبه عزیزم یه سوال دوران بارداري از سینه ات شیر میومد؟

ایشالا که خدا نی نی تو سالم نگه داره عزیزم و نامدار باشه
لطفاً برای ما هم دعا کن این هفته های آخر رو به خوشی تموم کنیم

خداروشکر عزیزم خوشحالم برات بسلامتی گذشته و بچتو بغل گرفتی

مبارک باشه عزیزم

سوال های مرتبط

مامان حنا | هیرا 👣 مامان حنا | هیرا 👣 روزهای ابتدایی تولد
ادامه
منو بردن روی تخت زایمان گفتن پاهاتو باز کن می‌ترسیدم
درد داشتم حس فشار زیاددددد به واژن که انگار میخواد بترکه
ماما می‌گفت اسمت چیه من فقط جیغ جیغ و جیغ میزدم از درد
مثلا در حد سه ثانیه شاید آروم میشد گفتم نگین
گفت نگین همکاری بکن زود راحت بشی
پاهاتو باز کن دستتو بگیر زیر پاهات هروقت گفتم زور بزن فعلا نزن
من میگفتم نمیشه نمیتونمممم،خلاصه چندقیقع درگیر بودیم تا بالاخره گرفتم اونطور که میخواست و چندتا زور که نه جیغ زیاد زیاد زدم دیدم یک چیزی خارج شد و حس خیلی خیلی سبکی
انکار این کمر اصلا درد نمیکرده از اول
ی دو دقیقه گذشت شاید کمتر دیدم ماما همراهم رسید بالا سرم
گفت تا همراهت زنگ زد من آماده شدم اومدم رو پله بیمارستان پرستار زنگ زد گفت مریضت زایمان کرد کجایی تو گفتم رو پله گفت اکه پله خونه ای نیا گفتم نه بیمارستان
بمن گفت پولت کامل پس میدم شماره کارت بده
رفت پیش بچه و شروع کرد عکس گرفتن
هنوز جفت مونده بود اونم بعد از چندقیقع در اومد و دردش اصلا خیلی کم بود
دیگه جفت که خارج شد کامل سبک شدم تا وقتی که گفت بخیه بزنم
اونم چندتا بی حسی زد و بخیه رو زد درد داشت ولی هیچکدوم مثل درد اولی نبود
دیگه ماما همینطور بالا سرم بود دستمو گرفته بود
بچه آورد بغلم
دیگه منو بردن داخل اتاق رو تخت این پیشم بود ب خالم خبر داد
خالمم رفته بود کارای پذیرش بکنه برگشته بود اینا گفته بودن لباس هارو بده
منم که ظهر فقط برای اینک یکم درد داشتم اومدم هیچی همراهم نبود که موندگارم کردن خلاصه خالم
مامان حنا | هیرا 👣 مامان حنا | هیرا 👣 روزهای ابتدایی تولد
ادامه
اون رفت و من تنها شدم منتظر اینقدر درد داشتم که نمی‌دونستم ساعت چنده یا چندقیقع گذشته فقط و فقط درد کمر بود اونم خیلی خیلی زیاد
حالا خالم رفته بود منم تنها اینم اومد سراغم 😓فقط گریه میکردم چون چند ثانیه نفسم می‌رفت رسما تو همین حال منتظر بودم که خالم بیاد ی چند دقیقه هم طول کشید ولی پیداش نشد هنوز
ماما پرستار و دکتر شیفت همونجا بودن داشتن کار انجام میدادن
من ب ماما گفتم دیگه طاقت ندارم خیلی خیلی حالم بده
گفت برو معاینه ات کنم میگم فاصله ای که خالم رفت و حرف این که گفت بیا معاینه کنم شاید نیم ساعت بود شایدم کمتر بود شایدم بیشتر چون من از درد چشام می‌رفت نمی‌دونستم ولی زیاد نبود مطمعنم
من رفتم رو تخت اونم بزار پاهام باز کردم
دیدم دکتر هم اومد یک دفعه دست کرد معاینه کنه انگار انگشت که کرد یک چیزی ترکید معلومه کیسه آب بود
دکتر گفت بچه اومده پایین این ۷ سانت هست
