تجربه زایمانم پارت 6😁😍😍
برام د دوتا شیاف گذاشتن و دردم بیشتر شدن
و بیشتر باز وشدم
از یه جایی به بعد بم گفت حالت دستشویی رفتن باش
برام اکسیژ اوردن جون بشدت حال بد شد بود بزرور نفس میکشیدم
((یع چیزی بگم موقع درد جایی اینکه جیغ بزنیدم نفس عمیق بکشین خیلی بهتر)) ✓😍
دکتر برام کلی سرم میزاشت و هی چک میکرد نمیدونم چرا من خیلی تشنم میشد
هی میگفتم ک بم اب بدن
دکتر اومد معاینه کرد و کیسه ابمو ترکوند ک روند زایمانم زود تر پیش بره
یکم بعدش اومد و بم گفت بدو بدو فول شدی😭😍
اقا منو عین پنگونگ میدویدم ب سمت اتاق زایمان😂😂😂وسط راه حس فشار داشت دکتر میگفت ننه نهه فشار نده میخوای اینجا بزایی😂😂😂😂
بدو رفتم رک تخت زایمان و پامو باز کردم و.بم میگفت درد اومد فشار بده و بعد چندتا روز دکتر یه برش زد 🙁و ب باز گفت زور بزن با دو با یه تا زور دختررم دنیا اومد 😘🥹🥹🥹
، تاریخ 1403/11/3
ساعت 15/40
وزن 3کیلو

۴ پاسخ

درخواستمو قبول کن

تجربه زایمانتو خوندم یه لحظه یاد زایمان خودم افتادم پسر من 12 ساعت طول کشید تا به دنیا بیاد ولی اون همه ساعت بهترین لحظه هایی بود که تجربه کردم🥺🥺

و اینک درست فهمیدم دیگ ۸ ساعت اینا طول کشیده تا ب دنیا بیاد ؟

موقع برش خیلی درد داره ؟؟

سوال های مرتبط

مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۰ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۵ ماهگی
پارت۲
یه ماما اومد گفت به شوهرت بگو بخیه و دوتا امپول و یه سرم بیاره زود وقتی اورد دکتر و جند ماما باهم حرف میزدند دکتر به یکیشون گفت نه مشکلی نیست وصل کن منم هی نگاهشون میکردم یه ماما اومد بهم یه سرم وصل کرد بعد چند دقیقه کلا دردام رفت به مامای شیفتم گفتم دردام رفت گفت مشکلی نیست بخواب فردا صبح باز دردات شروع میشه منم بیخیال شدم اون شب خیلی ورزش کردم هی اسکات میرفتم پیاده روی میکردم .صبح ساعت۶اومدن بهم یه قرص زیر زبونی دیگه دادن بعد نیم ساعت دستگاه گذاشتن رو شکمم و یه سرم بهم وصل کردن تو اون فاصله شیفت عوض شد یه مامای خیلی مهربون اومد و معاینه م کرد گفت خیلی عالی پیش رفتی خیلی بهم امید داد ساعت تقریبا۱۲اینا بود دردام زیاد شد به مامانم زنگ زدم گفتم بیا اینجا حالم بده خانم خسروی که یه خدمه خیلی مهربون بود گذاشت مامانم بیاد پیشم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد مامای شیفت اومد معاینه م کرد ۶سانت بودم تو اون دقیقه هایی که درد میکشیدم فقط دعا میکردم بتونم بچه مو ببینم واقعا درد بدی بود مامانمم هی پشتمو ماساژ میداد و باهام حرف میزد هی دلداریم میداد دیگه ساعت ۴اومدن معاینه م کردن گفتن زور بزن چنتا زور زدم سریع کیسه ابو پاره کردن واقعا درد واقعی رو اون موقع کشیدم داشتم میمردم خیلی زود فول شدم
مامان دلوین🩷🥹 مامان دلوین🩷🥹 هفته سیزدهم بارداری
.... پارت چهارمـ....



بار دوم ک اومد معاینه کرد گفت یکم مونده ب سه برسی دیگع از ۱۰ و ربع بود من درد های شدید گرف جوری ک دستای مامانمو چنگ میزدم و جیغ دو باره اون حس دفع اومد رفتم دستشویی و این بار خیلی حس دفع بزرگ بود و جیغ میزدما 😂😂😂😂
همراه من چهار نفر دیگه هم بودن تو اتاقای بغل یهو مامام اومد با ی لحنی برگشت بهم گفت عزیزم هنوز دو سانتوو نیمی انقد جیغ جیغ میکنی
اتاق بغلی هات ۶ ۷ سانتن ک جیغ میزنن یهو شروع کردم ب فحش دادم ک شما نمیفهمین من درد دارم حس دفع خیلی دارم و ایتا ک ب مامانم گفت سریع کمکش کن بشینه رو تخت ب روز اومدم روی تخت اصلا نمیتونسم راه برم
معانیه کرد ک بعدش دویید توی سالن و داد زد وسایل زایمان رو حاضر کنین اتاق سه هشت سانته
وقتی اینو شنیدم پشمام ریخت اون لحظه فقط داد میزنم دکترمم خبر کنید چون خیلی با اون راحت تر بودم حس امید بود بودش اونجا و اون لحظه ی دکتر دیگه اومد بالا سرم و هعی باهام حرف زد و تکنیک نفس رو خودم بلند بودم ولی انقد درد داشتم همراه باهاش جیغ میزدم ک هیچ کمکی نمیکرد هعی بهم میگفت دهنو ببند بعد نفس بکش😐😂
حقیقتا اولش ناراحت شد شدم 😂 ینی چی دهنتو ببند😂
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۸ ماهگی
پارت پنجم😂
ساعت ۱۱ دکتر اومد گفت بیا رو تخت ک معاینت کنم ، معاینه کرد گفت تقریبا بین ۶ الی ۷ سانتی ، دیگه با التماس های ماما همراهم کیسه ابمو زدن ، دوباره اومدن پایین ورزش کردم تا یازده و نیم ، دیگه من دردام شدید شده بود اصلا طاقت نداشتم ، تن تن هم دستشویی میرفتم ، هی حس میکردم ی عالمه ادرار دارم اما میرفتم دو قطره هم نمیومد .
ساعت ۱۱ و ۴۰ دقیقه بود ک دیگه زانو زدم رو زمین اصلا نمیتونستم پاشم از جام چ برسه ب این ک بخوام ورزش کنم ، دیگه جیغ و داد میکردم ک توروخدا من و ببرین سزارین من دیگه نمیتونم ، حالم خیلی بده
بهم میخندیدن پرستارا میگفتن حالا ک این همه درد کشیدی میخوای بری سزارین .
میگفتم عب نداره فقط توروخدا من و ببرین سزارین .
ماما همراهمم هی میگفت پاشو ورزش کن و گرنه منم میرم اینا هم ک دلشون بهت نمیسوزه .
یهو دیدم داره ب پشتم (معقدم ) فشار میاد
ماما همراهم گفته بود وقتی ک ب پشتت فشار اومد بهم بگو ، ینی بچه داره میاد
ی ربع ۱۲ بود گفتم داره بهم فشار میاد ، گوش نمیدادن هی میگفتن تنبلی نکن پاشو ورزش کن .
داد زدم بخدا داره بچه میاد ، دارم پاره میشم ، چون وقتی ک پاره شدم خودم فهمیدم ، یهو خون از پام ریخت اومد پایین
یهو دکتر اومد گفت بیا معاینت کنم ببینم چقد پیشرفت کردی ، ماما همراهم میگفت ن بزار نیم ساعت دیگه هم ورزش کنه ، دکتر گفت بزار اول معاینه کنم بعد ورزش کنه دوباره
ب زور اومدم رو تخت ک معاینه کنه
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۸ ماهگی
پارت ششم و آخر 🥹
تا دکتر اومد دستش و بیاره ک معاینه ک یهو گفت بدویید بچه داره میاد ، سریع واسه دکتر روپوش پوشوندن و چند تا پرستار اومد بالاسرم ، ماما همراهم دستم و گرفته بود
هی میگفت دیگه تموم شد ، آفرین
خیلی خوب بودی
نگران نباش فقط داد نزن وگرنه دهانه رحمت جمع میشه برای بچت خطر ناک ، منم ک اصلا آمپول بی‌حسی نزده بودم چون خیلی از عوارضش میترسیدم ، فقط ماسک انتونوکس گرفته بودم ، گفت هر موقع ک درد داشتی تو این ماسک نفس عمیق بکش
منم چند تا داد محکم زدم ولی بعدش دیگه تو اون ماسکه نفس میکشیدم .
ماسک گیجم می‌کرد دلی دردمم کنترل می‌کرد.
س چهار تا زور ک با زور پنجم یهو بچه رو کشیدن بیرون و شکمم خالی شد 🥹🥹
بند نافش و بریدن و گذاشتنش رو شکمم ، حس میکردم رو ابرام ، انقد ک خوشحال بودم .
دیگه بخیه های داخلی و زیاد نفهمیدم موقع بخیه زدن ، اما بیرونیا رو بی حسی نداشت قشنگ متوجه میشدم ، درد داشت ولی دیگه برام مهم نبود
همون موقع ک بخیه میزدن ، یکی از پرستارا گفت شوهرت شیرینی گرفته واسه بخش بیا شیرینی دخترت و بخور ، منم اولین چیزی ک بعد از زایمان خوردم شیرینی دخترم بود😁🤩 بعدشم بهم ۷ تا خرما داد ماما همراهم .
ی عالمه پرستار اومده بود تو اتاق هر وی هم دخترم و میدید میگفت دختر تو انگار خودت و ب دنیا اوردی مثل خودته ، منم ک با این حرفشون خیلی خوشحال میشدم 🤣🤣
آخه دوست داشتم دخترمم مثل خودم چشم رنگی باشه
راستی دخترم ۵ دقیقه ب ۱۲ موقعی ک اذان میگفت ب دنیا اومد 🫠
هر کی من و میدید میگفت عه بالاخره زاییدی؟؟🤣🤣
اینم از تجربه زایمانم 😁
مامان پسری مامان پسری ۴ ماهگی
پارت 4️⃣ از زایمان طبیعی
میگفتم تورخدا ببرینم سزارین هرچی جیغ میزدم فایده ای نداشت باز ساعت 3اومدن معاینه همون 3سانت بودم گفتن تا ساعت 7اگه پیشرفت نداشتی میبریم اتاق عمل گفتن بلندشو رو توپ ورزش کن بزور بلند شدم رو توپ ورزش کردم دردم خیلی شدید بود ولی فقط به فکر این بودم سریع تر زایمان کنم همین جوری ادامه میدادم رو توپ باز استراحت میکردم باز دوباره رفتم نشستم رو توپ ساعت 6اومدن معاینه کردن گفت عالیه 6سانت شدی باز ادامه بده نیم ساعت دیگه رو توپ بعدش گاز بی حسی میاریم واست
ساعت 7نیم شد گاز بی حسی اوردن دیگه از موقع که شروع کردم کشیدن هیچ دردی نداشتم فقط خیلی بی حال شدم احساس مدفوع شدید داشتم ساعت 9دکتر اومد معاینه کرد گفت عالیه فول شدی 20دقیقه دیگه میبریم اتاق زایمان همینجا تا میتونی زور بزن که اتاق زایمان زیاد نمونی منم هر دقیقه میرفتم سرویس بهداشتی دیگه حس میکردم دارم میمیرم تا اومدن گفتن اماده شو یه زایمان اورژانسی پیش اومد دکتر رفت برا اون مریض هیچکس هم پیشم نبود ساعت 9:50دقیقه شب شد پرستار اومد بردم اتاق زایمان وقتی راه میرفتم حس میکردم بچه میخواد بیفته رفتم رو تخت دراز کشیدم هرچی زور میزدم میگفت این زور حساب نمیشه به شکمت زور بیار تو حال امپول بی حسی زدن تو پام برا برش بخیه امپول اصلا درد نداشت فقط موقع زدن دیدم دکتر پرستارا کلی داد میزدن زور بزن بچه داره میاد دوتا زور خوب بزن بچه اومده
