۴ پاسخ

درخواستمو قبول کن

تجربه زایمانتو خوندم یه لحظه یاد زایمان خودم افتادم پسر من 12 ساعت طول کشید تا به دنیا بیاد ولی اون همه ساعت بهترین لحظه هایی بود که تجربه کردم🥺🥺

و اینک درست فهمیدم دیگ ۸ ساعت اینا طول کشیده تا ب دنیا بیاد ؟

موقع برش خیلی درد داره ؟؟

سوال های مرتبط

مامان دیانا کوچولو😍 مامان دیانا کوچولو😍 ۴ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان دلوین🩷🥹 مامان دلوین🩷🥹 ۲ ماهگی
.... پارت چهارمـ....



بار دوم ک اومد معاینه کرد گفت یکم مونده ب سه برسی دیگع از ۱۰ و ربع بود من درد های شدید گرف جوری ک دستای مامانمو چنگ میزدم و جیغ دو باره اون حس دفع اومد رفتم دستشویی و این بار خیلی حس دفع بزرگ بود و جیغ میزدما 😂😂😂😂
همراه من چهار نفر دیگه هم بودن تو اتاقای بغل یهو مامام اومد با ی لحنی برگشت بهم گفت عزیزم هنوز دو سانتوو نیمی انقد جیغ جیغ میکنی
اتاق بغلی هات ۶ ۷ سانتن ک جیغ میزنن یهو شروع کردم ب فحش دادم ک شما نمیفهمین من درد دارم حس دفع خیلی دارم و ایتا ک ب مامانم گفت سریع کمکش کن بشینه رو تخت ب روز اومدم روی تخت اصلا نمیتونسم راه برم
معانیه کرد ک بعدش دویید توی سالن و داد زد وسایل زایمان رو حاضر کنین اتاق سه هشت سانته
وقتی اینو شنیدم پشمام ریخت اون لحظه فقط داد میزنم دکترمم خبر کنید چون خیلی با اون راحت تر بودم حس امید بود بودش اونجا و اون لحظه ی دکتر دیگه اومد بالا سرم و هعی باهام حرف زد و تکنیک نفس رو خودم بلند بودم ولی انقد درد داشتم همراه باهاش جیغ میزدم ک هیچ کمکی نمیکرد هعی بهم میگفت دهنو ببند بعد نفس بکش😐😂
حقیقتا اولش ناراحت شد شدم 😂 ینی چی دهنتو ببند😂
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۲ ماهگی
پارت پنجم😂
ساعت ۱۱ دکتر اومد گفت بیا رو تخت ک معاینت کنم ، معاینه کرد گفت تقریبا بین ۶ الی ۷ سانتی ، دیگه با التماس های ماما همراهم کیسه ابمو زدن ، دوباره اومدن پایین ورزش کردم تا یازده و نیم ، دیگه من دردام شدید شده بود اصلا طاقت نداشتم ، تن تن هم دستشویی میرفتم ، هی حس میکردم ی عالمه ادرار دارم اما میرفتم دو قطره هم نمیومد .
ساعت ۱۱ و ۴۰ دقیقه بود ک دیگه زانو زدم رو زمین اصلا نمیتونستم پاشم از جام چ برسه ب این ک بخوام ورزش کنم ، دیگه جیغ و داد میکردم ک توروخدا من و ببرین سزارین من دیگه نمیتونم ، حالم خیلی بده
بهم میخندیدن پرستارا میگفتن حالا ک این همه درد کشیدی میخوای بری سزارین .
میگفتم عب نداره فقط توروخدا من و ببرین سزارین .
ماما همراهمم هی میگفت پاشو ورزش کن و گرنه منم میرم اینا هم ک دلشون بهت نمیسوزه .
یهو دیدم داره ب پشتم (معقدم ) فشار میاد
ماما همراهم گفته بود وقتی ک ب پشتت فشار اومد بهم بگو ، ینی بچه داره میاد
ی ربع ۱۲ بود گفتم داره بهم فشار میاد ، گوش نمیدادن هی میگفتن تنبلی نکن پاشو ورزش کن .
داد زدم بخدا داره بچه میاد ، دارم پاره میشم ، چون وقتی ک پاره شدم خودم فهمیدم ، یهو خون از پام ریخت اومد پایین
یهو دکتر اومد گفت بیا معاینت کنم ببینم چقد پیشرفت کردی ، ماما همراهم میگفت ن بزار نیم ساعت دیگه هم ورزش کنه ، دکتر گفت بزار اول معاینه کنم بعد ورزش کنه دوباره
ب زور اومدم رو تخت ک معاینه کنه
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۲ ماهگی
پارت ششم و آخر 🥹