گفت خیلی داره سریع پیش می‌ره مستقیم ببرید اتاق زایمان
این حرفو زد و اون لحظه که کیسه انگار دم در واژن بود این تا دست کرد ترکید انگار یک چیزی توی بدنم خودمم ریخت
تا کیسه پاره شد وحشتناک شد دردم
فقط جیغ میزدم دکتر گفت فقط ببرید سر تخت زایمان منم تنها خاله ام رفته بود پذیرش که کار بستری انجام بده
ویلچر آوردن گفتن پاشو بشین
من اصلا نمی‌تونستم فقط جیغ میزدم
و بزور نشستم رو ویلچر
مامان حنا | هیرا 👣 مامان حنا | هیرا 👣 روزهای ابتدایی تولد
ادامه
ی نیم ساعت از حرف اون که می‌گفت دو نیم هستی گذشته بود
و هی من بیشتر و بیشتر میشدم به ماما همراهم گفتم گفت بری خونه دوش آب گرم بگیری خیلی خوبه برات خودمم خسته شده بودم گفتم ولش کن بزار رضایت بدم برم خالم گفت نه خطرناکه ولش کن نرو
دیگه من کم کم از درد اشکام می‌ریخت😓🙂خالم رفت گفت بهشون گفت حداقل بستری کنید ماما همراهش بیاد اون اینجوری نمیاد گفت بیا دوباره معاینه کنم و گفت شدی ۳ گفت پیشرفتت خیلی خوبه ادامه بده
من گفتم دیگه طاقت ندارم واقعا
خلاصه ی چندقیقع گذشت من توی راهرو بودم و درد کمر زیاد و زیادتر
با ماما هم در ارتباط بودیم می‌گفت برو پله گفتم دیگه نفس ندارم
خلاصه بعد چندقیغع خاله ام ب پرستار گفت بستری بکنید و اینا گفت هنوز زوده براش ولی باشه انجام میدم دیگه از من سوال میپرسید من حس میکردم یکی داره کمرمو میگیره و ول می‌کنه خیلی خیلی خیلی زیادتر فقط خدا می‌دونه حوری که سوال میکرد ما بین سوالا من تکیه میدادم به دیوار کمرمو می‌گرفتم خالم میدونست میدونید همون قسمت فشار میداد ب قول خودش کبود شده بود
ب خالم گفت برو پایین پذیرش کارای بستری انجام بده
من میگفتم نرو توروخدا چون فقط اون همراهم بود و وقتی می‌گرفت کمرم بهش میگفتم محکم که فشار میداد یکم آروم میشد
😓😓😓گفت میرم زود میام
مامان آرتمیس💗 مامان آرتمیس💗 ۳ ماهگی
تجربه زایمان #سزارین۴
حس پاهام داشت بر میگشت ، درد هم داشتم که اولاش قابل تحمل بود ولی کم کم زیاد و زیادتر میشد ، یه پرستار آقا کنارم بود خیلی خوش اخلاق بود اومد و پمپ درد رو بهم وصل کرد که پمپ درد خیلی خیلی تاثیر داشت ، بهترین کار همین بود که پمپ درد گرفتم
بعدش هم بردنم توی بخش که مامانم اونجا بود خیلی دلگرمی بود برام ، دخترمم که دیدم کل دردام یادم رفت ❤️ نمیگم درد نداره سزارین هم درد داره و کلا زایمان سخته چه طبیعی چه سزارین هردو سخته
فشاری که به شکمم وارد کرد پرستار برای خونریزی چون پاهام و دلم حس داشت خیلی خیلی دردم گرفت و اذیت شدم و جیغ میزدم خیلییی درد داشت دستش رو محکم گرفته بودم اما خب بندع خدا مجبور بود فشار بده بخاطر خودم که بهتر بشم ، یبار یع پرستار دیگه اومد که اون خیلی بداخلاق بود اونم یبار فشار داد و رفت خلاصه این فشار بعد زایمان سزارین ادم مرگ رو به چشم میبینه خیلی وحشتناکه
😐❤️ سرم هایی که میزنن بهت هم خیلی خواب آوره و کلا آدم گیجه گیجه که باعث میشه باز دردت یادت بره
مامان نی نی حسام مامان نی نی حسام ۲ ماهگی
سلام مامانا
من اومدم با تجربه زایمان طبیعی م
هفته چهلم هم تموم شد ومن زایمان نکرده بودم و از همه چی خسته شده بودم و همش گریه میکردم غیر از یک سانت رحمم دیگه باز نبود و دهانه رحمم سفت بود و سر بچه خیلی بالا بود و هیچ دردی نداشتم
و دکتر بهم گفته بود وزن جنین زیاده و منم منتظر بودم که دردم بگیره امن از یه ذره درد
دیگه شب قبلش یه کم کمر دردم زیر شکمم نسبت به شبای دیگه بیشتر درد میکرد ولی قابل تحمل بود
ولی این اواخر هر ۵دقیقه منو ادرار می‌گرفت و یه هفته بود اسهال و دل‌پیچه داشتم و حالت تهوع
قرار بود صبحش برم پیش ماما تا منو معاینه کنه و ببینه وضعیت م چطوره که رفتم و معاینه کردو گفت دو سانتی ولی سر بچه بالاس و کیسه آبم دو سه روزه نشتی داره من هم گفتم یه کاری کن که برم زایشگاه دیگه خسته شدم اون طفلک هم کیسه آبمو دست کاری کرد و بیشتر پاره کرد همین که پاره کرد گفت الان ۳سانت شدی و عالی هستی برای زایمان ولی رفتی زایشگاه اسمی از من نبر منم گفتم باشه دیگه با کیسه آب پاره رفتم زایشگاه و منو بستری کردن تو سرم هم آمپول فشار زدن برام بعد حدود دو ساعت. دهانه رحمم همون ۳سانت بود که واسم سوند وصل کردن و ماما همراهم گفت سوند که افتاد زنگ بزن من بیام
دیگه ساعت ۱۲که بستری شدم تا ساعت ۲.۵بعد از ظهر ۴سانت شدم با سوند
پسوند افتاد وزنگ زدن مامام اومد ومن درد داشتم ولی غیر قابل تحمل بود واقعا با تنفس و اینا
مامان علیسان مامان علیسان ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
۳۶ هفته و خرده ای رفتم دکتر برای معاینه لگن گفت دو سانت بازم و لگنم عالیه برای زایمان
تقریبا درد پریودی داشتم و گاهی می‌گرفت و ول میکرد
۳۷ هفته و یک روز بودم که هر ۵ دقیقه یه بار یه دردی یکم بیشتر از درد پ یودی منو می‌گرفت و ول میکرد و بعد چند ساعت کلا نامنظم شد ولی درد داشتم
صبح بعدش رفتم سرویس لکه خون دیدم چون معاینه شده بودم گفتم شاید از اونه ولی خواهرم گفت برم یه ان اس تی بدم خیالم راحت بشه رفتم بیمارستان شرح حال دادم اول معاینه کردن گفت ۴ سانت بازی و خونریزی داری
زنگ زدن دکترم و دکتر گفت بستریش کنید
بستری شدم بهم آمپول فشار زدن و ۶ سانت بودم کیسه ابم پاره شد و دردام خیلی بیشتر شد و قابل تحمل نبود خیلی اماده کرده بودم خودمو که داد نزنم و تموم زورمو بدم ولی اون لحظه واقعا دردش قابل تحمل نبود برام درد آمپول فشار خیلی بیشتر از درد فشار طبیعیه
خلاصه خیلی زود ۱۰ سانت شدم و بعد هر بار فشار اومدن با تموم وجودم زور میزدم پرستار از رو شکمم محکم فشار میداد و من زور میزدم
که بلاخره سر بچه اومد و زایمان کردم ساعت ۳ بستری شده بودم و ساعت ۴:۳۰ زایمان کردم
من خیلی زود رفتم اگه دردامو تو خونه می‌کشیدم و آمپول فشار نمیزدن شاید راحت بود زایمانم و اینکه من هنوز نه ورزشم نه پیاده روی رو هم شروع نکرده بودم
و بخاطر همینا خیلی پاره شدم و بخیه خوردم