رفلاکس
سرما خوردگی
ختنه
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۵ ماهگی
#پارت آخر
خلاصه بعد دردام خیلی شدید شد و ثانیه به ثانیه انقباض داشتم دیگه به حرفای مامام گوش دادم با هر دردی که می‌گرفتم زور میزدم زور اول و زدم یه جیغ زور دوم و زدم دست گذاشتم به خودم سر بچه رو حس کردم همون موقع یه حسی گرفتم مامام اومد با تیغ بازم کرد که اصلا هیچی حس نکردم بعد یه پرستار اومد برام ماسک گاز بی حسی گذاشت بعد رفت روی این پله آهنی و وایستاد با آرنج شیکممو فشار داد همون موقع مامام دستشو نفهمیدم داخلم چیکار کرد که دیگه با زوری که زدم این پرستاره فشار داد شیکممو یه جیغی زدم ساعت ۱ نیم به دنیا اومد پسرم بعدش گذاشتنش روی شیکمم واسه دو دقیقه تا اومدن نافشو بریدن بعدش براش داشتن رفتن تمیزش کردن وزن و ایناش و انجام دادن لباس پوشوندن به منم گفت دستتو بزار روی دهنت محکم سرفه کن تا جفت بیاد بیرون منم با دوتا سرفه که زدم البته واقعی چون من ۴ روز قبل زایمانم سرماخوردم دیگه یه دو سه تا سرفه کردم جفت اومد بیرون بعد از اینم چند بار محکم شیکمم و فشار داد کلی لخته خون ازم خارج شد با خون های کثیف دید دیگه چیزی نیست بخیم کرد.
مامان محمد مهدی💙👶 مامان محمد مهدی💙👶 ۶ ماهگی
گفتن برا معاینه کنیم خیلی بی تابی معاین کردن ۳سانت بودم و انقد درد داشتم فقط جیغ میزدم اون دستگاهم ک بم وصل بود بیشتر حالم و بد میکرد بهم از اون اکسیژن ها دادن گفتن فک من داری گل و بو میکنی این دردتو کم میکنه منم میگفتم نمیخوام ینی درد نمیزاشت هعییی میگفتم بهم به چیزی بزنین زود زایمان کنم ک میگفتن نمیشه بچت کوچیکه من هبیی باز میشدم ک ساعت ۷گفتن ۷سانتم و سر بچه داره دوتا میشه انقد زور داده بودم در اصل من زور. نمیدادم خودش می اومد وسایل زایمان اوردن با یع سوزن کیسه ابم و پاره کردن ازم ی از گرم ریخت گفتن زور بده من زور میدادم نمی اومد چون جونی برام نمونده بود یک هفته درد کشیده بودم دیدم با قیچی منو بریدن گفتن بازم زور بزن من از شدت درد وقتی برش زدن نفهمیدم ساعت هست گفتن سر بچت معلومه ک با به زور محکم گفتن اومد و کشیدن بیرون گذاشتن رو سینم پاک کردن با عجله بردن بعد جفتمو ک در اوردن تموم درپام از بزن رف نوبت بخیه ک رسید بیرونی ها خیلی درد داشت بخیم تموم شدن پاهام میلرزید اما انگا سبک شده بودم گفتن چند ساعت می مونی اگ خونریزی نداشتی میدیم بخش از شانس من خونریری داشتم اومدن باز بخیه زدن هعییی گربه میکردم بی حسی هم اثرش زود میره و برا خیه هاییی بیرونی فرقی هم نمی کنه