۱۲ پاسخ

آبجی گلم
مادرتم گناه داره ، بذار استراحت کنه
اگه ۱۶ روز نگه ت داشته بازم دمش گرم
مادر من ۲ روز موند رفت

خداروشکر کن روزای اول ک سختت بود کنارت مادرت بود. من از اولش جز همسرم هیچ پناهی نداشتمو ندارم.
مادرشوهرم یروز بیمارستان موند . چن روز زن داداشم‌ . من با سن ۲۰ سالگی از ۱۰ روزگی خودم بچمو نگه داشتم با همه دردام کنار اومدم. هنوزم خسته میشم از اینکه کاش یکی بود‌.‌........
بازم بگو خدایا شکرت دست مادرتو ببوس.

مادرا چراانقد عوض شدم😔😔😔

من بودم ینفر کمکی میگرفتم میگفتم تون بیاد کارای خونه رو انجام بده و یه تیکه مرغ یا گوشت با کته هر روز واسع خودم بار میذاشتم اصلا هم ناراحت نمیشدم

من ک مادرم ۷ ماه کمکم کرد و بچمو نگه داشت باز آلان ک ماکان ۴ سالشه بیشتر اونجاس

به نظرم تا 10 روز نهایت باید بهت رسيدگي میکرده. هنوز نیاز به کمک داری؟؟؟

به نظرم تا 10 روز نهایت باید بهت رسيدگي میکرده. هنوز نیاز به کمک داری؟؟؟

مادران سرپصرم بخدا۴۰روزموند سردخترم کلاسیک شب بیمارستان موند

خوبه دیگه . منم دو تا بچه کوچیک دارم . مادرم تا ۱۷ روز کنارم بود . بعد دیگه دیدم خسته شده منم از پس کارام برمیومدم . اومدم خونه ام

منم همین بودم مامانم خیلیییی فرق میزاره بین دختراش
منو که ده روز بود و کلا بچم نارس بود رو ول کرد و رفت
بچه ی خواهرم که دوسال و نیمش بود رو نگه میداشت خواهرم بره سرکار
یه روز دخترم تب کرد گفتم مامان بیا جانان رو نگه دار من باران رو ببرم دکتر،گفت من پیش نویان هستم داره دندون درمیاره بی تابی میکنه..قلبم خورد شد💔

اصلا محتاج کسی نباش حتی مادرت
منو دخترم ویروس گرفتیم التماس مامانم کردم گفتم مامان توروخدا نمیتونم بلند شم شوهرمم نمیتونست کارامو بکنه بمن‌میرسید یا بچه اون موقع جانان ۱سالش بود گفتم توروخدا مامان تروقران بچتم کسیو‌ندارم بخاطر شوهرش نیومد

اصلا توقع نداشته باش خودت باش و خودت

خب وقتی خوب شدن چرا اومدن پیش مادرت بمونن

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۴ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...