تا دکتر اومد دستش و بیاره ک معاینه ک یهو گفت بدویید بچه داره میاد ، سریع واسه دکتر روپوش پوشوندن و چند تا پرستار اومد بالاسرم ، ماما همراهم دستم و گرفته بود
هی میگفت دیگه تموم شد ، آفرین
خیلی خوب بودی
نگران نباش فقط داد نزن وگرنه دهانه رحمت جمع میشه برای بچت خطر ناک ، منم ک اصلا آمپول بی‌حسی نزده بودم چون خیلی از عوارضش میترسیدم ، فقط ماسک انتونوکس گرفته بودم ، گفت هر موقع ک درد داشتی تو این ماسک نفس عمیق بکش
منم چند تا داد محکم زدم ولی بعدش دیگه تو اون ماسکه نفس میکشیدم .
ماسک گیجم می‌کرد دلی دردمم کنترل می‌کرد.
س چهار تا زور ک با زور پنجم یهو بچه رو کشیدن بیرون و شکمم خالی شد 🥹🥹
بند نافش و بریدن و گذاشتنش رو شکمم ، حس میکردم رو ابرام ، انقد ک خوشحال بودم .
دیگه بخیه های داخلی و زیاد نفهمیدم موقع بخیه زدن ، اما بیرونیا رو بی حسی نداشت قشنگ متوجه میشدم ، درد داشت ولی دیگه برام مهم نبود
همون موقع ک بخیه میزدن ، یکی از پرستارا گفت شوهرت شیرینی گرفته واسه بخش بیا شیرینی دخترت و بخور ، منم اولین چیزی ک بعد از زایمان خوردم شیرینی دخترم بود😁🤩 بعدشم بهم ۷ تا خرما داد ماما همراهم .
ی عالمه پرستار اومده بود تو اتاق هر وی هم دخترم و میدید میگفت دختر تو انگار خودت و ب دنیا اوردی مثل خودته ، منم ک با این حرفشون خیلی خوشحال میشدم 🤣🤣
آخه دوست داشتم دخترمم مثل خودم چشم رنگی باشه
راستی دخترم ۵ دقیقه ب ۱۲ موقعی ک اذان میگفت ب دنیا اومد 🫠
هر کی من و میدید میگفت عه بالاخره زاییدی؟؟🤣🤣
اینم از تجربه زایمانم 😁
مامان هوراد هومان💙🩵 مامان هوراد هومان💙🩵 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی با آمپول فشار
پارت ۴
یهو ماما زیر تخت رو جدا کرد روپوش پوشید زد کیسه آب رو پاره کرد وای که بعد فهمیدم تا الان دردی نکشیدم جیغ میزدم ماما خدادادی همون که گفتم یه فرشته س با یه ماما دیگه که نمیخام اسمشو بیارم(جیغ میزدم میگفت چته چرا جیغ میزنی مگه با شوهرت مشکل داری🤦🏻‍♀️😐) خواهرشوهر مو بیرون کردن بعد ماما گفت جیغ نزن بچه خفه میشه بیا جلو نافتو ببین زور بزن مثه حس دستشویی کردن نفس عمیق میکشیدم حبس میکردم زور میزدم بعد مثه فوت کردن شمع تند تند فوت میکردم همشم میگفت موهاش معلومه رور بزن(موهاش معلومه فکر کنم یه جمله امیدواریه چون هم موقع هوراد شنیدم هم از بقیه تجربه زایمان نوشتن)یه لحظه حس کردم دارم میمیرم🫠 که ماما جیغ زد خانم به بچت فکر کن زور بزن گفتم من که دارم میمیرم بزار با تمام توان زور بزنم بچم چیزیش نشه که یهو صدای گریه هومان گرمی بدنش که رو شکمم بود به خودم اومدم کوچولوی من که نه ماه تو شکمم بود الان بغلم بود خواهر شوهرم با مادرم تماس گرفته بود که نینی بدنیا اومد مامانم حتی نمیدونست من رفتم بیمارستان😆 قربون خواهر شوهرم برم اومد به ماما گفت بچه اولش جفتش نصفه دراومده لطفا حواستون باشه چنان با مهارت جفت رو خارج کرد که نفهمیدم یدونه بخیه خوردم ولی چهار تا بخیه جر خوردگی داشتم که بدون بی‌حسی بود واقعا وحشت ناک بود همین که داشت بخیه میزد مامانم با جیغ و گریه اومد تو داد زد روله دات بمیره🥹(دور از جونش گفت مامانت بمیره) اومد بوسیدم گریه میکرد چرا بهم نگفتی اذیت شدی نگفتی من میمیرم
مامان فندوق مامان فندوق ۲ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم